تبليغاتX
مرد نایی

چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386

سلام؛ نای مرد نایی باز شد!

ظاهراْ نگراني ها را پاياني نيست! يا اگر هم هست فعلاً اينجا نيست! چند روزي ناي مرد نايي را مجال سخن گفتن نبود، از جبري كه در اين دنياي بي اخلاق ناخود آگاه يا خود آگاه انسان را رهنمون به سوي بي سخني مي كند. خوشحالم بالشخصه از مرتفع شدن  مشكلي كه نمي دانم از كجا و چگونه ايجاد شده بود براي وبلاگ مرد نايي!(دو نکته: اول اینکه نظرات درباره علت این مشکل بسیار است عده ای را عقیده بر هک است و دیگرانی بر دلیلی دیگر پای می فشرند که اینها موضوع سخن ما نیست و دوم، اين مرتفع گشتن مشكل هم از آن حرفهاي اشتباهي است كه ما به كارش مي بريم. به اجتهاد من مشكل مرتفع شدن يعني ارتفاع گرفتن مشكل، يعني بيشتر شدن آن! البته ممكن است علماي فن نظر ديگري داشته باشند! ولي مگر فقط بايد علماي فن نظر دهند؟! بگذريم) و تشكر مي كنم از هر بزرگواري كه در رفع اين مشكل مؤثر بوده است (مخصوصاْ خداوند متعال!) و سپاسگزارم از تمامي دوستاني كه در اين مدت ابراز نگراني كرده  و پيگير بودند و خوشحالم كه مرد نايي همچنان نايي براي نواختن احوال درون دارد براي كسان و مخاطبین با ارزشی كه گوشي براي شنيدن دارند و بل نيوشيدن.

دوباره خواهيم نوشت آنسان كه بايد نوشته شود و آنسان كه نوشته مي شود! آنسان كه درون بدان حكم مي كند....

 

منتظر "ذكيه" باشيد!!!

نوشته شده توسط جلال الدین در 11:45 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه هجدهم مرداد 1386

آزادی خواهد آمد!

شب گذشته تقريبا همگي دوستاني كه در 18 تيرماه امسال دستگير شده  بودند با قرار وثيقه آزاد شدند. نمي توانم شادماني خودم را پنهان كنم! بسيار شب خوبي بود شبي كه دل نگراني ها كمتر شد و اما دل آشوبي ها همچنان پابرجاست....

دوستی نوشته بود: آزادي آمد! من چون خواندم پيش خود گفتم: اگر هم آمد من كه نديدمش! سلام مرا نيز به آن يار يگانه برسان! علاوه بر مهدي عربشاهي و حنيف يزداني كه هنوز در بندند و از احمد باطبي و ديگر بي گناهان در بند كه بگذريم، همچنان سه نفر از دانشجويان بي گناه دانشگاه امير كبير نيز به جرمي ناكرده همچنان بازخواست مي شوند و اين مسأله دل آشوبي ها را مستدام داشته است. اين دل آشوبي وقتي جدي تر مي شود كه مي بيني اخبار نگران كننده صادره  از درون ديوارهاي بلند زندان اوين بيشتر در مورد اين دوستان بوده است. «مجيد توكلي، احسان منصوري، احمد قصابان»

وضعيت مجيد توكلي وضعيت نگران كننده اي است و بايد هر دلي كه مي تپد براي آزادي و عدالت صداي خويش را به اين وضعيت اسف بار بلند كند. همه ما بايد حواسمان باشد كه آزادي شيرين دستگير شدگان 18 تير در بند بودن دانشجويان ديگر را تحت الشعاع خويش قرار ندهد و به فراموشي دچار نكند.كه خاموشي سر آغاز فراموشي است!

ديشب شب خوبي بود، اگر چه هنوز محبوبه نيلگون عماري سر بر نياورده و گره ز زلف زرتار نگشوده است و نفخه روح بخش اسحار از سر خفتگان خماري نربوده است، اما مي توان گفت آزادي خواهد آمد روزي كه در آن ديگر قفسي براي آزاديخواهان ساخته نخواهد شد. آزادي آمدني است....

 

نوشته شده توسط جلال الدین در 11:23 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه چهاردهم مرداد 1386

امرداد

خواستم بگويم : 14 مرداد ماه، يادم آمد كه مرداد، ماه ميرايي و مرگ است! پس نوشتم:  14امردادماه، ماه بي مرگي و جاودانگي،  اما بعد دانستم كه  نه آن تمام است و نه اين! ....

ماه ها را انسانها مي سازند، انسانهايي مرده يا انسانهايي زنده! كه مرداد اگر مظروف انسانهايي زنده و رونده باشد، بدون الف ابتدايي نيز امرداد است! ماه زندگي است ماه  بدون مرگ، ماه بدون بند!!!!

صد و يك سال پيش در چهاردهم اين ماه، مرداد، امردادي شد وخيزشي براي آزادي، براي عدالت، براي انسانيت، براي كرامت! آنچه صداي فروخفته اين مردم شد براي يك  قرن! و امروز نمي دانم كه اين ماه را بايد چه ناميد؟ ماه زندگي يا ماه مردگي؟

 امروز اما به اين مناسبت روز همبستگي وب نويسان با دانشجويان در بند ناميده شده است (انگار كه روز همبستگي ما تاريخ مشخص مي خواهد و هر روزمان نه اينگونه بايد باشد!) و چه نازيبا تركيبي: دانشجوي در بند!  يعني آگاهي، خرد، تفكر، دانش، خلاقيت و ... و.... در بند! و چه نازيباتر است تركيب حاكميتي كه اين تركيب نازيبا را خالق است...

سخن كوتاه بايد، 14 ام امرداد ماه بلاشك روز زندگي است براي آنها كه زنده بودن و زنده نوشتن و دغدغه زندگي و كرامت انساني داشتن را پاس مي دارند و هر چيز نيك را به تمسخر نمي آلايند و .... امروز امرداد است! امردادي كه زنده و جاويد به حضور روحهاي سرشار و آواره اي است كه هيچ گاه در بند نمي شوند كه لامكان اند!  كه امردادند....

پس:

 

بسان رود كه در دره سر به سنگ مي زند رونده باش

اميد هيچ معجزي ز مرده نيست؛ زنده باش...

نوشته شده توسط جلال الدین در 19:10 |  لینک ثابت   • 

شنبه سیزدهم مرداد 1386

در ضرورت شركت فعال در حركت 14 امرداد ماه

حاكميت يكپارچه و توتاليتر، يكپارچه سازي و در حقيقت حذف رقبا را نه فقط از سطح حاكميت و قدرت كه حتي از سطح جامعه مدني تا زيرين ترين لايه ها و سطوح پيش مي برد. اين چيزي است كه همواره اثبات شده است، اين يكپارچه سازي تا ماندن حداكثر يك نفر در قاموس قدرت و تأثير گذاتري تنها يك نفر در عرصه  جامعه مدني قابل پيشروي است! تقريبا در هيچ كجا نبايستي آلترناتيوي براي قدرتمداران باشد. هر چند اين، امكان كاملاً عملي شدن راندارد اما هدفي آرماني است كه در وجود هر اقتداگرايي موجود است. با كسي نيز شوخي ندارد، اصل و اصول و فرع و فروع اخلاقي نيز نمي شناشد همانگونه كه خودي و غير خودي نيز دستمايه اي بيش برايش نيست!دانشجويان در بند

باري؛ اين سخن كوتاه گفته شد از اين باب كه متوجه گرديم كه هر كس در عرصه فكر و انديشه و عمل، ايدهاي نو براي ابراز و حرفي متفاوت براي عرضه دارد، خود به خود در تير رس دام بلا خواهد بود. حال شايد امروز نه اما، ولي فردا دستان غيبي دامن همه خواهد گرفت و از آنگونه با ديگران خواهد نمود كه امروز با جوانان مظلوم و حق طلب در بند!

از اين قماش افرادي كه لابد چيزي نو براي عرضه كردن دارند و عرصه حقيقي تريبوني براي بيان در اختيارشان نگذاشته است، يكي نيز ويلاگ نويسان هستند كه كنشگران جديد عرصه رسانه و به طور كل عرصه تضارب آرايند.كساني كه به اقتضاي فضاي مجازي چيزهايي را مي گويند كه لابد در عرصه رسانه هاي رسمي كمتر مكاني براي طرح مي يابند. چه بسيار روزنامه نگاراني كه آنچه در دفتر روزنامه قلمي مي كنند روي به يك سوي و آنچه در وبلاگ خويش مي نگارند سويي صد و هشتاد درجه ديگرگونه دارد.

پس در سيستمي كه قامت قوت خويش را اينقدر كوتاه فرض مي نمايد كه تحصن آرام شش نفره دانشجويان در يك سحر گاه هجده تيري را تهديدي آنچنان به حساب مي آورد كه پي آمدش آن برخورد و دستگيريهاي خشونت آميز مي شود، و از همه چيز و همه كس بوي مخمل استنشاق مي كند و حس مخملين بدو دست مي دهد، وبلاگ نويسي مستقل نيز تحمل نخواهد شد، چون اساساً يك آلترناتيو محسوب مي شود براي دستگاه انحصاري رسانه راديو و تلويزيون دولتي! (هر چند همه مي دانند پرمخاطبي و تأثير اين كجا و آن كجا!) اين قاعده استثنا بر نمي دارد، فرهنگي يا سياسي يا حتي مذهبي نمي شناسد! منطقش اينست: هر كه چون من سخن نمي گويد پس بهتر است كه نگويد! حتي اگر با من است او قطعا بر من است....!

روي اين سخن با فعالين جامعه مدني است؛ اگر رمز نيل به توسعه، دموكراسي پايدار است و اصلي ترين پايه دموكراسي پايدار جامعه مدني قوي و رشد يافته و آگاه است، پس بايستي هر بخش از عرصه عمومي و جامعه مدني ضعيف ايران اين مسؤوليت را براي خود متصور باشد كه پيگيرانه و مدقانه تحقق حقوق و آزادي هاي همه اقشار و طبقات و گروهها را زير نظر داشته و مصرانه به تضييع آْنها اعتراض نمايد. انصافا دانشجويان تحكيمي و دانش‌ آموختگان ادوار تحكيم وحدت با استراتژي ديده باني جامعه مدني، تنها قشري بوده اند كه صدايشان براي هر تضييع حقي در هر گوشه اين سرزمين پر از گهرهاي ضد حقوق بشر، بلند و رسا بوده است. و شايد تنها كساني بوده اند در سالهاي اخير، كه در فضاي مرده اجتماع مسؤوليت روشنفكر دردمند را به جا آورده اند. روشنفكري اي كه كم كم دارد در جامعه ما تنها به آكادميسين بودن تنزل و بدل مي گردد...

امروز كه اين عزيزان به خاطر همه پيگيريهاي بدون تبعيض و مستمرشان خود در بند شده اند، چقدر ناجوانمردانه است كه عده اي را سكوت و خواب فرا گرفته در مقابل مزرعه اي كه سرتاسرش را سيلاب در بر گرفته است. انگار نه انگار كه بهترين جوانان اين مملكت در بدترين دخمه هاي اين مملكت زير فشار انفرادي به سر مي برند. در اين ميان، طعنه ها و توصيفهايي نادرست كه برخي ديگر  از اهداف و آرمانهاي دانشجويان در بند مي كنند خود زخم ديگري است بر زخمهاي التيام نيافته سابق! اين و آن دوستان گمان مي برند(لابد) كه اين شتر تنها بر در خانه كساني خاص مي خوابد و غافلند از اينكه اين شتر استبدادِ پروار شده نه بر در خانه كه بر روي گرده همگان خواهد خوابيد و همه را له خواهد نمود....مهم اين نيست  كه چگونه مي انديشي، راست هستي  يا چپ، راديكال هستي يا معتدل، ..... تنها مهم اينست كه نوبت به تو نيز خواهد رسيد...

اجمالاً اينها كه گفته شد از باب ضرورت حضور هر آنكه دردي در درون و دغدغه اي در ذهن دارد است، در حركت نمادين " 14 امرداد روز همبستگي وبلاگ نويسان با دانشجويان در بند" .... تا بعد ...

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط جلال الدین در 16:0 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هشتم مرداد 1386

بهار در بند

«... حالا هم مهم نيست! [اين روزهاي سخت] مثل تب مالاريا گذراست! من هويتي جدا از آن احساس [زندان] لعنتي هم دارم كه خيلي قابل اتكاست. تسليمش نمي شوم.... فراموش نشود من خود خود بهارم! ديده اي چطور لحظه اي مي بارد، مي درخشد، مي شكفد! ابر مي شود، دلش مي گيرد؟ گاهي مثل ابر بهار تند و گذرا مي گريد اما در نهايت تنفس زمين است، روح هستي است. سختي زمستان و بي تابي تابستان را دارد... بهار است!!!...»

و... اكنون اين بهار، دوباره در بند ميراث خواران بهاري گرفتار شده است كه در زمستاني آمد، خونهاي بسياري درختانش را آبياري نمود و اكنون اينچنين به زمستاني قهار بدلش كرده اند كه يك به يك برگهاي پر ثمر اين درخت كهن را مي پژمرد و بر زمين يأس و حسرت بر مي افكند. اما كيست كه اذعان كند خزان و زمستان ماندني است!؟ زمستان حتي در ذات و درون خويش نيز كمال و تمام نمي تواند منجمد وسرد باقي بماند و باشد، چنانچه آخرين برج و باروي خويش (يعني اسفند)را نيز تقديم بهار مي كند.

در زمستان اگر برف سنگين نشست و ماحصل، درختي شكفت و درختي نيز شكست، اما با تمامي دل نگراني ها و تشويشهاي درون و همه خبرهاي ناگواري كه به گوش مي رسد، بهار ما، بهار جنبش دانشجويي و زنان هرگز نخواهد شكست! او خود خود بهار است. و در زمانه اي كه جبن و ترس و انجماد فضاي اجتماع را تسخير خويش كرده است او و همه همراهان در بندش نويد بخش و اميد بخش بهاري ديگرند...

 

امروز اما، سالروز وفات زني بود كه نه زينت پدر كه زينت همه آزادگان و حقيقت جويان شجاع و صديق تاريخ است و چه بد، نامش نهاده اند: ام المصائب؛ مادر مصيبتها! يعني او زاينده مصيبت هاست! آري او زاينده و خلاق است بمانند تمامي زنان و مردان بزرگ تاريخ، اما زاينده صبر است در راه صدق ، زاينده ايثار است در راه هدف و همچنين مصداق و الگوي یک زن مبارز، خستگي ناپذير و نستوه در جامعه اي كه مردان و زنانش تسليم را تمكين كرده و اعتقاد به انسان بودن و حق بشر داشتن خويش را ذره ذره در خود باخته اند!

سخن از زينب است و من به سياق دكتر علي شريعتي مي خواهم امروز از او بپرسم كه:

 

" ای زبان علی در کام

ای رسالت حسین بر دوش

با ما سخن بگو

مگو که بر شما چه گذشت

مگو که در آن صحرای سرخ چه دیدی

مگو که جنایت آنجا تا به کجا رسید

...اي خواهر! بگو كه ما چه كنيم؟

لحظه اي بنگر كه ما چه مي كشيم!

دمي به ما گوش كن تا مصائب خويش را با تو بازگوييم..."

 

بايد از او بپرسم كه تو بگو چه كنيم در زمانه اي كه گلهاي بهاري مان يك به يك به بند كشيده مي شوند!؟ در زمانه اي كه به نام تو و به نام برادرت و به نام او كه زينتش بودي و به نام  هر چه خوبي است و به نام هر چه زيبايي است، جنايت مي كنند، شكنجه مي كنند و ... هر چند (با اينكه هيچگاه نخواسته ام از ناممكنات و علوم غيبي سخن بگويم اما چيزي از جنس درون گواهي ام مي دهد) كه اگر زينب نيز امروز حضور داشت، لاجرم بهاري بود در بند...

و اين حديث هست، تا كي آن بهار موعود فرا رسد كه در آن، اين سرود سر دهيم:

 

شب هجران و غم فرقت يار آخر شد           زدم اين فال و گذشت اختر و كار آخر شد

آن همه ناز و تنعم كه خزان مي فرمود        عاقبت در قدم باد بهار آخر شد

شكر ايزد كه به اقبال كله گوشه گل            نخوت باد دي و شوكت خار آخر شد ...

 

آنروز، آمدني است! اينرا هستي به صد زبان نويد مي دهد....

 

باز گردد عاقبت اين در؟ بلي!                    رو نمايد يار سيمين بر؟ بلي!

ساقي ما ياد اين مستان كند                   بار ديگر با مي و ساغر؟ بلي!

نوبهار حسن آيد سوي باغ                       بشكفد آن شاخهاي تر؟ بلي!

اين سر مخمور انديشه پرست                  مست گردد زان مي احمر؟ بلي!

اين دو چشم اشك بار نوحه گر                  روشني يابد از آن منظر؟ بلي!


ادامه مطلب
نوشته شده توسط جلال الدین در 22:9 |  لینک ثابت   •