تبليغاتX
مرد نایی

شنبه بیست و ششم خرداد 1386

سياست ماكياولي و سياست افروغ

 

عماد افروغ اصولگراي مغضوب شده در جبهه اقتدارگرايي، در روزهاي اخير پس از سه سال، از سكانداري كميسيون فرهنگي مجلس بركنار شد. آنچه در محافل سياسي مختلف دليل اين بركناري دكر مي شود يكي مواضع منتقدانه و ي نسبت به دولت نهم و مرزبندي با اكثريت مجلس هفتم و خصوصا تشكيل فراكسيون اصولگرايان خلاق  و ديگري مصاحبه جنجالي وي با خبرگزاري فارس بود كه در آن به مقايسه آيت الله خامنه اي، رهبري فعلي با رهبر فقيد جمهوري اسلامي پرداخته بود. وي آيت الله خامنه اي را مصلحت گراتر از رهبري قبلي انقلاب اسلامي خوانده بود و ..

در اين نوشته واخواني و تحليل آنچه افروغ گفته و نوشته است و سوابق او مدنظر نيست. بلكه هدف تنها و تنها نگاه  و نقدي است بر يك جمله اي كه او  روزهاي اخير در مصاحبه با خبرگزاري آفتاب و در نقد فضاي عمومي كشور و جبهه اصولگرايان دولتي گفته است. با هم مي خوانيم:

"افروغ در بيان اينكه چرا با شدت يافتن انتقادات وي به دولت، فشارها و اتهامات به او افزايش يافته، گفت:«اين ترجماني است از برخورد ابزاري با دين و اخلاقيات. وقتي تصميم مي گيريم از هر وسيله اي براي حفظ قدرت استفاده كنيم، يعني به روش و منش ماكياوليستي دست زده ايم و نمي توانيم اخلاقيات را در نظر بگيريم...»

نظريه ماكياوليسم نظريه اي سياسي است كه به نام سياستمدار و متفكر معروف ايتاليايي نيكولا ماكياوي معروف است. ريشه و بنياد اين نظريه، مشخص نمودن و بحث در مورد روش و هدف در سياست است. ماكياولي در كتاب معروف خود يعني "شهريار"(Prince) هدف غايي عمل سياسي را دستيابي به قدرت مي داند و لذا آنرا به هيچ حكم اخلاقي محدود نكرده وبه كار بردن هر وسيله اي را مجاز مي شمارد.بنابراين ماكياوليسم استقاده از هر وسيله و روشي است براي رسيدن به هدف. او مي گويد:«فرمانروا براي دستيابي به قدرت و افزوردن و نگهداشت آن، مجاز است به هر عملي از زور و حيله و غدر و خيانت و نيرنگ و پيمان شكني دست زند و..."

نگارنده اين سطور نمي داند كه آيا ماكياولي آنچه گفت را فرصتي براي ابرازش در سياست نيز يافت و يا تنها در حد يك نظريه كه به اسم او نوشته شد باقي ماند! اما بي شك سياستمداران امروزي و از جمله مردان سياست ايران نه تنها از نظريه او بهره برده اند، بلكه بدان عامل هم بوده و هستند كه "عالم بي عمل به چه ماند به زنبور بي عسل"

عماد افروغ هم به عنوان يكي از كساني است كه به هرحال يك عنصر سياسي بوده و هست و اتفاقاً عنصري بوده كه هم خود را روشنفكر مي داند و هم تاكنون توانسته خويش را بر خلاف اكثريت روشنفكران ديني در ساختار حكومت ديني حفظ كند. او اكنون از اندك اصولگراياني است كه در مقابل كنشهاي نامعقول و سياستهاي فاجعه بار دولت نهم منتقدانه عمل مي كند و همچنين از اندك وفاداران به جريان حاكم بر كشور است كه اندكي حداقل در سخن به روشن انديشي و روشن فكري معتقد است و نگارنده نمي خواهد در زمانه اي كه مغضوب عليهم قدرتمداران شده است او نيز گذشته اش را ياد آور شود اما چه كنيم كه امروز ما نتيجه همه عمل ها و بي عملي هاي ديروز ماست و فرداي ما ايضاً نتيجه همه غفلتهاي امروزمان...

اگر اشتباه نكنم عماد افروغ جزء آن بيست و هشت نفري بود كه در انتصابات مجلس هفتم به عنوان نماينده مردم تهران برگزيده شدند. در آن انتصابات هشتاد نفر از نمايندگان آنزمان مجلس كه همگي متعلق به طيف مقابل جناح مطبوع آقاي افروغ بودند، ردصلاحيت شدند و اين تمام ماجرا نبود، در سراسر كشور نزديك به سه هزار نفر اجازه در معرض رأي مردم قرار گرفتن را نيافتند و ... آقاي افروغ بد نيست پاسخ دهند كه آيا انتخاباتي با چنين شرايطي آيا منصفانه، عادلانه و آزادانه است يا خير؟ (حال از بحث تأثير گذار بودن يا نبودن انتخابات در سيستم فعلي بگذريم!) اگر آري كه "پس سخن كوتاه بايد والسلام!" و اگر نه آيا عملي غير منصفانه، ناعادلانه كه مستلزم تضييع حقوق و آزادي انسانهاي زيادي (از انتخاب كننده و شونده) شده، اخلاقي است؟ اگر اخلاقي است پس چه چيزي غير اخلاقي است؟ و اگر نيست، پس اگر كسي در چنين انتخاباتي بدون رقيب شركت كند و هيچ اعتراضي ننمايد و چشم بر تضييع حقوق مردم ببندد، آيا او الزاماً ملتزم به مكتب ماكياوليسم نبوده است؟

سؤالهايي از اين دست و از جنس حقوق مردم بسيار است. در همين يكي دو ماهه اخير چقدر مأموران وحشت با آبرو و شخصيت و حيثيت انساني دختران و مادران اين مرز و بوم در كوچه و خيابان بازي كرده و مي كنند و با خشونتي باور ناپذير مي خواهند امنيت دستوري اجتماعي ايجاد كرده و در بعدي ديگر با رفتارهاي زشت، زننده، بدوي و ضد فرهنگي (و با منطق آفتابه)با اراذل و اوباش مبارزه كنند! آيا رييس كميسيون فرهنگي مجلسي كه قرار بوده است خانه ملت باشد و اكنون نه خانه ملت يا حتي دولت كه خانه حكومت شده است، حتي يك گلايه هم نمي تواند بكند؟ نمي تواند بگويد كه اينها وهن دين و مليت و اخلاق و فرهنگ اين جامعه است! انگار نه انگار كه اتفاقي افتاده است و انگار حتي خلخالي هم از پاي زني غير مسلمان باز نشده است!!

ايشان در مصاحبه خود از علي (ع) نام مي برد و اينكه او حقيقت گرا بود! اما آقاي افروغ امروز واقعيت حكومت، جايي براي حقيقت نگذارده است. واقعيت اينست كه اكنون در اين مملكت كسي براي ابراز هيچ اعتراضي مجوز ندارد و اگر اعتراض كرد، سركوب شدنش حتمي است. حال مي خواهد اعتراض به گرسنه بودن زن و فرزندان و شش ماه حقوق نگرفتن باشد يا يك اعتراض مسالمت آميز در يك تجمع آرام براي دستيابي به حقوق برابر! آيا واقعيت اين نيست كه تعهدها و قولهاي اوليه بنيانگذاران اين بوده كه در اين نظام ماركسيستها هم آزادند كه مرام خويش را ترويج كنند و اكنون زنان اكثرا مسمان اين مملكت اگر اعتراض خويش به قوانين نابرابر را ابراز كردند به خشونت بار ترين شكل سركوب مي شوند و تاوان مي پردازند؟

واقعيت اينست كه هشت نفر از دانشجويان اين مملكت اكنون مدتهاست كه به جرم توهيني ناكرده در بازداشت كساني هستند كه حداقل در افكار عمومي، خود متهمند و قاضي بي طرف پرونده هم از پيش حكم اين دانشجويان را صادر كرده است. واقعيت اينست كه در امروزه روز از دانشگاههاي كشور به جاي يك محيط آكادميك و فرهنگي،فضايي كمديك و سرهنگي ساخته اند كه نه استاد در آن امنيت و استقلال دارد و نه دانشجو و روزي نيست كه استاد فرزانه اي از دانشگاه اخراج نشود (از جمله اخراج شرم آور دكتر محسن كديور از دانشگاه تربيت مدرس) و يا دانشجوي حقيقت جويي ستاره باران يا تعليقي نشود!! اينها همه بي اخلاقي محض و مسلم است و جالب اينكه در مورد هيچ يك، از تريبون مجلس اصولگرایی(که معلوم نیست اصولی که بدان گرویده اند، چیست؟) و من جمله رييس كميسيون فرهنگي اصولگرایش هيچ مرثيه اي براي اخلاق خوانده نمي شود! و اساساْ جز صداهايي ضعيف از اقليت، اعتراض یا سوالی به گوش نمی رسد!!

واقعيت اينست كه تلويزيون رسمي ايران كه از بودجه تك تك اين مردم ارتزاق مي كند و قرار بوده محلي براي طرح مطالبات مردم باشد، تريبون اختصاصي كساني شده است كه آقاي افروغ نيز بدانها منتسب بوده و لابد تا اطلاع ثانوي نيز هست.این یعنی اخلاقی بودن و عدالت!!

اينها و هزاران مورد ديگر واقعيات جامعه امروز است و اتفاقا ماكياولي هم چيزي جز اينها نمي گفت. مي گفت براي رسيدن و حفظ و افزايش قدرت مي توان دست به پيمان شكني زد و از جمهوري اسلامي وعده داده شده تنها شبحي را نشان داد و پوستيني وارونه. اينها واقعيات است و مسؤول آن هم تنها آقاي افروغ نيست، اما او هم هست. كسي كه تريبون مجلس را داشته و دارد و فرياد بر نياورده كه از دين و اخلاق استفاده ابزاري نكنيد و محملي براي سركوب مخالفان نسازيد. و اينگونه مي شود كه روزي خياط نيز در كوزه مي افتد...

باري؛ آقاي افروغ مي تواند براي كنش ها و واكنشهايش هر دليلي داشته باشد. شايد به قول برخي هم جناحي هايش اينها همه سهم خواهي باشد، مي تواند به قول برخي هم رقبا در جناح مقابلش جدا كردن خرج خود و دوستانش از دولت براي انتخابات مجلس هشتم باشد! يا هر دليل سياسي و غير سياسي ديگر، اما من شخصاً بسيار شادمان مي شدم اگر او همانند جمعي  از كساني كه بعدها اصلاح طلب ناميده شدند، حداقل فهميده بود كه خورشيد اين مملكت كجاست و اشتباهات و معضلاتمان ريشه در چه مسائلي دارد اما متأسفم كه اين آرزو نقش بر آب شد آنگاه كه افروغ در بين اينهمه معضلات و بي عدالتي ها و بي قانوني ها و بي اخلاقي ها، همه چيزها و تخريبها را قابل تحمل شمرد به جز چند اتهام و از جمله مخالفت با "ولايت فقيه و مقام معظم رهبري"!

 

ظاهراً ما اراده كرده ايم همچنان چشمانمان بسته باشد...

نوشته شده توسط جلال الدین در 23:34 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386

لطفاً اجازه فرماييد

م.كولي روانشناس اجتماعي آمريكايي در يك تحقيق بسيار جالب در نيمه نخستين قرن بيستم نشان داد كه ما در طول زندگي هميشه داراي پنج خود يا پنج من هستيم كه آنها را با هم خلط مي كنيم و به همين دليل هيچ گاه نمي توانيم خود را كاملاً شفاف بشناسيم و تصوير كنيم.

آنچه او گفت، در واقع اين بود كه ما داري پنج من يا خويشتن (Self) هستيم: يكي مني كه واقعاً و حقيقتاً هست، يكي تصويري كه من از خويشتن خويش دارم، ديگر تصوري كه ديگران از من دارند، ديگر تصوري كه من از تصور شما نسبت به خودم دارم و سرانجام تصوري كه شما از تصور من نسبت به خودم داريد.

آنچه براي يك انسان حقيقت جو، اخلاق گرا و معنوي به طور آرماني و ايده ال مدنظر است، يكي خود واقعي اوست و ديگري تصوري كه از خويشتن خويش دارد. او مي خواهد شناختي كه از خويش دارد تا سر حد وسع وجودي اش به خود واقعي او نزديك شود. اينچنين انساني الزاماً بايد و مي خواهد كه با آن دو من زندگي كند چرا كه به قول دكتر ملكيان " آن سه من ديگر ما را خاكستر نشين مي كند و نمي گذارند كه زندگي سالم و بي دغدغه اي داشته باشيم و با همنوعان خود ارتباطي منطقي و درست برقرار كنيم" در واقع هر چقدر اين دو من، منشأ آرامش،نشاط و رضايت دروني اند، آن سه من دروني مشوش و آشفته مي سازند.

پس، تو اي مخاطب بزرگوار من! لختي اجازه بده، به من و خودت كه خودمان باشيم ، خود خود خودمان آنگونه كه هستيم! گاهي ابر باشيم و بباريم. گاهي از ظلم بر مورچه اي غرش كنيم و خار سعدان را بر تمام وجود خويش حس كنيم! گاهي مناجات كنيم! گاهي آواز بخوانيم! گاهي حتي عاشق شويم؛ عاشق باران شويم و دلمان براي شر شرهايش تنگ شود و ....گاهي (و چه مي گويم هميشه و همواره) بر سر فريب و تزوير و زور فرياد بزنيم و تخم آگاهي بپراكنيم و اما زندگي را تنها فريب فريبكاران نپنداريم و ندانيم!

تو اي مخاطب من! هر چند شايد دلت بخواهد من يا ديگران تنها و تنها به گونه اي خاص باشيم و آن را مي پسندي، اما لطفاً‌ اجازه بده اگر نمي گذارند هيچ كجا خودمان باشيم لااقل ما خودمان هزينه خود بودن را زياد نكنيم و خودِ منشور گونه ديگران را به استهزا نگيريم و بگذاريم اينجا هر كسي صادقانه خود خودش باشد! هر كس (با رعايت حريم هاي اخلاقي و حرمت هاي شخصي)، در هر زمان آنگونه كه هست و حال درونش اقتضا مي كند و حكم مي نمايد، جانانه سخن بگويد و جانانه بنويسد.

هر كس شعله اي در درونش شعله ور است آزادانه و جانانه حرارتش را به اشتراك گذارد و در سوختنش ديگران را نيز مشترك كند. سمندر وار يا پروانه وار تفاوتي نمي كند!....

تو اي مخاطب عزيز من!

 

من نمي گويم سمندر باش يا پروانه باش

چونكه عزم سوختن بنموده اي جانانه باش

 

نوشته شده توسط جلال الدین در 10:27 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه دهم خرداد 1386

باران

ديشب يكباره حس كردم كه بايد سري به شاعر نو گوي كاشاني بزنم و اندكي به صداي پاي آب گوش فرادهم! آخر ديگر اين رودخانه هم صداي پاي آب نمي دهد!!...

خواندم و خواندم تا رسيدم به اينجا:

چترها را بايد بست.

زير باران بايد رفت.

فكر را، خاطره را، زير باران بايد برد.

با همه مردم شهر، زير باران بايد رفت.

دوست را زير باران بايد ديد.

عشق را زير باران بايد جست!....

 

و من چقدر يكباره، عجيب و بي سابقه دلم هواي باران كرد! و چقدر دلم گرفت وقتي حس كردم كه ديگر بهار تمام شده است و ديگر تا باران زرد پاييزي، ترشدني نيست!...

 

 

امروز؛ از صبح هوا سخت گرفته بود و اكنون عجب باراني مي بارد...

با خودم مي گويم: اي كاش از خدا چيزهاي ديگري هم خواسته بودم....

 

سه شنبه شب هشتم خرداد ماه 1386

نوشته شده توسط جلال الدین در 15:36 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه دوم خرداد 1386

آزادي بالاتر از....

از مضرات بيش از اندكي ننوشتن، يكي هم اينست كه عنوانها و حرفها چنان تلنبار مي شوند كه ديگر خودت هم نمي داني كه چگونه بايد در يك متن سامانشان دهي. چگونه موضوعات مختلفي كه هر يك باري از معاني را بر دوشهاي خويش مي كشند را در يك جا و در ظرف چند يا چندين جمله جا دهي؟ اما به قول علما "من لم يدرك كله لم يترك كله" علاوه بر اينكه نوشتن تنها كاري است كه از دستم بر مي آيد.

 

1- جمعه شب تلويزيون رسمي ايران مصاحبه اي را با آقاي احمدي نژاد رييس جمهوري پخش نمود كه در آن وي از فعاليتهاي دولت نهم در سال جاري گزارشي را ارائه مي كرد. در حين گزارش اما رييس جمهور با ارائه آمارهاي مختلف يك جمله را چندين بار تكرار كرد، جهش بزرگ، اتفاق بزرگ! اين اتفاق بزرگي در زمينه ... اين جهش بزرگي است در  ... و من انگار كسي همه توهينهاي عالم را نثارم كرده باشد،گُر گرفتم! انگار كسي گفته باشد تا به حال گفتيم فكر نكن، حالا مي گوييم حس هم نكن ، ادراك هم نكن! يعني به گونه اي بمير!!!

اگر خاتمي زماني ازتوسعه سياسي يا اقتصادي يا گفتگوي تمدنها سخن مي راند، شايد براي مردمي كه كاركرد زندگيشان به دنبال لقمه اي نان دويدن شده است ، چندان ملموس و تحقق يافتن و نيافتنش آنچنان قابل اندازه گيري نبود. چرا كه در سلسله مراتب نيازهاي انسان (Hierarchy Of Needs) بنا به نظريه هرمي  مازلو نيازهاي بالاتر پس از نيازهاي فيزيولوژيك انسان سر باز مي كنند يا حداقل تا زماني كه نيازهاي اوليه بر طرف نشده است،درصد ابراز نيازهاي پايين هرم بيشتر است.

اما نمي دانم آقاي احمدي نژاد چه كسي را مي خواهد فريب دهد؟مردمي كه خانه هايشان نزديك خانه رييس جمهور نيست تا از مغازه سر كوچه ايشان خريد كنند و لذا بايد براي خريد مايحتاج اوليه زندگي روزانه شان چيزي بسيار بيش از  حقوق روزانه شان را پرداخت كنند؟يا مردمي كه به يكباره قيمت مسكن نداشته شان دو برابر مي شود؟ يا مردمي كه هر روزه با ديو فقر دست و پنجه نرم مي كنند و حضور منحوسش در زندگيشان را حس مي كنند  و هر روز ضعيف تر مي شوند و او چالاك تر و قوي تر از پيش؟اينچنين مردمي چگونه مي توانند آمار ارائه شده توسط احمدي نژاد را باور كنند؟

مشكل اينجاست كه فقر و گرسنگي و احتياج چيزهايي است كه مردم با پوست و خون خود حس مي كنند و شايد بتوان  به آنها گفت سخن نگوييد، حتي مي توان فرصت فكر كردن و انديشيدن در مورد آينده خويش و ملك و مملكت را به آنها نداد، اما نمي توان گفت بار فقر و نداري را بر دوشهايت حس نكن و دل ببند به شعارهاي خالي از شعور!!

آنچه در دوره احمدي نژاد  اتفاق افتاده، جهش هست اما جهش هايي بزرگ در زمينه هايي ديگر:

"آرمان صداقتي و اسماعيل سلمانپور اعضاي انجمن اسلامي دانشجويان دانشگاه اميركبير هنگامي كه قصد ورود به دانشگاه خود را داشتند خارج از دانشگاه توسط مأموران انتظامات شديدا مورد ضرب و شتم قرار گرفتند به گونه اي كه سلمانپور زير مشت و لگدهاي عناصر دولت مهرورز بي هوش شد"

اين خبر در همان روزي منتشر شد كه مصاحبه جهشي احمدي نژاد بر روي سايتهاي خبري قرار گرفته بود.(شنبه 29 ارديبهشت ماه) و اين البته علاوه بر اخبار برخوردهاي مختلفي است كه هر روزه توسط كميته هاي فله اي انضباطي و .... با دانشجويان و تشكلها و نشريات دانشجويي مي شود. اما فرداي همان روز در ميدان هفتم تير مأموران نيروي انتظامي دختر جواني را به دليل بدحجابي و پس از درگيري با او  كشان كشان سوار خودروي نيروي انتظامي كردند در حالي كه  او و دو نفر همراهش لباسهايشان در جريان درگيري پاره شده بود و ديگر حجابي بر سر نداشتند. به گفته شاهدان، در درگيري ميان مردم و پليس، مادر و دختري كه از سوي مأموران مورد ضرب و شتم قرار گرفتند در حالي كه صورت خونيشان را به مأموران پليس نشان مي دادند در اعتراض به اين نوع برخورد روسريهاي خود را از سر برداشتند.

و از اين دست حكايات و اخبار كه طبيعت زندگي امروزي مردمان اين سرزمين شده است و مشخص ترين آنها برخوردهايي است كه مشخصا با فعالين دو حوزه زنان و دانشجويان مي شود و اخيراً از حوزه فعالين به غير فعالين نيز رسيده است.

اما؛ در آخرين خبرها از دانشگاه ديروز انتظامات دانشگاه علامه طباطبايي نيز به ضرب و شتم دانشجويان پرداخته است و با بازداشتهاي امروز اين دانشگاه تعداد دانشجويان بازداشتي اخير به 9 نفر رسيده است كه چهار نفر آنان مديران مسؤول نشرياتي هستند كه با جعل لوگوي آنها مطالبي توهين آميز چاپ شده بود تا نيروهاي امنيتي بهانه اي داشته باشند براي برخورد با هر آنكه ديگر گونه مي انديشد.

آقايان و خانمهاي مهرورز؛اگر دين نداريد پس لااقل به گفته پيشواي آزادگان، آزاده باشيد.چه كسي و در چه مكتب و مرامي به شما اجازه داده است دست بر روي دختر مردم دراز كنيد و اينچنين (كه در عكسهاي مستند آمده است) صورتش را خون آلود كنيد؟! چه كسي به شما اجازه داده، در همه چيز و همه ابعاد زندگي اين مردمان و حتي نحوه لباس پوشيدنشان دخالت كنيد؟! چه كسي به شما حق حق كشي داده است؟! چه كسي به شما حق داده كه دانشجوي بي پناهي را در سردر دانشگاهش كتك بزنيد؟! اگر اصل بر برائت است، چه كسي به شما حق هتاكيي، دروغ گويي و تهمت زدن داده است؟!اي كاش اندكي آزادگي داشتيد، آنگاه اينچنين دست تعدي نمي گشوديد و با عده اي دانشجو كه تنها ابزارشان فكر و منطق و استدلال است و اراده شان اصلاح گري بدينگونه ناجوانمردانه و غير اخلاقي برخورد نمي كرديد!!

 آري؛جهش بزرگ دولت نهم در زمينه نقض حقوق شهروندي است، در وهن دين در اين كشور است، در به كارگيري خشونت بارترين روشها در برخورد با مردمان اين سرزمين است و در نهادينه شدن دروغ در اين مملكت است....

 

2- هفته هايي پيشتر نجف‌ آباد بودم . ارديبهشت ماه بود (به قول دوست عزيزي آخرين ماه بهار!) و ياد آورد هجران مردي از سلاله پاكان آزاد انديش. آيت الله شيخ نعمت الله صالحي نجف آبادي.

قرار بود همايشي تحت عنوان "نعمت صالح" در نجف آباد برگزار شود و مدعوين و سخنرانان زيادي نيز از جمله دكتر محسن كديور، حسن يوسفي اشكوري، احمد قابل و ... دعوت شده بودند اما اين به قول احمد قابل تحفه هاي نطنز (سربازان گمنام اصفهاني!!)هستند كه تشخيص مي دهند چه كسي مي تواند سخن بگويد و چه كسي خير!! پس بنابراين از حضور كديور و اشكوري جلوگيري كردند.اما به هر حال برنامه برگزار شد.

برنامه هايي اينچنين در نجف آباد صحنه هاي بديعي را در حاشيه خود دارد. يكي از مدعوين، روحاني جوان ترك زباني بود به نام آقاي صنعتي(اگر اشتباه نكنم) سخنان و نقد علمي و تخصصي اش كه تمام شد و از تريبون كه پايين آمد، يك پيرمرد 60 -70 ساله كشاورز يك گير علمي و فقهي اساسي به اين روحاني جوان داد كه مثلا تو در فلان و فلان مطلب اشتباه گفته اي و دليل و استدلال مي آورد و بحثي طولاني را راه انداخته بود و انسان را به قول علي افصحي (منتقد مطرح سينما كه در برنامه حضور داشت و عباسپوريها خوب او را مي شناسند)معتقد مي كرد كه انگار در اينجا معجزه شده است كه اينچننين روشنفكر و عامه مردم خط و مرزي ندارند و روشنفكري در دل اجتماع است. و عزيزي نيز در جواب مي گفت كه اين از نفسهاي آگاهي بخش سترگ مرداني چون صالحي است...

صالحي از شمار گرانقدراني است كه در همواره تاريخ اين سرزمين، در دوران خويش قدرشان ناشناخته ماند و مردمان پس از مرگشان دانشته اند كه، كه را از دست داده اند و چه وزنه علمي در ميانشان مي زيسته است.

در مورد صالحي بسياري سخن نگفته و اندكي نيز گفته اند. آناني كه گفته اند اكثراً با او بوده و او را از نزديك مي شناخته و در مدرسش تلمذ كرده اند.اما من هم، چون تو اي مخاطب من، اندكي بيش او را نمي شناسم و به خاطر اين عدم شناخت هيچ گاه دست از سرزنش خويش بر نخواهم داشت! چرا كه در مهجوريت و گمنامي عالمي آزاد و آگاه كه اجتهادهاي بديع و نظريات روشنگرانه و خرق عادت كننده و شجاعانه اش در زمينه تفكر ديني كم بديل است، به اندازه تمامي اين تحجر و دروغ و فريب حاكم من هم مقصرم! مني كه رسالت خويش را روشنفكري گذاشته ام ؛روشنفكر ديندار؛ و اما نتوانسته ام كسي را كه تمامي عمرش متحمل زجري بود كه جاهلان متعبد و عاقلان سود جو به خاطر حقيقت طلبي و مصلحت نسنجي اش بر او بار كردند و بايكوتش نمودند، حداقل به مردمان (يا حداقل به خويش)بشناسانم.

صالحي را با كتاب شهيد جاويد مي شناسند. موضوع اين كتاب نگاهي ديگرگونه و عقلاني به قيام امام حسين بود كه بسياري از انگاره هاي متعصبين و منبري هاي آنزمان را به زير سؤال مي برد. و اين بهانه اي شد براي ساواك كه آنرا مستمسكي براي تضعيف و بلكه تكفير يكي از مطرح ترين مبارزين آنزمان قرار دهد. شهيد جاويد  كتابي بود كه از صالحي مردي با مخالفيني افراطي و آتشين و موافقاني شيفته و مجذوب ساخت. بخشي از مخالفين كساني بودند كه همچون نمودهاي امروزينشان كه در كيهان لانه گزيده اند از هيچ هتاكي دريغ نمي كردند و جالب اينجاست كه چقدر غيرت ديني ناآگاهانه مردم تحت تأثير اين هتاكي ها و حرمت شكني ها بوده است.

كتاب يادنامه آيت الله صالحي را باز مي كنم و به ذكر خاطره اي از زبان يكي از شاگردان ناسپاس و بي اخلاق او بر مي خورم، مي گويد:" يك روز در راه منزل آقاي صالحي را ديدم،ايشان وقتي با من روبرو شد گفت:«آقاي يزدي! شما قضاياي مربوط به بنده و ديدگاه هايم را پيرامون علم امام معصوم تعقيب مي كردي، از شما دعوت مي كنم كه يك روز به منزل من بيايي و راجع به اين مقوله با هم گفتگو كنيم.» من با عصبانيت گفتم: «شما يك بار مرا اغوا كردي و به منزلت دعوت كردي كه چيزي جز ضرر عايد من نشد. دوست ندارم بار ديگر اين داستان تكرار شود» آقاي صالحي گفت:« حالا چرا با من اينگونه صحبت مي كني؟»گفتم:«شما از آن نشست چند دقيقه اي سوء استفاده كردي واز آن پس در هر محفلي عنوان كردي كه در مورد كتاب شهيد جاويد با هماهنگي من عمل كرده اي. در حالي كه هرگز چنين نبوده است و من هرگز شما و ديدگاههايتان را تأييد نكرده ام. شما اگر واقعاً مي خواهي در موضوع علم امام معصوم به دامنه معلوماتت بيفزايي بايد به تفسير شريف الميزان جلد بيستم كه خوشبختانه از چاپ خارج شده است مراجعه كني تا ابهاماتت در اين مورد برطرف شود. آقاي صالحي گفت:«بنده اين كتاب را ديده ام و از قضا درخواستم اين است كه به منزل ما بيايي تا آن را مورد مباحثه قرار دهيم»مجددا گفتم: تمايلي براي آمدن به منزل شما ندارم»(خاطرات آيت الله محمد يزدي)

نمي دانم اما حتي تصورش را هم نمي توانم بكنم كه روزي آنچنان پست و فرومايه شده باشم كه با استادم اينگونه سخن بگويم. آن هم با استادي كه اينچنين متساهل و با تحملي سرشار جسارت شاگردش را تحمل مي كند. ظاهراً از اين دست بي انصافي ها و بي احترامي ها در حق او بسيار بوده اما به گفته خودش هيچ يك به اندازه يكسالي كه در تويسركان تبعيد بود، به او سخت نگذشته است. يادنامه را تورقي ديگر مي زنم:"در طول يكسالي كه در تويسركان بودم بر من خيلي سخت گذشت. افرادي شبها منزل مسكوني ام را سنگباران مي كردند. بچه ها كه كوچكسال بودند مي ترسيدند و علت آنرا مي پرسيدند، مي گفتم : نترسيد چيزي نيست اين سنگ پراني از سوي چند تا جن سركش است كه به زودي آنها را رام خواهم كرد! وقتي كه براي خريدن نان سنگك به نانوايي مي رفتم بعضي قربه الي الله با سنگهاي داغي كه از سنگك جدا مي كردند، مرا هدف خود قرار مي دادند...روي منبر هر تهمت و افترايي كه دلشان مي خواست نثار من مي كردند كه كمترين آنها وهابيگري بود! و سرانجام پس از تكفير و تفسيق حكم به نجس بودن من دادند تا كسي جرأت ارتباط با من را نداشته باشد..."

دوران بعد از انقلابش نيز دوراني شايد به گونه اي سخت تر بود.او پس از انقلاب هيچ سمتي را نپذيرفت و خواست كه همان محقق ديروز بماند با اين اميد كه ثمره آنهمه خوني كه ريخته شده بود، فضاي بازي باشد كه حداقل بتواند سخن بگويد بدون اينكه انتظار ارج و قربي از كسي داشته باشد. اما گذشت زمان ماهيت بسياري را و از جمله خيل شاگردانش را آشكار ساخت و مشتهاي آسمان كوب قوي واشدند و يك به يك رسوا شدند! انقلابيون ديروز نگذاشتند چاپ اول "نگاهي به حماسه حسيني" از چاپخانه بيرون بيايد و نسخ كتاب يك محقق كه جان مايه اوست را خمير كردند! همچنانكه تخريب و ايراد ناروا به صالحي نجف آبادي هيچ گاه (حتي پس از مرگش)متوقف نشد.

اوبه حق، نمونه يك روشنفكر آواره بود همانند شريعتي!تشييع پيكر آيت الله صالحي در نجف آباد(ارديبهشت 85)

اما من! من صالحي را كمتر با كتاب شهيد جاويد و بيشتر با همان " نگاهي به حماسه حسيني" شناختم و روح بلند او را در اين چند جمله مشاهده نمودم:"اين نقد خالصانه را كه بر حماسه حسيني استاد مطهري نوشته ام همراه با احترام فراوان به خود آن شهيد سعيد تقديم مي كنم كه آن بزرگوار بر لزوم نقد بعضي از مطالبي كه پيرامون قيام امام حسين گفته مي شود تأكيد فراوان داشتند و اين نوشته پاسخ مثبتي است به خواسته به حق آن استاد كه يادش گرامي باد"

بخشي از كتاب حماسه حسيني، دست نوشته هاي شهيد مطهري است كه در حين خواندن كتاب شهيد جاويد براي خود يادداشت مي كرده است كه احتمالاً پس از بررسي و جرح و تعديل، مبنايي براي يك نقد باشد اما ترور و شهادت، اين فرصت را از او گرفت و پس از آن هم اين يادداشتها به همان صورت چاپ شد. و كتابي كه مقدمه آن در بالا ذكر شد نقدي بر اين يادداشتها و بخش ديگري از كتاب حماسه حسيني است اما با كلام معتدل و ادب بيان كه آن چند جمله بالا، مشتي نمونه خروارش است و نشان دهنده اوج مناعت طبع يك انسان محقق و مدقق.

باري؛ نسل ما از امثال صالحي نجف آبادي زياد نمي داند.(و اين براي كشوري كه شبهاي شيشه اي اش هر روز بازيگراني را كه البته خوب بازي كردن را به خوبي به مردم ياد مي دهند، بزرگ و مطرح تر مي كند و استوانه هاي علمي و انديشه اي اش هر روز در محاق بيشتري مي روند، كاملا طبيعي است!) از او برايمان زياد نگفته اند اما همانها كه گفته اند انبانشان پر از فضايل اخلاقي و مكارم شخصيتي و ذكاوت فكري اوست.اما من اگر بخواهم از اين محقق عاليقدر و دقيق يك خصوصيت ويژه ذكر كنم، بايد بگويم، صالحي بيش از هر چيز يك انسان آزاد بود و آزاد انديش و آزادگي و حريتش را با هيچ چيزي معاوضه نكرد. با هيچ چيز حتي با مصلحت، حتي با دين مرسوم تاريخي! او پيش از ديندار بودن، با اخلاق بود و حقيقت جو ،آزاد بود و آزاده و... و آيا همه اينها و آزادي بالاتر از دينداري نيست!؟

 

3- اينروزها خبر ارتحال انسان وارسته و دانشمند ديگري نيز منعكس شده است. استاد فخر الدين حجازي؛ و عجبا كه تشييع و بزرگداشت او هم به همان غربت صالحي نجف آبادي بود و چه بهتر كه اين بزرگواران بعد از مرگ هم دامن به وابستگي اصحاب زر و زور و تزوير نيالوده باشند و اين مردماني آگاه باشند كه جسم بي جان آنها را بر دوشهاي بي طمع و سخاوتمند خويش بركشند.

به اصفهان كه مي رفتم در ورودي چهار باغ بالا بر روي تابلويي نوشته شده بود:" از پرستوها ياد بگيريم كه هميشه به سمت بهار حركت كنيم" و حجازي هم شايد چون صالحي نجف آبادي، پرستوي بي قراري بود كه پس از سالها تحمل آزار جهالت و دون مايگي و مهجوريت اين سالهاي غريب،به سوي بهار پرواز كرد؛ در بهار به سوي بهار،به سوي اعتدال بخشنده هستي...

نوشته شده توسط جلال الدین در 9:57 |  لینک ثابت   •