یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386
مرغ اتمي
سريالها و فيلمهاي سفارشي و به اصطلاح بفرموده اگر هيچ ثمري نداشته باشند لااقل نشان دهنده ذهنيت و ايده هاي فكري فرمودگان هستند و مي توان از طريق آن به عمق برخي فجايع فكري در نزد صاحبان فرمايش پي برد.
سريال چارخونه سريالي 90 قسمتي است كه تا چند شب گذشته از شبكه 3 سيماي جمهوري اسلامي پخش مي شد و هر چند بمانند كارهاي قبلي كه طنزهايي از اين دست بوده اند (و گاهی نیز بفرموده همانند آنچه در زمان انتخابات مجلس هفتم و تحصن نمایندگان رخ داد!)چندان هم مورد استقبال قرار نگرفت اما به هر صورت از جهت آش كشك خاله بزرگوار بودن، عده اي را در انتهاي شب به ديدن خويش مي كشاند. به هر حال اين موضوع بحث ما نيست.
چند شب پيش تر موضوع اين سريال مرغ 6 كيلويي بود و اينكه "ما مي توانيم"! مي توانيم مرغ شش كيلويي توليد كنيم و تحريم شدن توسط سامي نيز كه مصداق" دشمن" بوده و تهديد كرده است در صورت ادامه غني سازي دانه مرغ، ديگر به ما دانه مرغ جهت ارتزاق مرغهايمان نمي دهد نيز بي تأثير است! و مرد كارمندي مي تواند همانند همان دختري كه در خانه اش انرژي هسته اي توليد كرده بود (و همانند رييس جمهور محترم باديگارد برايش در نظر گرفته بودند از فرط اهميت فردي اش)، در خانه اش آزمايشگاه داشته باشد و اينبار دانه مرغ غني سازي و تقويت شده توليد كند تا مثلا به جوجه مردني و ضعيف و لاغر و بيمار (شما فرض كنيد اقتصاد) بزنند و او را در كمترين زمان كه چه عرض كنم در پنج دقيقه به مرغ شش كيلويي تبديل كنند!!
در اينجا البته انسانهايي ترسو و زبون هم هستند ( شخصيت فرزاد) كه مدام مي گويند "نمي شود" يا خطرات را جدي مي گيرند. اما پر واضح است كه اينان بالاخره روزي خواهند دانست كه اشتباه مي كرده اند و به جبهه ي خودي هاي طرفدار غني سازي خواهند پيوست.به هر حال اگر سريال فوق الذكر را تمثل تفكر فرمايش دهندگان بدانيم عناصر انديشه اي ذيل منتج خواهد شد:
1- حقانيت بلا شك غني سازي و پذيرفتن آن به عنوان يك پيش فرض اثبات شده و غيرقابل خدشه! حال غني سازي دانه مرغ يا غني سازي هسته اي تفاوت نمي كند! اگر اين درست باشد كه هست، بايد گفت ظاهراً فرمايش دهندگان همچنان عزم جزم نموده اند كه گوشهاي خويش را هم سانسور كنند و برخي حرفها را بشنوند و برخي را نه! معلوم نيست اين علي الفرض بودن و مفيد بودن پروسه غني سازي اورانيوم به طور كل در ايران و مخصوصاً در شرايط امروزين كشور و فشارهاي بين المللي و... چگونه اينقدر روشن و بديهي شده است. ظاهراً نظرات تخصصي و علمي نخبگان اهل فن ذره اي تأثير نداشته است.
2- سريع الاثر بودن و دواي هر دردي بودن غني سازي:
غني سازي از نظر و به باور زعما تأثيرش را به صورت معجزه وار و آني در وضعيت عمومي كشور خواهد گذاشت!( شايد به اندازه همان 5 دقيقه!) و حلقه گمشده وضعيت بيمار ايران (به لحاظ اقتصادي، اجتماعي،اداري و ....) نيز لابد همين است. ايشان توجه ندارند كه توليد انرژي هسته اي اگر بدون تمامي فشارهاي جهاني نيز قابل دسترسي بود نيز تأثيرش اولا به سرعت برق و باد نيست و ثانيا در برخي عرصه هاي مشخص و محدود است. بماند كه اكنون ضررش بيش از سودش شده است و به نان خور اضافي براي جامعه ايراني بدل شده است.
3- بلا اثر بودن هر گونه تحريم و امكان معامله بر سر تحريم ها ( مرغ مي دهيم و دانه مي ستانيم) و حساب باز كردن بر روي آنچه داريم و مي توانيم دريغ كنيم(نفت به عنوان مثال در كشور ما!)
ظاهراً فرمايش دهندگان روي اين دريغ كردن زياد از حد حساب باز كرده اند! چرا كه ما نه مي توانيم نفت را از تمام دنيا دريغ كنيم (به دليل اقتصاد شديداً وابسته به نفت در ايران كه بيماري مزمن اقتصاد ايران نيز هست)و نه دريغ كردن ما احتمالا جز شوكهاي اوليه تأثير چنداني دارد! چرا كه قدرتهاي نفتي ديگر ظاهراً چندان با ما همراه و هميار نيستند و بخش زيادي از كمبود بازار را تامين خواهند نمود.
4- منازعه هسته اي ايران هيچ گاه به جنگ نخواهد انجاميد و پس از هر لشگر كشي تا بيخ گوش ما و تا مرزهاي خانه ما، فرصت ديگري به ما داده خواهد شد! و مخلص كلام همه تهديد ها چيزي در حد خالي بندي است!
در اين مورد نيز معلوم نيست كه زعماي قوم چگونه به چنين تحليلي رسيده اند؟ آيا اين امكان وجود ندارد كه دقيقا به همان دلايلي كه آمريكا وارد جنگ ديگري نمي شود( فرو رفتن در باتلاق عراق، به هم ريختن منطقه، نامناسب بودن اوضاع افغانستان و ...) جناج نومحافظه كار براي اعاده مقبوليت از دست رفته و اضافه نكردن يك شكست ديگر در جبهه ايران بر شكستهاي قبلي در جبهات ديگر، مبادرت به حداقل ويران كردن تأسيسات هسته اي بپردازد تا از طريق به تأخير انداختن برنامه هسته اي ايران و كم كردن نگراني هاي مردم آمريكا بخشي از مقبوليت خويش را بازگرداند؟ و آنوقت يك مقداري غني سازي اتمي با غني
سازي مرغي متفاوت نخواهد شد؟
با همه اينها كه گفته شد البته احتمالي نيز كه بسيار خوشايند است كه محتمل باشد، اينست كه بزرگان مملكت در قضيه هسته اي به دنبال يك سري توافقات جديد هستند ( كه نمونه اش را در توافقات اخير با آژانس مي توان ديد) كه عملاً شرايط جهاني را بپذيرند و در عين حال به نوعي افكار عمومي را نيز بفريبند بدين صورت كه در عين اينكه شرايط را مي پذيريم و غني سازي و ... را هم محدود يا متوقف مي كنيم اما مدام هم دم از پيروزي و تمام شدن قضيه هسته اي مي زنيم و اينكه ما بر اصول حقه خود ايستاده ايم همچون كوه!!! اين احتمال اگر درست باشد هر چند نشاني از بي صداقتي است و آزاردهنده براي هر ذهن حقيقت جو و پذيرشش براي نگارنده اين سطور نيز سخت است اما بالشخصه با آن مشكلي ندارد.
اما نكته اي نيز از سريال فوق الذكر مي توان نتيجه گرفت كه استثنائاً نكته مثبتي است و آن اينكه ظاهراً در داخل خانه همه خودي هستند و بالاخره به اشتباهشان پي مي برند و شكر خدا كسي جاسوس هسته اي و مزدور و... نيست! نهايتاً برخي ناآگاهند. اين نكته البته به نظر از دست تهيه كنندگان در رفته است اما به سياق مقايسه اي كه كرديم اگر ذهنيت فرمايش دهندگان باشد، جاي بسي خوشحالي است!
دوشنبه نوزدهم شهریور 1386
ما فصل سپيده از كتاب سحريم...
پنج ساله بودم و او چهارده ساله كه در چنين روز یا شاید هم روزهايي رفت... و وقتي دوباره آمد من يازده، دوازده ساله بودم و او اما چهارده ساله باقي مانده بود!!انگار كه هيچ نخورده بود و همه روزان و شبانش را روزه بوده است از بس كه استخوان بود و گوشت هاي تنش همه آب شده بود.
آمده بود! اما انگار آمده بود كه داغ رفتني ديگر را بر دلم بگذارد.... رفتني در تابستان يا شايد هم بهار.....
و اكنون آنگاه كه به محل قرارمان مي روم تا سنگ صبورم شود، همواره اين را برايم زمزه مي كند! انگار اين زمزمه هميشه اش شده است:
ما فصل سپيده از كتاب سحريم در وادي نور هم ركاب سحريم
هر شب چو شفق به خون خود مي غلطيم هر صبح دوباره آفتاب سحريم
دوشنبه دوازدهم شهریور 1386
توهين هر روزه
اصلاً فكر كردن لازم نيست، نیازی به فلسفه بافی و توجیه نمودن ندارد، اصول و مقدمات و آگاهی بخشی نمی خواهد! تنها كافي است انساني باشي كه گاهي به اطرافش نگاه مي كند. حتماً درخواهي يافت كه از در و ديوار اين ديار بر تو توهين مي بارد. مرد باشي يا زن فرقي نمي كند به هر حال فحاشي هاي در لفافه و عريان را از هر جا مي تواني بشنوي! تنها چيزي كه در اينجا ارزش ندارد ارزش و كرامت انساني است. اختيار و آزادگي انسان به كالايي ناياب بدل شده است....
چند صحنه را به عنوان نمونه مي توان مثال زدني يافت:
1- احتمالا بعد از عمري قصد سفر مي كني و به ترمينال مي روي! جايي كه به درستي مي تواني بفهمي چقدر وجودت ارزشمند است به صرف انسان بودن و به صرف شهروند اين جامعه بودن!و چقدر دولت كريمه ات اهتمام دارد به اينكه رفاه حداقلي عمومي را برايت مهيا سازد تا تو بتواني با طيب خاطر و با خيالي آسوده به هر راهي كه دوست داري رهنمون شوي! خيالي كه مدتهاست خيال بودنش به واقعيت نزديك شده است! آنرا باور كرده اي كه وظيفه اين حكومت اين چيزها نيست...
متوجه مي شوي كه همراهت شارژ ندارد!(پر واضح است كه منظور تلفن همراه است!) تمام ترمينال را مي گردي تا بالاخره برسي به جايي كه كمي به فكرت بوده اند و برايت محل شارژ موبايل پيش بيني كرده اند و اتفاقاً يك جاي اختصاصي هم برايت در نظرگرفته اند! مي گويي به طنز كه ديگر چه مي خواهي جايگاه اختصاصي هم برايت نهاده اند: محل شارژ موبايل مخصوص آقايان!!!!!!!!!
چشمانت حيرت زده شده است و از اين مزاحي كه با خود و ديگران كرده اي، صد باره پشيمان مي شوي! چقدر احساس حقارت مي كني كه حتي نمي تواني در شارژ كردن موبايلت به فساد كشيده نشوي!!! و چه همراه ضعيف النفسي داري كه حتي در شارژ شدن هم بايد جداي از همراه هايي باشد كه صاحبانشان جنسيتي ديگرند!!!
هر چند آقايان و خانمهاي ايراني هم لابد نافرماني مدني كرده اند و در جاهاي اختصاصي شان نايستاده اند اما ديگر به اين عرياني و با اين صراحت نمي توان اراده و شعور و شخصيت و و شأنيت و اخلاق و انسانيت و .... يك عده انسان را به زير علامت سؤالهاي بزرگ برد.
2- از ترمينال كه راه مي افتي فقط كافي است به خيابانها نگاهي بيندازي تا مشاهده كني گشت هاي ويژه ارشادرا! دلم مي خواست كسي تحقيقي جامع انجام دهد تا مشخص شود غير از ما و چند تا از اين كشورهاي متحجر همسايه (كه آنرا هم با اطمينان نمي توانم بگويم) در كجاي دنيا چيزي به نام گشت ارشاد وجود دارد. گشتي كه مي گردد تا مردمان را ارشاد كند كه چه را بپوش و چه را نپوش و ....انگار اينجا مرزي براي زندگي خصوصي و انتخابهاي شخصي افراد وجود ندارد.
در خيابان اما چيزهاي ديگري هم يافت مي شود. كودكان پنج تا چهارده ساله اي كه از سياهي به زغال گرويده اند و انگار رنگين پوست شده اند. كودكاني كه اتفاقا آنها نيز چون سياهان درگير نوعي آپارتايد ديگر شده اند.كودكاني كه با ديدنشان و ديدن گوني هاي چرك گرفته نان و پلاستيكشان ياد مورچگان مي افتي! مورچگاني كه چند برابر وزن خود را حمل مي كنند.مورهاي له شده اي كه وقتي مي بيني شان بيش از هر چيز از خودت متنفر مي شوي! اما اينها كه من مي گويم چه اهميتي دارد؟ چه اهميتي دارد اين زجر و دردي كه كودكان خياباني مي كشند. وظيفه حكومت يكدست كردن و يكصدا كردن جامعه است! حكومت را چه به رفاه و آسايش و تحصيل و پيشرفت آينده سازان مملكت!؟
3- اما در طول سفرت اگر دست بر قضا وارد يك سرويس عمومي شوي كه ديگر مكاشفات ويژه ات از جامعه اي اخلاقي! به اوج مي رسد!عكس گوياي همه چيز هست! حاكميت از آنجا كه دموكراتيك و مردمسالاري ديني است كاري به كار اقشار مختلف مردم ندارد از جمله به فقر و بدبختي شان از جمله به اعتياد روز افزونشان! از جمله انتقال تصاويري كه در خرابه ها و متروكه ها مي شد ديد به سطح عمومي جامعه! و....
4- به مقصد سفرت كه مي رسي اگر مادري داشته باشي كه از گزند جانوري بيمار شده باشد و در روز تعطيلي مجبور شوي به پزشك بروي شايد سر و كارت به كلينيكي متعلق به سپاه پاسداران بيفتد. آنوقت متوجه مي شوي كه در ماه مبارك رمضان تنها زناني حق مريض شدن در روزهاي تعطيل را دارند كه چادري باشند! وگرنه حق ورود به اين كلينيك را ندارند!!! خوب مشخص است كه اين كلينيك از ارث پدر سرداران سپاه ساخته شده است و خود مي توانند تصميم بگيرند كه چه كسي وارد ميراث پدري شان بشود يا نشود!
در اين لحظه تو دو حالت مي تواني داشته باشي يا اينكه خدا را شكر مي كني كه حداقل مادر تو چادري است و مشكلي برايش پيش نخواهد آمد يا به او توصيه مي كني كه مريض شدن هايش را به ايام غير تعطيل مؤكول نمايد چون ممكن است بقيه مراكز درماني هم به خاطرحفظ عفت عمومي! و حفظ ارزشهاي ماه مبارك رمضان ورودش را به آنجا ممنوع كنند!!!!
باور كنيد زندگي در اين مملكت توهيني هر روزه شده است!
دوشنبه پنجم شهریور 1386
ذكيه
پيرمرد كنار دست من روي مبل نشسته است. چين و چروك صورتش حكايت عمري زحمت و رنج است!
عمري خدمتگزاري هم نسلان من و پيش از من در دبستانها و دبيرستانهاي اين شهر! از چين و چروك صورتش زخم هزار خاطره موج و فوج مي زند. مادرم آن مقابل نشسته است. بحث كه باز مي شود، مي گويد از دختر بيست و چند ساله اش! خانم مهندس! خانم مهندس مكانيكي از دانشگاه صنعتي اصفهان!
گونه اي بغض آْلود سخن مي گويد...." مي زند، مي كشد وقتي هم مي ريم دادگاه مي گه كه من زنمو طلاق نمي دم، آقا حقمه نمي خوام بدم! بچه ش رو هم نمي ذاره ببينه! مي گه: "تو بايد ادم بشي" مي گم "بچه ش چند سالشه؟" مي گه " چهار پنج سال" ومن با خودم مي گويم چقدر شيرين است يك نو كودك در اين سن براي مادرش و چقدر دل اين مادر برايش پر مي كشد و چقدر.... مي گه " حاج آقا تقي مي گه:" مگه مي شه؟ فلاني تو مسجد ميدون تو صف پشت سر حاج اقا .... وا مي استه..."
مادرم مي گويد:" خدا به حق پنج تن خودش درست كنه ايشالا" و من مي گويم " اما مگه خدا خودش خراب نكرده؟!...."
نه اين آخري را نمي گويم يعني جرأتش را ندارم كه بگويم! آخر به خداي امروزه رسمي شده و حکومتی شده ، نمي توان ابرويي را بر بالاي چشم اشارت نمود واز واقعيتي با او سخن گفت. امروزه روز ديگر نمي توان از خداي ديگر گونه اي كه هست و اساسا او هست و ديگر نيست سخن راند! خدا، خداي زورگويان و قدرت پرستان و خشك منظران شده است. كدخدا، جاي خدا نشسته است!
پيرمرد همچنان مي گويد از مصائب خانم تحصيل كرده اي كه در نداري و فقر توانست مهندس شود و اكنون اما هنوز به دهه سوم زندگي اش نرسيده و گرفتار مردي است كه در صف اول نماز جمعه مي نشيند و من مي دانم كه كيست! سينه چاك ولايتي كه چماق بر سر مرد و زن اين ديار مي زده است به سبب حرف حقي كه مي زده اند! انقلابي دو آتشه اي كه اجدادش پيش از انقلاب ريش خويش تيغ مي زده اند و او امروز با ريشهاي خويش تيغ مي زند و دست بر قضا نوازش شدگان چماقش، خود يا خواهر يا برادر يا مادر يا پدر شهيد بوده اند..... و اين پيرمرد ساده دل و دختر لابد گوش به فرمانش نيز نمي دانم چه فكري كردند (يا اصلا فكري كردند!) كه پذيرفتند اينچنين پيوندي شكل گيرد. اما باور كنيد اينها هيچ يك مهم نيست اينها همه فرع قضيه است. اصل قضيه جاي ديگري است....
پيرمرد همچنان اميدوار است به خدا! نه به اينكه قوانين ناعادلانه و نابرابر را تغيير دهد كه به دل آن مرد ناجوانمرد و نامرد (كه نمي دانم عاقبت ديپلم يا فوق ديپلم فني حرفه اي اش را گرفت يا نه!؟ )بيندازد كه ترحمي بر زن مهندس تحصيل كرده اي كند كه در بند او گرفتار شده است! كه گر چه ميثاق ازدواج عهدي دو سويه است كه با نظر او شكل گرفته است اما براي فسخ قراردادي همه ضرر و خسران، طرف مقابلش تصميم گيرنده است و او چاره اي نيز ندارد جز تمكين! ورنه مادري خواهد بود كه از ديدن فرزند پاره تنش نيز محروم خواهد بود....
"ذكيه" نمونه اي است از آنچه بر زنان اين جامعه مي رود! آيا او خود آگاه است که اصل قضيه كجاست؟!...

