تبليغاتX
مرد نایی

چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386

حديث ظلم

حديث ظلم و جور حديثي است به قدمت تاريخ پيدايش بشر و ظاهراً به درازاي حضور بشر در اين كره خاكي!

همواره كساني بوده اند كه چون دستان خويش را پر توان يافتند و عرصه را براي خويش موسع و بي مانع، زور مدار شدند از براي زرستاني بيشترشان و زر و تزويري بيش پراكندند براي زورمندي افزونشان! اين ستمكاري در روزگاري، بيگاري كشيدن از انسانهاي بي گناهي بوده كه تنها جرمشان نامي بود كه زورمداران بر آنان تحميل كرده بودند نام بردگي و روزي ستم بر فكر و اعتقاد و بينش انسانهاي آگاه كه پايه هاي پوشالي و طبلهاي توخالي اصحاب قدرت را كه بر مبناي خرافات و اوهام استوار شده بود را مي لرزانده و آنان را لاجرم مي كرد از حذف اين انسانهاي دانشمند و آگاه و .... در لابه لاي  اين تاريخ پر از ظلم اما انسانهايي مصلح نيز بوده اند كه اغلب آمده اند و عصيان كرده اند عليه حق كشي هاي آنانكه اريكه قدرتشان را لايزال مي پنداشتند.در اين ميان شايد پيامبران بارزترين اين انسانهاي مصلح بوده اند البته آنان همراه خويش پيامي نيز از وجود آفرين وجود و خالق سنتهاي هستي داشته اند. پيامي كه بخش عمده اش همين نهي ظلم و جور و نشان دادن زشتي و نفرت آور بودن تعدي و ستم است بر ديگران!

 در برهه اي سخت از تاريخ اين كشور به سر مي بريم. برهه اي كه در سالهاي اخير مثال زدني است و هيچ زماني فشارها بر فعالان جامعه مدني اينچنين افسار گسيخته و عريان نبوده است. برادران (و لابد خواهران) اقتدار گرا تقريباً كمتر صنف و گروهي را بي نصيب گذاشته اند؛ دانشجويان، معلمان، كارگران، فعالان مدني و.... تقريباً همه اقشار جامعه بهره اي را از خوان تعديات برده اند.كافي است نگاهي بيندازيم به روزهاي منتهي به اين روز...

در روزهاي اخير يازده نفر از فعالين جنبش زنان احضار شدندبه چه جرم؟ به جرم جمع كردن امضا، به جرم تجمع مسالمت آميز ، به جرم خواستن حقوقي كه بشر به صرف انسان بودنش داراي آن است!! از آخرين نفرات امروز خانم فريبا داوودي مهاجر به استناد ماده 610 قانون مجازات اسلامي راجع به «اجتماع و تباني جهت ارتكاب جرم» به تحمل چهار سال حبس محكوم شده كه سه سال آن به مدت پنج سال معلق شده است. و سوسن طهماسب، از ديگر بازداشت‌‏شدگان تجمع روز 22 خرداد نيز به تحمل يك سال و نيم حبس تعليقي و شش ماه حبس تعزيري محكوم شده است.

 همچنين در ادامه تازه تر از تازه تري كه از اين باغ مي رسد مسؤول كميسيون زنان و واحد حقوق بشر دفتر تحكيم امروز امروز حتي اجازه حضور وكيلش را هم در جلسه دادگاه انقلاب نداده اند انگار نه انگار كه از خويش دفاع نمودن و داشتن وكيل حق هر انساني است و ضايع كردن اين حق ظم است و تعدي به حقوق مردم ...

در روزهاي گذشته دبير كل كانون صنفي معلمان در كلاس درس و در حضور شاگردانش بازداشت شده است. در حضور شاگرداني كه قرار است از اين معلم درس كرامت انساني و احترام به حرمت انسانها بياموزند. در حال حاضر 6 نفر ديگر از اعضاي هيأت مديره اين كانون نيز در زندان به سر مي برند علاوه بر اينكه چهار نفر از معلمين معترض در شهرستان خميني شهر نيز دستگير شده اند. حال جرم نابخشودني آنها چه بوده است؟! اينكه مي خواهند نه به عنوان قشر فرهنگي و فرهيخته اجتماع كه تربيت فرزندان اين كشور بر عهده آنهاست، بلكه به عنوان يك انسان كه مي خواهد يك زندگي شرافتمندانه و آبرومند داشته باشدبا آنها برخورد كنند. مي خواهند حقوق برابر داشته باشند و ... آيا اين مطالبه زيادي است؟

نمي دانم بر اينكه با چنين حق اعتراض قانوني كه اتفاقاً در قانون اساسي جمهوري اسلامي نيز به رسميت شناخته شده است، اينچنين برخورد مي شود چه نامي مي توان جز اجحاف نهاد!؟ برخوردهايي كه البته ظاهراً تمام قضيه نيست و علاوه بر آن رييس آموزش و پرورش اسلامشهر بخشنامه اي صادر كرده و در آن معلمين معترض را از گرفتن يك ثانيه اضافه كاري، كلاسهاي ضمن خدمت و ادامه تحصيل محروم كرده و خواستار انتقال معلمان متحصن از سوي مديران به پاركينگي در اسلام شهر شده است!!! اين نحوه برخورد غير اخلاقي و ناعادلانه يك سيستم است با كساني كه نماد فرهنگ يك اجتماع هستند....

اما از كارگران بي پناهي كه از كار بي كار شده اند و بعضاً علاوه بر آن منتظر دادگاههاي خويش هستند كه بگذريم آنچه اينروزها واكنش جامعه دانشگاهي را برانگيخته است دستگيري 15 نفر از دانشجويان دانشگاه مازندران است كه تجانس قريبي را با ماجراي 15 ملوان بازداشتي بريتانيا پيدا كرده است كه البته اين 15 با ان 15 تفاوتش از اينجا تا بريتانيا است!آن 15 نفر چشم آبي كه به قول مقامات داخلي به خاك ايران تجاوز كرده بودند و مستحق سخت ترين مجازاتها بودند بعد از اينكه مانند بچه هايي خوب اعتراف كردند، با سلام و صلوات و كت و شلوار نو و سوغات ملت ايران!!!(يا از جيب ملت ايران) و بدرقه رييس جمهور مملكت روانه كشورشان شدند و تازه رييس بنياد شهيد نيز قصد داشت كارت آزادگي بديشان اعطا كند!اما اين 15 نفر هنوز كه هنوز است كسي نمي داند كه جرمشان چيست؟ و چه گناه لايغفري را مرتكب شده اند و بعيد نيست كه كارت دانشجويي شان نيز باطل شود!

اما قضيه چه بود؟ يكي از اعضاي سابق انجمن اسلامي دانشجويان متعاقب محكوميت يك ترم از تحصيل در هنگام ورود به دانشگاه توسط افرادي ناشناس بازداشت مي شود در پي اين اتفاق سه نفر از داشجويان اطلاعيه اي صادر مي كنند و در اعتراض به همه محدوديتهاي اعمال شده در دانشگاه، اعتصاب غذا مي نمايند. اعتصابي كه همراهي دانشجويان را به همراه داشت و دانشجويان فردای آن روز ظرفهاي غذاي خود را در صحن دانشگاه چيدند. اعتصاب غذاي سه دانشجوي فوق اقدامي كاملاً قانوني بود اما شايد ايشان نمي دانستند كه ملك وراثتي آقايان جاي جسارت و سخن گفتن و اعتراض كردن نيست! و چون بايد اينرا مي دانستند به همراه 12 نفر دانشجوي ديگر دستگير شدند. حال با همه اين اوصاف سخن و خواسته شان چه بود آيا خواستار براندازي نرم يا سخت (آنگونه كه وزير مجتهد و متدين و اما به راحتي اتهام زن اطلاعات مي گويد!) بوده اند؟ واقعيت اين است كه مي گفتند: مي خواهند كانونهاي فرهنگي شان منحل نشوند، انجمن اسلامي شان معلق نباشد، سالن آمفي تئاترشان علاوه بر رؤساي دانشگاه پذيرا و در اختيار آنها نيز باشد، مي خواهند روز دانشجوشان روز تقدير مسؤولين از خودشان نباشد. مي خواهند فضاي دانشگاهشان فضاي امنيتي نباشد، مي خواهند دانشگاهشان همانند همه دانشگاههاي دنيا جاي نقد آزادانه علمي باشد. مي خواهند حراست دانشگاه بر جان و مال و سليقه لباس پوشيدن و نوع بودنشان، حاكميت و دخالت نداشته باشد و ...

نمي دانم اينها كدام مطالبه غير قانوني يا نامشروع يا غير منطقي بوده است!؟

آقايان متدين و ديندار! آيا كسي را از حق سخن گفتن و ابراز عقيده كردن و حق اعتراض و انتقاد محروم كردن عين ظلم و تعدي نيست؟ آنچنان انسانها را تحت فشار گذاشتن كه فرياد بر آورند: "داد بستانيد اين بي داد را" عين جائرانه عمل كردن نيست؟! مهم نيست كه امروز يا ديروز 9 نفراز دانشجويان آزاد شده اند يا نه، مهم اينست كه در اضطراب و تشويش گذاشتن پانزده خانواده و سپس تعهد خفقان گرفتن از آنها مصداق ستم است. مهم اينست كه مستأصل كردن يك مادر به خاطر رنجي كه فرزندش در زندان به خاطر جرمي نامشخص مي كشد، مصداق بي عدالتي است! آيا اينگونه نيست؟...

 

پايان سخن؛تاريخ پر است از ستمهايي كه همچون قطرات آبي، درياي غريق ظلم كنندگان را ساخته اند. خداوند در قرآن مي فرمايد: "ولا تخاطبني في الذين ظلموا فانهم مغرقون" (مؤمنون 27) (و در مورد آنانكه ظلم كردند با من سخن مگوي كه ايشان غرق شدني هستند) و انگار اين سنت الهي است! سرنوشت زورگويان و ديكتاتورهاي تاريخ اينچنين مي گويد...

آيا بنا نيست درس بگيريم؟ فاعتبروا يا اولي الابصار!

 

بعد از پايان:

ظاهراً امروز بچه هاي عباسپور هم از ساعت 11 تا 12:30تجمعي را در اعتراض به بازداشت دانشجويان مازندران و سپهر تيره رنگ سياسي كشور داشته اند. در اين تجمع دانشجويان همچنين اعتراض خودشان را به سخنان اخير وزير اطلاعات ، مسأله دانشجويان ستاره دار ، مسايل صنفي معلمان و كارگران و ... اعلام كرده اند. اين تجمع با تشكيل حلقه دانشجويي و خواندن سرود يار دبستاني به پايان رسيده است. خسته نباشند!

نوشته شده توسط جلال الدین در 19:16 |  لینک ثابت   • 

شنبه هجدهم فروردین 1386

یاد دوست

 

به التماس برگ

به خواهش درخت

به خاطر جوانه اي كه گل شدن براي او نداشت سود

سكوت نقطه چين سكوت

 

اين سال كه آمد دومين (يا به عبارتي سومين) سالي بود كه بهارش بوي داغي را مي داد كه او بر سينه هامان نهاده بود. بوي عزايي كه هر بار بهار براي دل ما مي آورد.

نمي دانم، شايد سخناني كه اينبار گذاشته مي شود براي بسياري ملموس نباشد اما براي من و آنهايي كه يادها و كارها و جوششهاي صادقانه او را در خاطر دارند، اين حرفها، حرفهاي آشنايي است. احساسي است انگار متعلق به همين امروز.

حنانه عابد زاده؛ دانشجوي ورودي 1380 دانشگاه شهيد عباسپور، عضو شوراي مركزي و مسؤول واحد سياسي انجمن اسلامي دانشجويان، يكي از روزهاي سال نوي 1384در حالي كه به همراه همسرش علي درخشندي (كه اينزوزها به ناحق و به خاطر جرمي سياسي كه چون تعريفش نكرده اند، لابد نيست؛ روزهاي سختي را در زندان به سر مي برد و آرزو مي كنيم كه هر چه زودتر شاهد آزادي اش باشيم!) در يكي از جاده هاي اين مملكت پرگهر كه انرژي هسته اي حق مسلمش هست و امنيت جاده اي  و امنيت فكري خير! به قول هانيه بختيار سرش به نمي دانم كجا خورد و به همين راحتي پروازي ابدي را تجربه كرد. اما چيزهايي را بر جاي گذاشت...

به قول شريعتي در گفتگوهاي تنهايي؛ از دست دادن و گم كردن وقتي جوري باشد كه كمي بماند خيلي سخت است اما اگر هيچ نماند حالي ديگر و قابل تحمل تر  است! و پرواز حنانه نيز از آن رفتنهايي بود كه يك چيز در آن باقي ماند: يادها، خاطره ها و دغدغه هاي خاطرش! يادهايي كه گاه گاهي شرري را بر دل آنها كه مي شناختندش و جوشش و كوشش او را در جنبش دانشجويي و فعاليتهاي زنان ديده بودند، مي زند...

سال گذشته به مناسبت يكي از اين شررها و براي بزرگداشت او مطلبي قلمي شد كه البته هيچ گاه مجال انتشار نيافت و امروز كه بدان مي نگرم، انگار همين امروز نگاشته شده است....

 

يادش گرامي و روحش قرين درياي رحمت بي كران الهي باد.

 

 **********************

امروز دهم فروردین است. یک‌سال می‌گذرد از آن زمانی که از شدت درد لگدهایی که سینه‌ات را نوازش می‌داد و یا از شدت آتش درونی که باید شعله‌اش را بر جان کاغذ می‌ریخت، اندام نحیف قلم را در دستان فشردی تا درد را با او قسمت کنی. آنروز تازه اندک اندک داشتی می‌فهمیدی که چه شده و چه بر سرتان آمده است. بهار بود و بهار هم که بناست با عزای دل ما بیاید و عجب بهاری بود، بهار 1384 که داغش را حتی سردی سرسخت و گردش دوار زمانه نیز نزدوده است.

 

یکسال گذشته است. مانند همه یک‌سالهای دیگر که گذشته بود و مانند همه یک‌سالهایی که خواهد گذشت. زندگی همه‌اش مانند همین رود کوچکی است که من اکنون در آخرین دقایق روز (یا شب) چهاردهم فروردین ماه بر روی این تاب بازی کودکان نشسته‌ام و بدان می‌نگرم. رودی است با ذراتی سرشار که هر یک را درنیابی، درنیافته‌ای و از دستت رفته است آن وقت باید مدتها و مدتها بنشینی و حسرت بخوری که آن قطره کجا رفته است، دست در شانه‌های کدامین بوته روئیده در کنار رود انداخته و یا کی و کجا و چرا عدم شده است؟ باور کنید زندگی همه‌اش همین است به همین بی‌‌دوامی رود.

راستی؛ آیا چیزی، هویتی، نامی یا موجودی به نام رود وجود خارجی نیز دارد؟ من می‌گویم: آری دارد! ذره ذره‌اش رود است. ذره ذره‌ای که اگر درنیابی از دستش داده‌ای!

امروز یک‌سال و ده روز گذشته است ـ و من نمی‌دانم که چرا من همچنان این جمله را تکرار می‌کنم ـ مرگ حنانه همانند بسیاری رفتن‌های دیگر سخت بود و ناگوار. برای همه هم بود و حسرتش حسرت همان قطره آبی که در رود می‌رود و اما به سوی بالا؛ پرواز می‌کند. رفتن‌ها به دو گونه‌اند: نوعی رفتن یک عاشق است از پیش معشوق خویش یا محبوبی از پیش حبیب خویش و نوعی دیگر پرواز یک پرنده است. در نوع اول می‌دانی که او رفته است اما هست! و در دومی دیگر واقعاً رفته است و آیا کدامین سخت‌تر است. من می‌گویم هر دو سخت‌ترینند. هر دو سخت‌ترین چیزهایی هستند که تصورشان می‌توان کرد. هر دو از یک جنس و یک دردند و عجبا که چاره آنها نیز یک چیز بیشتر نیست نسیان، فراموشی و... .

رفتن حنانه عابدزاده از نوع رفتن‌های دوم بود و بسیاری را نیز پریشان و آزرده‌خاطر کرد، پریشان‌تر از پریشانی معشوقی از هجران عاشق خویش یا حبیبی از محبوب خویش، آخر حنانه تنها یک هم‌درس یا هم‌دانشگاهی یا هم‌تشکیلاتی نبود، یک نمونه هم بود ؛ یک نمونه اخلاقی بود. نمونه یک انسان دیندار که می‌خواست در دنیای مدرن زندگی مؤمنانه داشته باشد و خوب می‌دانست که زندگی مؤمنانه چیست و زندگی ریاکارانه چه! می‌خواست ابتهاج صادق بودن را بچشد و جدیت یک انسان در پیگیری اهدافش را الگو باشد که این دو در پلورالیسم نجات راز اهل نجات بودن انسان است و... .

برای همه اما همه اینها بود، متین بود و باوقار و در عین حال فعال و حق‌طلب و در همه حال بااخلاق و اخلاقی، اما برای من چیزی افزون‌تر بود. یک هم‌دغدغه بود و الگویی بود از نوعی زیستن یک انسان که زندگی‌اش جز آنچه اینجایی است و اکنونی است بعد دیگری نیز دارد بعدی که تنها انسانهای معنوی بدان باورمندند؛ رازآلودگی و پیام داشتن همه آنچه در جهان است برای انسان و باورمند بودن به جنبه‌های معنوی زندگی اینجایی و اکنوني و ساختن دنیایی که نه از تحجر و  بنیادگرایی در آن خبری باشد و نه از هیچ و ‌پوچی آن زندگی که شايد به غلط مدرنش خوانده‌اند. او به عقلانیت مدرن با تمامی اقتضائات و الزاماتش معتقد بود و به معنویت ماورایی سنت نیز هم و پالایش و نقادی همزمان سنت و مدرنیته، دغدغه همیشگی اش‌ و آگاهی انسان‌ها هدف تمامی جوشش و کوشش همواره‌اش بود. برای او انسان‌ها نه همه یکسان نیکو بودند و نه همه یکسان زشت‌خو و خطاکار. حق‌ هست و باطل نیز هم، اهل حق هستند و اهل باطل نیز هم اما اینها همه اعتباری‌اند و نسبی و ملاک دارند و نسبت. 

 

یکسال گذشته است! به مانند همه یکسالهایی دیگر که گذشته بود.

فی‌الواقع حنانه عابدزاده اینقدر کم‌سخن بود که چون منی نتوانم چندان از او سخن بگویم اما حس می‌کنم و باورمندم که او یک روشنفکر بود و تجسدبخش وظیفه روشنفکری یعنی تقریر حقیقت و تقلیل مرارت. او یک زن روشنفکر بود و عضوی از پیکره جنبشی که برخی بدان باور نداشتند و او داشت؛ جنبش دانشجویی، و تا آخر نیز بر این باور ماند و عجیب که در آن فضایی که تخم جبن و بی‌تفاوتی می‌پراکندند به عنوان یک زن، مسؤول واحدی شد که محتوایش را بسیاری از مردان این مرز و بوم سه‌طلاقه کرده‌اند و عطایش را به لقایش بخشیده‌اند... و پیگیر دغدغه‌های والایی بود که امروز مردمان از فرط بی‌اخلاقی‌های اصحاب قدرت و استحاله شدن مفاهیم جز با پوزخندی بدانها نمی‌نگرند. او به واقع روشنفکر بود.

او یکی از آنهایی بود که می‌توانستند الگویی باشند از آنچه من می‌اندیشیدم و آنان، بودند. آنچه من می‌اندیشیدم و به دنبال مصداق بیرونی‌اش بودم که نشان همگانش دهم و بگویم این تجسد و تجسم بخشی از آن چیزی است که من می‌گویم. نمود عینی آن چیزی است که من «شریعت‌داری ، حقیقت‌مداری و تجربت‌باری» انسان ديندار معنوی نامیده‌ام....

 

یکسال گذشته است، مانند همه یکسالهای دیگری که گذشته بود.

عادت ندارم و خو نکرده‌ام به مداحی. از انبساط و انقباض این و آن نیز چندان دل خوشی ندارم حتی آن زمان که تکه‌تکه استخوانهای عزیزترین کسانم را می‌آوردند  نیز لب به مداحی نگشودم و نگشودیم. حتی هدفم مرثیه‌سرایی نیز نیست. مرگ و زندگی دو مفهوم درهم طنیده‌اند که هیچ‌یک بی‌دیگری مفهوم نمی‌یابد و هر موجودی هردوی آنها را تجربه کرده و خواهد کرد و اگر کسی مستثنی است نیز همان یار یگانه است که در باغ تماشایش نشسته و پروازها را می‌نگرد!

آری اینها که می‌گویم مداحی نیست تبیین یک رویکرد است، رویکرد و اعتقادی که هر روز شمارگان آنان که بدان باور دارند و به دنبال تحقق آنند رو به کاستی می‌نهد و باید با چراغ به گرد شهر به دنبالشان گشت! رویکردی که هر روز کمرنگ‌تر می‌شود و جایش را به نحله‌هایی دیگر می‌دهد نحله‌هایی که فرصت طلبی، جبن و حق‌پوشانی از اصول اولیه‌شان است. نحله هايي كه در سياست خويش، اخلاق را صيغه طلاق خوانده اند! و ....

 

 **********************

امروز دقیقاْ یک‌سال و چهارده روز گذشته است و من چون می‌نگرم جای هیچ چیز عوض نشده است و من هم دیگر لرزه بر اندامم نمی‌افتد که آیا دوباره‌ها و دوباره‌ها!؟ و می‌دانم که دوباره باید همه چیزهایی که دیده‌ام و حرفهایی که شنیده‌ام و همه آنچه را با تمام وجود حس کرده‌ام را به باد فراموشی بسپارم! و نمی‌دانم که چه باید کرد در این فضایی که هرکس فراموشکارتر است خوشگوارتر نیز هست و هر کس نمی‌تواند بر لوکوموتیو زمان همه عشق‌ها و نفرتها آن همه صحبت شبها که با شیرین لبان بحث سر عشق و ذکر حلقه عشاق بود و آن همه یادها و فریادها و خاطره‌ها و خاطر‌ها و خطرها را به پشت سر نسیان بگذارد، باید که از آتش همه اینها در درون خویش بسوزد که:

 

آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع                 آتش آنست که در خرمن پروانه زدند

 

حنانه، امروز تنها پس از یکسال و چهارده روز از خاطر بسیاری از ما رفته است، خودش برای خودش مهم نبود، آنچه زمزمه روزان و شبانش بود دغدغه‌های والای فکری‌اش بود، دغدغه هایش را از خاطر نبریم.

 

...گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود

                                                                        بار بربست و به گردش نرسیدیم و برفت

 بس که ما فاتحه و حزریمانی خواندیم                                             

وز پیش سوره اخلاص دمیدیم و برفت...

 همچو حافظ همه شب ناله و زاری کردیم     

                                                                        کای دریغا به وداعش نرسیدیم و برفت

 

 

                                                                                                 عصر آدينه هجدهم

فروردين ماه سال 1385

 

نوشته شده توسط جلال الدین در 18:58 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هشتم فروردین 1386

قطعنامه؛ قطار در طریق و مردمانی غریق

 

قطعنامه سوم هم تصويب شد، آن هم با اجماع همه پانزده عضو شوراي امنيت سازمان ملل متحد! حتي يك رأي ممتنع از طرف كشورهاي دوست ما از قبيل اندونزي هم صادر نشد. و در نتيجه  ايران با تحريمهاي بيشتري مواجه و در سراشيبي تحريم سرعت بيشتري گرفت. تحريمهايي كه البته بعد رواني آن در تسريع بيش از پيش فرار سرمايه و عدم احساس امنيت سرمايه گذاري براي سرمايه گذار در اولويت تأثير قراردارد. هر چند كه مهمتر از آن، پيش زمينه اي است براي خطراتي كه آينده كشورمان را تهديد کرده و مي كند.

وضعيت امروز کشور ما مشابه با آن كشتي است و آن مرد كه جاي خويش سوراخ مي كرد و استدلال مي كرد كه از اين كشتي بزرگ حتماً به اندازه قطر آن سمبه كوچك، سهم او هست  اما یک تفاوت وجود دارد و آن اینکه  در اينجا، آنكه بدنه كشتي را مي شكافد ناخداست و نه جاي خويش كه تمامي كشتي را مي شكافد كه كشتي از آن اوست و او مختار است كه حتي آنرا دود كند و به هوا بفرستد. نشستگان اين كشتي نيز حتي حق بانگ بر آوردن نيز ندارند كه مباد در  خدايي ناخدا تشكيك ايجاد شود. بايد آهسته غرق شوند و به هيچ طريقي نيز متشبث نشوند كه "الغريق يتشبث بكل طريق" نيزحق اين مردمان نيست!

باري؛ قطارهسته اي  بدون ترمز رييس جمهور، ترني است كه همه مردمان ايران در آن نشسته اند (خواسته يا نا خواسته) و معلوم نيست كه به كدام استدلال شرعي يا عرفي يا اخلاقي يا قانوني افرادي كه بي تدبيري ديگران، آنان را در آستانه افول بيش از پيش و خطرات و مرگي تدريجي قرار داده است، حق ندارند حتي نظر خويش را ابراز كنند(اعتراض و فرياد بماند)تا مباد كه بازيچه دست تلاشهاي مذبوحانه دشمن قرار نگيرند، تا مباد كه اتحاد ملي خدشه دار نگردد! اتحادي كه ظاهراً اتحاد همه با من است و نه همه با هم!

واقعاً قابل درك نيست  كه اظهار نظر در مورد مسأله اي كه سرنوشت همه بدان وابسته است چرا اينقدر هزينه بر مي نمايد؟!

به نظر نگارنده مسأله انرژي هسته اي نه يك حق مسلمي كه نرسيدن به آن موجب فلاكت و بدبختي كشور و عقب ماندگي در زمينه انرژي مي گردد و نه قابل مقايسه با جريان ملي شدن صنعت نفت است.در مورد هر دوي اين مدعا هم مي توان دلايل فني و تاريخي فراوان آورد و استدلالات فراوان كرد؛ چنانچه كرده اند وافراد بسياري خواسته اند كه اين استدلالات را با رييس جمهور بي ترمز كشور در مناظره اي اثبات كنند اما رييس جمهور ترجيح مي دهد با خبرنگاران خارجي سخن بگويد چرا كه يكي از آن دانشجوياني كه در سخنراني رييس جمهور فرياد اعتراض بر آوردند، به مراتب بيش از خبرنگاران خارجي مي توانند رييس جمهور پوپوليست را به چالش بكشانند.

تنها يك حساب سر انگشتي توسط يك مهندس مكانيك كه در زمينه هاي نيروگاهي و انرژي متخصص باشد لازم است تا معلوم شود در زمينه اتلاف انرژي هايي كه با ارزانترين قيمتها در اختيارمان است چه ركوردي در دنيا داريم و با چه كسري از بودجه اختصاص يافته به انرژي هسته اي (مطابق گفته آقازاده رييس سازمان انرژي اتمي روزانه 10 ميليارد تومان و مطابق لايحه بودجه سال 1386 چيزي در حدود 4 ميليارد تومان براي هر روز) مي توان چه كارهاي بزرگي در زمينه زير ساختهاي  انرژي انجام داد.(جالب این است که این اوضاع در هر بخش تخصصی  کشور موجود است و کمتر متخصصی است که در تخصص خویش اوضاع بسامانی ببیند!) اما ظاهراً گوش شنوايي براي شنیدن حرفهاي علمی و فنی متخصصين نيست چرا كه انرژي هسته اي اساساً‌ يك مسأله  فوق  استراتژيك براي كشور نيست بلكه از همه حاشيه ها كه صرف نظر شود، اكنون از يك طرف به مسأله ای بي جهت حيثيتي، بدل شده و از طرف ديگر شايد يك دوپينگ مشروعيت سياسي براي هيأت حاكمه و بالاخص رييس جمهور عوامگراست! مخصوصاً در زمانه اي كه شديداً احساس افت محبوبيت نيز مي كند و معلوم نيست هزينه هاي آن را چه كسي خواهد پرداخت؟معلوم نیست این قطار بی ترمز تا برخورد با کدام صخره يا مانع سخت قصد تازاندن دارد و معلوم نيست چه كسي قرباني خواهد شد در اين طريق؟آيا به جز ما مردماني غريق!؟

نوشته شده توسط جلال الدین در 18:40 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه یکم فروردین 1386

لحظه تحویل

یک شاخه رز سفید تقدیم تو باد     رقصیدن شاخ بید تقدیم تو باد

تنها دل ساده ایست دارایی ما       آن هم شب عید تقدیم تو باد

 

قرارم با خویش این بود که پس از متن آغازین، اولین مطلبی که در اینجا نگاشته می شود متنی باشد که سال گذشته به مناسبت دغدغه ای درونی قلمی کرده بودم، اما حیفم آمد اینروزها که یکی از سنتهای زیبا و پر معنای ایرانیان ساری و جاری است ؛یعنی نوروز؛تبریک و میمنت نگویم. اتفاقاً زیبایی نوروز هم به همین روزها و ساعتهای منتهی بدانست. روزهایی سرشار از امید. انگار بناست اتفاقی بیفتد همه منتظر یک حادثه اند، یک لحظه! یک لحظه ای که می آید و انگار در همان یک لحظه هم تمام می شود. همه، تمامی حاجاتشان را در همان یک لحظه می خواهند و می کوشند در همان یک لحظه به بهترین احوال و روحیات باشند که انگار برایشان آن حال مداوم خواهد شد.

اما این سالها انگار چون آن یک لحظه می رود و چون تمام می شود همراهش آن امید هم می رود. انگار خوابی ده – پانزده روزه بوده است. و ... بهار می آید. بهاری که حتماً باز هم کسانی در آن بی گناه در زندانند(معلمانی که نمی دانم عاقبت اجازه قاضی القضات را گرفتند برای حاضر شدن  بر سر سفره های هفت سین خانواده هایشان یا جرم کرامت انسانی خواستن و سخن گفتن و اعتراض کردن، زندانی بیش از این می طلبد، علی درخشندی، کیوان انصاری که به جرم نمی دانم چه در زندانند و ....و ... و)

باز هم کسانی ماههاست که حقوق خویش را دریافت نکرده اند و نوازش شلاق بی تدبیری های دیگرانی را حس می کنند که جز شعار چیزی فرا نگرفته اند. و چشم به دست کارفرمایانی دوخته اند که خود نیز نمی دانند چگونه از زیر نگاهها و خواهشهای این بی پناهان رها شوند. آخر آنها خود نیز در تیر رس بلایند...

باز هم کسانی (یا بهتر بگویم ملتی)از اولیه ترین حقوقشان محروم می شوند و حقوق مسلمشان پایمال می شود و اما دیگرانی برایشان حق مسلم اختراع می کنند تا از بیم روزی بدتر از امروز شبی را به آسودگی سر بر بالین نگذارند.

باری؛ چند ساعت دیگر نوروز می شود و نوروز یعنی بهار، یعنی نو شدن و تولدی دیگر یافتن. بهار (با عرض معذرت خدمت خانم بهار که از اسم ایشان بدون اجازه استفاده می کنیم!)   به ما می آموزد که می توان و باید دیگر گونه شد و در زمانه ای که امید از ریشه بر می کنند تخم امید کاشت و بود به امید روزهایی که به دستان ما بهتر از امروز خواهد بود.

 

شعری که در مطلع این کلام آورده شد را علی روزهایی پیش برایم فرستاده بود و من در جوابش این بیتها را که به سیاق دوران کودکی شاعرانه ام ناگاه غلیان کرده بود، فرستادم:

 

  هر جام پر از نبید تقدیم تو باد      

یک سینه پر از نوید تقدیم تو باد

  عید است ولی عید دگر باقی ماند

آن عید چو سر رسید تقدیم تو باد

        عیدی که دگر ز ظلم آثاری نیست        

آن روز و شب سعید تقدیم تو باد

        ما دست کشیدیم ز جان و دل خویش   

این جان و دل شهید تقدیم تو باد

 

به سیاق سالهای گذشته ام در این ساعات حرفهایی را بر جان سفید کاغذ می ریختم که نمی دانم آنچه امسال نوشته خواهد شد را می توانم در اینجا بگذارم یا اینکه چنان پرده در شود که تنها در یادداشتهای شخصی منزلی برایش بیابم. اما شاید تفألی که به خواجه شیراز خواهم زد را نوشتم.

در لحظه تحویل سال نو یاد همه آنهایی که بودند و اکنون به هر دلیلی نیستند و از جمله آن عزیز از دست رفته در بهار، باشیم ....

 

نوروز باستانی تان همیشه پیروز و بهروز و البته جدید!

نوشته شده توسط جلال الدین در 1:40 |  لینک ثابت   •