یکشنبه سی و یکم تیر 1386
شرح این هجران
امروز، روز انتهايي تيرماه بود. نمي دانم اين كه مي گويم احساس درستي است يا نه! اما چيزي است كه هست!هميشه حس مي كرده ام، انسانهاي بزرگ در خردادماه و تيرماه رخت بر مي بندند از اين خاك و در ماههايي خاص به آن پاي مي نهند! شايد روزهايي بس گرم زماني مناسب براي مردن است و روزهاي خنك و سرد، زمان مناسبي براي زاده شدن!به هر حال اكنون انتهاي تيرماه است و حس مي كنم كه ديگر شايد پايان نگراني از دست دادن عزيزاني است از اين دست در اين سال ....
در اين ماه اما، خاطرات بسيار است از عروج آنهايي كه دوستشان مي داشتم و بار بر بستند و به گردشان نرسيدم و برفتند...
روز پانزدهم از اين ماه نجف آباد بودم. و به عادت اين سالها شبي خود را به خلوت خاموشان رساندم. راه مي روم و به سياق هميشه در چشمانشان مي نگرم و بر سنگ نوشته هايشان. امدادگر شهيد ..... متولد1349 شهادت 1364، جهادگر شهيد..... تا مي رسم به جايي كه بايد رسيد! بر روي اين سنگ نوشته ها مي نگرم!ابوالشهدا ..... وفات 16 تيرماه 1378! يك آن جا مي خورم. بلي من اين تاريخ را فراموش كرده بودم و دست برقضا بايد درست شب قبلش در اينجا باشم. يك آن بر مي گردم به 8 سال قبل و آنچه به بهانه اربعين عروجش نگاشته شده بود:
"شايد شده باشد كه شبي ساعتي وقتي كبوتر افكارت ياد ياري سفر كرده، كرده باشد.آنوقت آنقدر مي گردي تا ديارش را بجويي و با او چند كلامي سخن بگويي و اگر جستي با اكراه و شوق جلو مي روي و مي گويي از آنچه بايد بگويي. از آنچه چندي است محبوسش كرده اي.
به او خواهي گفت: چند روزي است كه ديگر اگر از تقلبات اين روزگار به درد آمديم نمي دانيم به كجا پناه بريم. نمي دانيم به سخنان اميد بخش و زندگي آفرين كه پناه بريم. آخر تو كه تسكين دهنده آلاممان بودي، پركشيدي و رفتي. تو كه آنقدر دوست و دشمن داغ بر جگر سوخته ات زده بودند كه ديگر الماس ديده ات هم كارساز نبود، نيستي تا داغهاي دلمان را برايت بگوييم. با تو هستم حاج مرتضي! تو كه به راستي كوه بودي. كوه صبر، كوه صلابت...
با او خواهي گفت از روزي كه خبر شهادت محمد علي اش را آورده بودند . مي گويي كه كسي نمي دانست چگونه خبر را بدهد غافل از اينكه او خود در خانه تسلي بخش ديگران است.به او مي گويي كه وقتي او را مي ديدي با تمام وجود «المومن حزنه في قلبه و بشره في وجهه» را درك مي كردي. و از سخن با او باز نمي ماني: براستي تو چيستي؟ كوه، سنگ،صخره؟ اما پس سخنان لطيف و سوزناكت چه؟ شايد هم مرغ حق اگر صدايش را بغضي كه هشتاد سال است گلويش را مي فشارد لرزان و گرفته كرده باشد.....
چه كسي هست كه بگويد تو شهيد راه حق نبودي!؟خودت بگو چه چيزها هر روز شهيدت مي كرد و دوباره زنده مي شدي تا باز شهيد شوي؟ خودت بگو كه چه چيزي هميشه گلويت را مي فشرد و لگد به سينه پر دردت مي زد؟نفاق يا ساده لوحي آنها كه مي خواهند با چماق و فحش و خشونت خون عزيزانت را پاس دارند يا دروغ آنها كه از چسباندن هيچ انگي به ياران صادقت دريغ نمي كنند و در بند و حصر کردن حقیقت جویان و حقیقت پویان فعل روزانه شان شده است!؟
مي گويي حاج مرتضي! دلم هواي مناجاتهايت را كرده است و باز هم مي خواهي بيشتر بگويي اما دريغ كه ديگر مهلتي نيست چند بيتي را كه مناجاتهاي اوست را مي خواني تا بعد:
زان يار دلنوازم شكري است با شكايت
گر نكته دان عشقي بشنو تو اين حكايت
بي مزد بود و منت هر خدمتي كه كردم
يا رب مباد كس را مخدوم بي عنايت
رندان تشنه لب را آبي نمي دهد كس
گويا ولي شناسان رفتند از اين ولايت
چشمت به غمزه ما را خون خورد و مي پسندي
جانا روا نباشد خون ريز را حمايت
كه او شكوه خود را از خدا به خود خدا مي گفت و بس.
بر می خیزی ولی...."
حاج مرتضي پدر 4 شهيد بود و علاوه بر آن داماد و نوه اش نيز در جنگ 8 ساله به شهادت رسيده بودند و همسرش (آن مأنوس درد دلها و بي تابي هايش)نيز چند سال پيشتر در يكي از روزهاي ابتدايي ماه خرداد، مدال ايثار را از دست رييس جمهور وقت گرفته و حين بازگشت در تصادفي جان والاي خويش به جان آفرين تسليم كرده بود (و چه مدال با بركتي!!!) اما این تمام مواجهه های او نبود! در همین دهه دوم چند تایی از نزدیکترینهایش طعم تلخ زندانی سیاسی بودن در جمهوری مقدس را هم چشیدند.... من او را از نزديك مي شناختم و هميشه ايام (و همچنان) در اين عجب مانده بودم كه آيا اينهمه درد، اينهمه زجر و اینهمه دغدغه تنها براي يك نفر؟!...
مي گذرم! پيشتر مي روم و يك به يك گلدسته هاي به آب داده شده انقلاب اسلامي را مي نگرم.... اي واي! اينرا ديگر اصلاً نمي دانستم كاظم نيز هم در نوزدهمين روز همين ماه به شهادت رسيده است....
چشمانم نمناك مي شود. مي گويم نيستيد كه ببينيد آنچه برايش تمام روزان و شبان و هستي و زن و فرزند و زندگيتان و حتي خونتان را گذاشتيد؛انقلابتان را مي گويم؛ اكنون سرانجام به چه رسيده است و افسار خويش در دست چه كساني نهاده و چه پوستين وارونه اي پوشيده است...
و امروز با خودم مي گويم اي كاش بودند و مي ديدند كه امروزه روز (ديگران بماند) برادر شهيد را هم با دستبند به در خانه شهيد مي برند تا تحقيرش كنند! تا ....
اي كاش بوند و مي ديدند سقط شدن كودك مادري را به خاطر فشاري كه سلولهاي انفرادي نظام بر آمده از آن انقلاب، بر خواهر در بندش مي آورد و آب هم از آب تكان نمي خورد و ....
شرح اين هجران و اين خون جگر اين زمان بگذار تا وقت دگر
يادشان گرامي!
(آخرین اخبار از دوستان آزاده در بندمان در ادامه مطلب آورده شده است...با امید به روزهایی آزاد!)
ادامه مطلب
پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386
دل نگران
دل نگرانم! هر چه مي انديشم و به كتابچه ذهن خويش مراجعه مي كنم، انگار هيچ گاه روزهايي اينچنين دل نگران نداشته ام.
ديشب اولين قسمت فيلم تصنعي اعترافات دو آمريكايي ايراني تبار به همراه اعترافات رامين جهانبگلو پخش شد. فيلمي كه هر چند اتهام مشخصي را به جز فعاليت داشتن در آمريكا و البته در زمينه ايران!!! به آنها بار نمي كرد، اما شايد هدف ديگري را در بطن خود مي پروراند. افشاي انقلاب مخملين يا رنگين كه توطئه اي از طرف آمريكاست براي سرنگوني حكومتهايي كه حتي تلويزيون ايران هم ابايي ندارد كه مثلاً بگويد 15 سال حاكميت بلامنازع داشته اند(آقايف در قرقيزستان) و البته تأكيد بر ضرورت مبارزه با مسببان و عاملان آن يعني جوانان و دانشجويان.
اين سناريوي نوشته شده هيچ فايده اي كه نداشته باشد حداقل نشان دهنده نوع تفكر و نحوه تحليلي است كه دستگاههاي امنيتي كشور نسبت به فعاليتهاي جامعه مدني ايران دارند و لابد شاكله نگاه زعماي قوم را نيز تشكيل مي دهد يا خواهد داد. اينجاست كه مي توان به خوبي فهميد (در حقيقت مطمئن شد)و دليل يافت براي برخوردهايي كه از زمان اعلام استقلال جنبش دانشجويي در سال 1380، با جنبش دانشجويي صورت گرفته و در دولت كنوني عريان ترين نوع و خشونت بار ترين حالتش به نمايش گذاشته شده است. شرح تمامي اين برخوردها حديث مفصلي است كه در اين مجمل نمي گنجد و در مجملهايي ديگر بدان پرداخته ايم و پرداخته اند، اما آنچه در 18 تير امسال رخ داد، اوج بي تابي و ظنين بودن حاكميت به جوانان و دانشجويان فعال سياسي است. قدرتمندان بر اين باورند كه مردم به طور عام و دانشجويان به طور خاص يا بايست منفعل و سر در لاك خويش و در صورت نگارنده بودن نهايتاً غزٌالاني عاشقانه نويس (در حدود مشخص و نه در جهت دشمن!)يا مداحاني مجيز گوي باشند يا جايشان در انفرادي هاي 209 اوين است و اساسا خطري بالقوه و بل بالفعل محسوب مي شوند. آنچه ديشب نشان داده شد تصويري نمودن اين ايده ذهني و اين تصوير امنيتي بود و شايد وجه تكميل كننده آن اعترافاتي است از جنس دانشجويي!! آنچه اين تحليل را قوي تر مي كند تأكيدي است كه مكررا در فيلم به جوانهايي سي و چند ساله دانشجو مي شود كه انقلابهاي رنگين را راهبري مي كرده اند...
باري؛ دل نگرانم! دل نگرانم كه اينبار عبدالله و محمد و مجتبي و بهار و حبيب و بهرام و حنيف و علي و مهدي و ... بازيگران اجباري اين نمايشنامه نوشته شده توسط عمله هاي قدرت باشند...
دل نگرانم! دل نگرانم در هنگام خواب و بيداري كه اكنون آيا دوستانم پشت كدام ميز بازجويي تمام زندگي شان استنطاق مي شود!؟ و اكنون كه چند ساعت پس از نيمه شب است آيا عبدالله را سر بر بالشي هست تا آنگونه كه خود مي گفت از آن زندان 82 به بعد عادت كرده است، در بند 209 فارغ از بازجوييهاي گاه و بي گاه و شب و نصف شب، به پهلوي چپ بخوابد و دست راست را مانعي سازد براي گوش راست تا اندكي فارغ از قيل وقال و سر و صداي اين بند نحس، آرامش يابد.
دل نگرانم براي بهاره هدايت؛ كه اگر هم ديگران شايد اجازه يابند كه با رفيقي در يك بند باشند، او اكنون حتماً در انفرادي است و مي هراسم از قصدي كه هست شايد براي شكستنش، شكستن نماد پيوند جنبش دانشجويي و زنان.....!
دل نگرانم براي حنيف، براي علي كه خبري هنوز از آنها به گوش مادران و پدران چشم به راهشان نرسيده است و ... هر چند مي دانم قطعا اين دل نگراني در برابر خون دلي كه آنها مي خورند سخني بيش نيست!!
و دل نگرانم براي همه آنها كه تنها جرمشان فهميدن است و خواستن آنچه حق طبيعي آنهاست به صرف انسان بودنشان؛ حق بشر! و متأسف براي آنها كه قدرت كور و كر و لالشان كرده است! و از هيچ تهديد و تحديدي ابايي ندارند. آنها كه مي پندارند به شكست كشاندن و بي اعتبار كردن جنبش اصيل دانشجويي با اعتراف ستاندن از فعالينش ميسر است و نمي دانند كه اعتبار اين جنبش و اعتبار فعالينش ذره ذره دانه هايي است كه با سر انگشتان تاول زده زن و مرد اين جريان از مزرعه خرد، آگاهي، شجاعت، صداقت و جديت جمع شده است و در زمين دل مردمان كاشته شده و ميوه اعتماد بر داده است!
دل نگرانم! و ناتواني ام آزارم مي دهد. ناگزير به ياد اين شعر شاملو مي افتم:
«سرتاسر وجود مرا گويي چيزي به هم فشرد
تا قطره اي به تفتگي خورشيد
جوشيد از دو چشمم
از تلخي تمامي درياها در اشك ناتواني خود
ساغري زدم...»
اما ما ناتوان نيستيم... اينرا خوب مي دانند.....
(آخرين اخبار مربوط به دوستان در بندمان را در ادامه آورده ام! و سعي خواهم نمود كه اين اخبار را در ادامه مطلب همين پست به صورت روزانه به روز كنم.در ضمن پیوندهای روزانه درج شده بدون فیلتر است و به جز وبلاگ تا آزادی دانشجویان در بند که هک شده است، دوستان از طریق بقیه سایتها می توانند به اخبار دسترسی داشته باشند. به امید روزهایی آزادتر برای ایران و ایرانی!)
ادامه مطلب
پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386
روز خوب
امروز فقط خواستم بگويم كه امروز روز خوبي است! همانند بسياري روزهاي ديگر كه در آن انسانهايي حيات مي يابند و متولد مي شوند و انسانهايي نيز حيات از كف مي دهند و نفسي به راحتي مي كشند.(امروز يا مثلا دو روز قبل يا 4 روز قبل تر از آن)
امروز روز خوبي است همانگونه كه روز بدي نيز هست! روزي كه براي روزهاي متمادي دوستانمان در بندند. اما نه! چون مي نگرم اين هم نشاني از يك روز خوب است! روزي كه در آن همچنان در اين فضايي كه تخم غم و نوميدي مي كارند و دانه گندم رخوت مي دروند، مي توان اميد داشت كه هستند هنوز انسانهايي كه برايشان بودني نيكو با آرمانهايي نيك و زيبا، با اهميت تر از هر چيزي است. و و به راستي چه چيز را مي توان به جاي اميد نشاند؟!
امروز روز خوبي است اگر حتي يك نفر بمانند چنين انسانهايي در اين روز زاده شده باشد. يا حتي تولدي ديگر نموده باشد. امروز روز خوبي است.... و مگر نه اينكه هر چيز خوب و هر روز خوب و حتي نويد روزهايي خوب، مستلزم رنج، زحمت و مشقت است و تحمل سرزنشهاي خار مغيلان ؟! پس غم مخور!!!....
(آخرين اخبار مرتبط با دستگيري فعالان دفتر تحكيم و ادوارتحكيم را در ادامه بخوانيد. همچنين بد نيست اگر نظرات مخاطبين بزرگوار در مورد دستگيري دوستان آزاده مان در اينجا منعكس گردد. )
ادامه مطلب
سه شنبه نوزدهم تیر 1386
18 تير الگوي تمام نماي عدالت
در مورد حادثه، فاجعه يا جنايت هجدهم تيرماه به گونه هاي مختلف مي توان بحث كرد.اين فاجعه آنقدرشوك آور و غير منتظره و خشونتش آنچنان باورناپذيربود كه امروز پس از هشت سال همچنان مي توان حرفهايي بيشتري از ابعادش گفت! آنروز اوج خشونت عريان عده اي انسان نما به نمايش گذاشته شد، به گونه اي كه زعماي قوم را نيز به واكنش واداشت و قلبها را جريحه دار نمود اما البته حريحه و زخمي كه چندان التيامش به طول نينجاميد.
به هر حال از منظرهاي مختلف مي توان به اين مسأله نگاه كرد. مي توان به 18 تير به مثابه سر ريز شدن يك اعتراض به سركوب خواستهايي فروخفته و متراكم شده نگاه كرد و در مقابل خشونت افسارگسيخته اي را مشاهده نمود كه از خشم افرادي نشأت مي گرفت كه يا عمله و مزد بگير زور بودند ويا متحجريني خشك مغز و سست عنصر كه همواره آلت دست فرصت طلبان و انحصار جويان بوده اند.
مي توان همچنين 18 تير را آغازي براي نافرماني مدني دانست در زماني كه البته هنوز چنين اصطلاحي حتي در محافل خصوصي نيز رواج نداشت. و بسيار مي توان هاي ديگر... اما از نظر نگارنده اين سطور، 18 تير همه اينها بود و اما همه اينها 18 تير نبود. 18 تير شايد الگوي تمام نماي عدالت حاكميت و سيستم كنوني بود.الگوي تمام نمايي كه هر سال وجهي از اين عدالت را به معرض نمايش همگان مي گذارد.وجوهي از اين الگو را با يكديگر خواهيم ديد:
سال 1378 پس از اعتراضاتي كه از طرف دانشجويان ساكن كوي دانشگاه تهران به تعطيلي روزنامه سلام شد، نيروهاي لباس شخصي با همراهي نيروهاي انتظامي با حمله سبعانه به خوابگاه كوي، آنجا را به خاك وخون كشيدند. به گونه اي كه كسي را جايي براي موافقت باقي نگذاشت و فيلم ها و عكس ها ي آن به مستندي از جنايتكاري جانيان لباس شخصي و همكاران رسمي شان بدل شد. همه سران و زعما نيز آنرا محكوم و قول پيگيري قضايي دادند و ...
اما در انتهاي چند سال پيگيري قضايي تنها كسي كه محكوم شد (و نمي دانم البته مجازات هم شد يا نه!؟) مأموري از نيروي انتظامي بود كه اتهامش دزديدن ريش تراشي از خوابگاه دانشجويان بود.انگار هيچ اتفاقي نيفتاده بود. هيچ كس از پنجره طبقه نمي دانم چندم به پايين بر روي خرده شيشه هاي شكسته پرت نشده بود.هيچ عزت ابراهيم نژادي كشته نشده بود. هيچ جانباز معلولي ضربه هاي باتوم را بر بدن پر تركشش نچشيده بود. اموال و وسايل هيچ كس در آتش خشم استبداديان نسوخته بود و اساساً هيچ حيثيتي ملكوك نشده بود! هيچ شخصتي و هيچ آبرويي (كه همچون و بيش از خون انسان محترم است) از هيچ كسي و با هيچ ناسزا و هيچ فحاشي و توهيني لكه دار نشده بود و....تنها اتفاقي كه افتاده انگار اين بود كه در حوادث پس از 18 تير يا شايد هم همان روز جواني پيراهني خوني را بالاي سر برده بود و دست بر قضا از او عكس گرفته بودند و شكر خدا هم به مجازاتش رسيد و به جرم اينكه از او عكس گرفته اند به اعدام محكوم شد و بعد هم به حبسي كه بايد جواني اش را در آن به سر مي كرد، بدون هر گونه عفوي كه او گناهي لايغفر مرتكب شده بود!! آيا اينها بهترين نوع عدالت نيست!؟؟
اما اين تمام ماجرا نيست و اين رشته سردراز دارد هر چند كه گه پستي و گه فراز دارد. عدالت حاكمان عادل به مشي علوي!!!!! در تمامي سالهاي پس از 18 تير تا به امروز ادامه يافته است.در تمامي اين سالها داغداران آن فاجعه كه جامعه دانشگاهي بوده اند، هرگز اجازه نيافتند كه در مكاني اعتراض كنند به هتك حيثيت دانشگاه!و اگر هم عده اي از مردم به صورت خود جوش در جايي تجمع مي كردند، نتيجه اش
سركوبي سهمگين بود كه انگار در اين مملكت جرمي بالاتر از اجتماع نيست.
در سال 1382 اما، اتفاق از نوع ديگري بود.18 تير از يكماه زودتر شروع شد. و بازهم از دانشگاه تهران و آن هم از تجمعات صنفي! اين اعتراضات كم كم شكلي ديگر گونه و سراسري به خود گرفت!و نتيجه آن با توجه به عدالتي كه از آقايان سراغ داشتيم بايد چه مي بود؟دستگيري دانشجوياني كه حتي در شكل گيري تجمعات دانشجويي نيز نقشي نداشتند. تقريباً يك به يك تمامي اعضاي فعال شوراي مركزي به همراه بيشتر اعضاي شوراي تهران دفتر تحكيم با حالتهايي توهين آميز و خشونت بار دستگير شدند،(به طوري كه آن روزها تشكيل شوراي تهران در اوين به واقع نزديكتر مي نمود) تا در روزهاي منتهي به 18 تير كسي از تحكيميان در خارج از زندان نباشد.
از آخرين نفرات رضا بود كه در سالروز هجوم وحشيانه به كوي دانشگاه تهران و در حالي كه بسياري از تلويزيونهاي ماهواره اي اعلام تجمع كرده بودند، در دفتر ادوار تحكيم مصاحبه اي مطبوعاتي گذاشته بود براي اعلام مواضع خاص دفتر تحكيم وحدت.
از بسياري خبر گزاريهاي خارجي و تعدادي خبرگزاريهاي داخلي آمده بودند.مصاحبه به خوبي انجام شد و به پايان رسيد اما انگار پايانش را ديگراني چيده بودند.پاياني خشونت بار.هنوز خبرنگاران خارجي از دفتر ادوار خارج نشده بودند كه كسي با حالت بغض آلود فرياد زد: رضا رو گرفتند و همه به سمت پنجره هاي رو به خيابان دويديم. رضا را گرفته و برده بودند، آن هم به گونه اي وقاحت بار. يك نيروي لباس شخصي در حالي كه اسلحه را بيخ گوش رضا گذاشته ،در مقابل دوربينهاي خبرنگاران خارجي او را روي زمين خوابانده و به دستانش دست بند مي زند و بعد او را با خود مي برند...تقريبا همه دستگيري هاي آنزمان به گونه اي خشونت بار، توهين آميز و رعب آور بود. و پر واضح است كه النصر بالرعب اوج عادلانه عمل كردن يك سيستم مي تواند باشد!!!
دوستان تحكيمي نه كه نتوانستند بر حسب حق طبيعي نوع بشر، كاري كنند براي بزرگداشت زجر ديدگان 18 تير و نفي خشونت و سبعيت، كه براي يكماهي نيز متواري بودند. اينكه مي گويم متواري منظورم يك دزد مسلح يا يك جاني خلافكار نيست، منظور دانشجوياني هستند كه تنها جرمشان فكر كردن و ديگر گونه انديشيدن است.
باري؛ پس از مدتي بسياري از دستگير شدگان اقرار نمودند كه خرگوش هستند و هيچ گاه چيز ديگري نبوده اند و آزاد شدند مانند همه سناريوهاي تكراري وملال آور و كهنه شده! برخي راه خويش گرفتند و رفتند و ديگراني نيز ماندند... اما همچنان 18 تير آيينه و الگوي تمام نماي عدالت ماند تا به امروز....
اما امروز؛ امروز [ديروز]صبح شوراي مركزي دفتر تحكيم وحدت در راستاي ايفاي حقوق از دست رفته و اعتراض به دربندي دوستان بي گناهشان و با اين عنوان كه "برخواسته ايم تا بانگ بيدار باش سر دهيم" تحصن آرامي را در مقابل سردر شرقي دانشگاه پلي تكنيك اعلام كردند، همانجايي كه اكنون 8 تن از دانشجويانش به جرمي ناكرده در بندند.در اعلاميه تحصن متحصنين آمده بود:
«در دوران نشست و سکوتِ جامعه ایرانی، و در زمانِ انفعال و سردرگمی روشنفکر و سیاستمدار مدعی، و آن هنگام که صدای کوسِ استبداد بر آستانِ بلندِ میهنمان سرآساییده و چتر حیاتش بر اول و آخر ایرانمان گسترده است، و در کویی که نجوای شهادتِ شاهدِ شریفِ شرفِ نسلمان شهید عزت ابراهیم نژاد به گوش می رسد، و در روزگاری که عزت و اقتدار میهنمان برپای ذلت و ناتوانی حاکمانمان بر آب رفته است؛ برخاسته ایم تا بانگ بیدارباش سردهیم و جامعه ی ایرانی و روشنفکران و سیاستمداران و شاهدان شریفِ شرفِ نسلمان و آستانِ بلندِ تاریخِ میهنمان و عزت و اقتدارمان را بازخوانیم.»
اين تجمع از ساعت 6صبح امروز [ديروز] شد و در ساعت 7:30 با يورش نيروهاي انتظامي و لباس شخصي 6 نفر عضو شوراي مركزي دفتر تحكيم وحدت بازداشت و به نقطه نامعلومي منتقل شدند (امري كه در عمر 27 ساله پس از انقلاب اسلامي بي سابقه بوده است) تا هيچ كس صدايشان را نشنود و همچنان واليوم يك صدا و آن هم گوشخراش بر همه خرده صداها غالب باشد.همچنين نيروهايي خاص در ساعت 10 امروز با يورش به دفتر ادوار تحكيم و شليك تير هوايي و شكستن درب سازمان تمامي افراد حاضر و از جمله سخنگوي سازمان دانش آموختگان ايران اسلامي را دستگير كرده، كليه اموال و اسناد سازمان را برده و درب ادوار تحكيم را پلمپ مي كنند تا اين تنها مكان اجتماع نخبگاني تحول خواه كه هر ابزار فعاليت و ابراز نظر از آنها ستانده شده و دريغ شده است نيز مشمول تنگ نظري هاي اصحاب قدرت گردد...و ما مردمان همچنان در اين انديشه بمانيم كه آيا عدالت و آزادي وعده داده شده، اين بود!!؟
18 تير آيينه و الگوي تمام نماي عدالت در حاكميت فعلي بوده و هست!! عدالتي كه نتيجه اش جامعه ي سر خورده و رخوت آميز امروز است و دانشگاهش نيز از آن مستثني نيست! متوليان امر خود مي دانند كه اين بگير و ببندها تاكنون ثمري مستمر نداشته و تنها گول زنكي بيش نبوده است مگر نتيجه انقلاب فرهنگي در دهه اول انقلاب نسلي تحول خواه در دهه دوم نشد!؟ مگر فضاي محدود و امنيتي نيمه اول دهه 70 آبستن دوم خرداد نشد!؟ و از دل سركوب كوي دانشگاه تهران مگر جنبشي با استراتژيها و تاكتيك هاي جديد با مرزبندي هاي مشخص در نيامد!!؟ سركوبها هر چند حركتها را كند و سرمايه هاي مادي و معنوي كشور را مستهلك مي كند اما ثمره همه آنها همواره نسلي نوتر و با انرژي مضاعف بوده است كه البته در دادگاه وجدانش استبداديان و استبداد خويان را جايي نيست!! نمي دانيم اما با همه اين اوصاف آيا آيينه گردانان را عزم عدالتي ديگرگونه نيست!!؟
هجدهم تيرماه سال 1386

چند روزي را دسترسي به اينترنت نداشتم و نشد كه اين متن به موقع خويش در اين فضاي مجازي قرار گيرد. تقدير اين بود زماني كه بهترين دوستانم در بندند، من نتوانم چيزهايي برايشان بنگارم و امروز نيز زمان اندك است و سخن بسيار! آناني كه در زندانند از بهترينهاي جوانان اين مملكتند عبدالله مومني (عضو سابق شوراي مرکزي دفتر تحکيم وحدت و سخنگوي سازمان ادوار(،محمد هاشمي، بهاره هدايت، علي نيکونسبتي، مهدي عربشاهي، حنيف يزداني، علي وفقي(اعضاي شوراي مركزي دفتر تحكيم وحدت)، بهرام فياضي (عضو شوراي مرکزي سازمان)، حبیب حاج حیدری (مسئول روابط عمومی سازمان) مجتبی بیات (عضو سابق شورای مرکزی دفتر تحکیم)، مرتضی اصلاحچی، مسعود حبیبی، سعید حسین نیا، آرش خاندل، عزت الله قلندری و اشکان غیاسوند. سرنوشتي كه بايد از سرنوشت براي ما اينگونه رقم زده است كه بهترين ها جايشان در زندان باشد و به قول علي (ع)اراذل در صدر و افاضل در ذيل و بل در بند باشند. برايشان آرزوي آزادي مي كنم هر چند: آنان از آنروز كه در بند اينانند آزادند...
روزهاي آينده چيزهاي بيشتري خواهم نوشت...!
نوزدهم تيرماه سال 1386
شنبه نهم تیر 1386
در باران
وقتي باران مي بارد، كسان مختلف بر حسب روحيات و دغدغه هاي خويش كارهاي مختلفي مي كنند، حسهايي مختلف مي گيرند و گونه هايي گونه گون مي شوند. يكي به زير قطرات باران مي شتابد اما با چتري كه او را از تر شدن مصون مي دارد، ديگري نمي دانم به ياد كسي مي افتد و نگران مي شود ازاينكه در هواي باراني تماس برقرار نمي شود و اس ام اس به خوبي نمي رسد، ديگري شايد ترس و دلهره تمامي وجودش را فرا مي گيرد و آن ديگر يحتمل گل شعرش جوانه مي زند و ....
و اما؛ ديگري نيز پيدا مي شود كه چون در حال خواندن "ربنا اتنا في الدنيا حسنه و ..." است، يكباره باران، باريدني شديد مي گيرد. نماز خويش به پايان مي برد، باران عشق را رها كرده و با حالي سرشار به بيرون از خانه مي شتابد. نفس عميقي مي كشد، چنانكه انگار تمامي اكسيژن هوا را به درون ريه هاي خويش مي كشد.آنگاه ماشين را از پاركينگ مسقف بيرون مي آورد و آنرا به زير باران مي برد.پياده نمي شود، مي نشيند. سيگارش را روشن نمي كند چون او اساساً سيگاري نيست!!برف پاك كن را هر از گاهي مي زند تا قطرات جمع شده بر روي شيشه را پس زند و منظره جلويش واضح ديده شود. سرشار و مست زيبايي و راز آلودگي هستي شده است....
صدا و ضربه زدنهاي اينچنين پر بار باران را مي شنود و مي نگرد. ناگهان نگران مي شود! نگران مي شود از اينكه شايد كودكي اكنون به زير باران، تمام تنش همراه با تمامي زندگي اش (يعني آدامسهايش) خيس خالي مي شوند. گر چه اين ياد، گذرا نيست، اما اين هم مي گذرد!
آْني ياد ايادي استكباري مي افتد كه ممر زندگيشان سهميه بندي شده است و اما نمي دانند بايد چه كنند و به كه پناه برند!!!ضربات باران تندتر مي شود. ياد آن بي پناهاني مي افتد كه پس از طوفاني حاصل از اين بارانها، چون ديگران بي لياقتند و جز حاشا كردن واقعيت كاري را فرا نگرفته اند، اينان بايستي بي خانمان باشند و پس از بم نشينان در انتظار، تا سر پناهي بيابند! اما اينها نيز لختي هست و مي گذرد هر چند لگدهاي دردناك دردشان همچنان و همواره سينه اش را مي نوازد.
آنِ ديگر اما، ياد يادهايي مي افتد.یاد یادهایی دور یا نزدیک! آنگاه قطره قطره باران، تپشهاي قلبش مي شود.و ...
در باران، او ياد همه چيز مي افتد ياد نوشتن، ياد سرشار شدن، یاد غلیان کردن کلمات، ياد خوابيدن يك روز خستگی و اما نه در زير باران، ياد "احوال خوش آن بود ...."، ياد بودني پر ثمر با يادهايي مستمر و ....
تا باران، باريدن به اتمام مي رساند! آنگاه ديگر مهستي نيز آواز خويش به پايان رسانده است:
«....داد مي زنم كه ساقي، مي خونه بي شرابه...»
آنگاه بر مي گردد به همان پاركينگ مسقف. انگار ماشين رنگي ديگر يافته است. نه! اشتباه نكنيد! اين رنگ باران نيست، فقط به اندازه كافي تميز شده است...
و اينچنين همه چيز در هم آميخته است: عقل، عشق، حسابگري،احساس،سياست، معنويت، علمانیت، وجدان اخلاقي و... «در انسان» آن گونه كه «در باران».
شنبه دوم تیر 1386
عاشق يا موافق

انتهاي خرداد ماه هر سال ياد آورد عروج مردي است كه موقعيت و منزلتش در تاريخ سي سال گذشته كم نظير است!!!"معلم دكتر علي شريعتي" چند روز اخير بسيار مايل بودم كه در مورد شريعتي چيزهايي بنگارم و اما نشد! به همين سادگي!و به سادگي همه خواستنهايي كه تحقق نمي يابند... بگذريم..
شريعتي از جمله روشنفكران (يا در حقيقت بي بديل روشنفكري) است كه در سه دهه گذشته با توجه به تأثير شگرفي كه بر چينش تفكري و عمل سياسي، اجتماعي بخش زيادي از مردان و زنان اين مرزو وبوم داشته است، (و به موازات موافقاني آتشين كه امروز كمتر يافت مي شوند)منتقدان سرسختي نيز براي خويش دست و پا كرده است.منتقداني كه امروز پس از سي سال كه از عروجش گذشته است، هر روز بر تعدادشان افزوده مي شود.
بخشي از اين نقادان او را فردي با عنصر غالب تيپولوژيک «رمانتيسم» مي دانند كه كمتر از خود زايشي داشته است و تنها به گرفتن و پردازش و سپس عرضه ايده هاي معلق در فضا مي پرداخته است و عده اي ديگر اساساً برايش وزن و ارزش آكادميك قائل نيستند و... اما قصد اين نوشته كوتاه، بازخواني و نقد هيچ يك از اينها نيست (كه اينها خود مجالي گسترده مي طلبد!)نمي خواهم قضاوت كنم كه استدلالات منتقدان چه مقدار صحيح و چه مقدار ناصحيح است، اما مي توانم بگويم كه شريعتي اگر موافقانش رو به كاستي نهاده باشند، اما عاشقانش همچنان روز افزونند. آنانكه عاشق كلام، شخصيت و روحيات آزادمنشانه و دليرانه و درون پرجوش و آشفته و روح عصيانگر و جوشنده اويند.
آنانكه با كلام شريعتي آرام مي شوند، مأنوس تنهاييشان گفتگوهاي او،منبأ مناجاتشان، نيايش اوست و هنوز مخاطب آشناي دكترند!!حتي بخش زيادي از دينداري و اعتقاد و بودن مذهبي شان را از كلام او بر مي گيرند و هنوز هم دو گانه ها و دو راهي هاي ذهني تاريخيشان(سنت – مدرنيته، عقل – عشق و....) را در كلام او صراط يا صراطهايي مستقيم مي جويند.او و كلام و كلماتش در ذهن و ضمير چند نسل همچنان ساري و جاري است و آنانرا شيفته سحر كلام خود كرده است. كلامي كه در درونمايه خود هيچگاه از عنصر حركت و خيزش خالي نشد. كلامي كه با به كارگيري همان دوگانه هاي ناهمگون نما (تعشق و تعقل) همگان را مجذوب خويش مي سازد و البته احتمالا اين همگون كردن نا همگون ها و آشتي دادن متضادها از او انساني رمانتيك مي سازد!!!...
باري؛ بنا بر نقادي نبود! سخن از عاشقان دكتر شريعتي بود. عاشقاني كه همه رنج ها و مشكلات تاريخي شان را در عرفان، برابري و آزادي؛ اين سه شعار،اعتقاد و هدف او مي جويند. عاشقاني كه پس از گذشت سي سال در بزرگداشتي كه برايش منعقد شد، حسينيه ارشاد را آنچنان شلوغ و پر ازدحام كرده بودند و...
آري؛ و چه با افتخار خواهم گفت كه نگارنده اين سطور نيز از عاشقان شريعتي است هر چند با برخي آرايش موافق نباشد. و از قضا اين هيچ تناقضي را در بطن خويش نمي پرود كه عاشق، عاشق است و موافق، موافق!!!

