تبليغاتX
مرد نایی

جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386

تنها تو

نمي دانم به چه مي انديشي؟ راستش نمي دانم مي خواهي به چه سمت و سويم بكشي؟! حقيقتاً نمي دانم در موردم چه فكري كرده اي؟ شايد هم اصلاً فكري نكرده اي!! اما، چه مي گويم!؟ مگرمي شود؟........

نمي دانم و نمي دانم چرا اينقدر ندانسته هايم ازدياد يافته است؟ اما همين را مي دانم كه امروز روز قرار ما بود، روز قرارمن و تو!امروز روز پايان يكي از آن چهل هاي ميان من و توست و تو (اگر اشتباه نكنم) براي امروز عهدي را با من بسته بودي (فراموشت كه نشده است!؟) تا آنجا كه يادم مي آيد هيچ گاه خلف وعده نكرده بودي اما حالا نمي دانم معني اين كارهايت چيست؟ ...

مرا از اين دورترين نقاط مي كشاني به آن دورترين نقاط و در اين عصرگاه روز پنج شنبه همه چيز را چنان مي چيني تا حتي اين مرد راننده نيز نداند كه مسير من درست برعكس آن راهي است كه مي روم! و بعد با پاي پياده و با اين خستگي اينروزهايم و اين روزم مرا برمي گرداني و مي رسانيم به نقطه اي كه ظاهراً ديگرانش ساخته اند. كه چه؟ كه بگويي بايد آغاز را از آغازين ترين نقطه ي آغاز بياغازم!!! از نقطه اي كه من يكبار از آن گذشته ام و ... از نقطه اي كه مي داني امكانش اگر بود هم، ديگر نيست!

نه! خود مي داني كه نمي توانم. خود مي داني كه هميشه و همواره سعي كرده ام در كارت نه نياورم اما اينبار خودت هم مي داني كه آن آغازين نقطه اگر هم بخواهم، چنان دست نيافتني شده است كه مرا از تو هم نااميد كند، از تو يار يگانه ام كه هميشه و هميشه به جهان يارترينم بوده اي و هيچ گاه دل آزارترين نشدي!!

باري؛ اكنون من تخته پاره اي هستم در درياي مواج تو (مطمئن باش مرا چيزي بيش از اين نخواهي يافت!)اما باور كن كه نمي شود! مگر اينكه تو خود خواسته باشي و همه چيز را خود پرداخته باشي و به خاطر هر چيز و هر مصلحتي اين خواستنت را به نخواستن بدل نكني!! تنها تو مي تواني، تو اي خداي در دل نشسته من! تو اي پروردگار من....تنها تو.

نوشته شده توسط جلال الدین در 14:53 |  لینک ثابت   •