تبليغاتX
مرد نایی

چهارشنبه چهارم مهر 1386

شهيدان و پلوراليزم نجات

هفته دفاع مقدس است. بيست و هفت سال پيش اينچنين روزهايي كشورمان آماج حملات همسايه غربي خود يعني عراق به سردمداري ديكتاتور بزرگ صدام حسين شد. امروزه روز ديگر به جز تصاويري گرد و غبار گرفته  و البته هر از گاهي  نو نوا بر در و ديوار شهر از جنگ و دفاع خبري نيست! البته يك چنين روزهايي در سالگرد شروع جنگ اگر خسته از هاي و هوي اين شهر و يك روز نفس گير (بمانند بقيه روزهاي اين شهر) به خانه برگردي و البته تلويزيونت به جاي ماهواره به آنتنهاي داخلي متصل باشد، احتمالاً صحنه هايي برگزيده شده را خواهي ديد از انسانهايي كه انگار از كره ديگري بوده اند و يا اگرهم اينجايي اما اكنوني نيستند!متعلق به قرنها پيشند! خود اما اگر دلي در گرو آنها داشته باشي، احتمالا فيلمي چون "رزق حلال" را در دستگاه پخش تصويرت مي گذاري و تصاوير نوجوان 13-14  ساله اي را مي بيني كه در يك غروب شهري در مركز ايران با ساكي بسته شده به پاي اتوبوس اعزام مي رود و چون جويباري اشك هاي خويش را جاري مي سازد تا مجوز حضورش در جبهه را بگيرد و اندوهبار و اشكبار رهسپارش مي كنند به خانه تا درس بخواند و كشور خويش را بسازد!!!(و چه خيال خوش بينانه اي!!) و چند سال بعد به عنوان زنداني سياسي سراز زندانهاي جمهوري اسلامي در بياورد!!! و حسرت بخوري و متعجب ماني كه در چنين فضايي چگونه عده اي را وجدان خيانت و سود جويي و سوء استفاده بوده است؟ باري اينها مضمون سخن من نيست هر چند سخن من چيزي جز اينها نيز نيست!!!....

نقطه عزيمت سخنم را روايت زيبايي از لحظات احتضار يكي از انديشمندان جهان مي گذارم. جمله حكيمانه اي است از مصاحبه برتراندراسل فيلسوف شهير انگليسي كه در هنگام مرگ با خبرنگاري انگليسي انجام داده است.خبرنگار از او مي پرسد: جناب راسل!‌ ظاهراً روزهاي آخر عمر شماست. شما نود و نه سال دم از الحاد و بي خدايي و نفي دنياي پس از مرگ زده ايد، حالا اگر پس از مرگ اتفاقاً‌ ديديد كه هم خدا هست و هم آخرت، چكار مي كنيد؟ راسل جواب داد: خانم خبرنگار! اين خدايي كه شما مي گوييد عادل هم هست يا نه؟ پاسخ داد البته كه هست! گفت: پس به او مي گويم خدايا تو يا بايد استدلالات الهيون را مقوم تر و قوي تر مي گردانيدي تا ذهن مرا قانع كند يا بايد مرا ساده لوحتر از اين كه هست قرار مي دادي تا استدلالات آنانرا باور كنم و زود باورتر شوم! هيچ كدام از اينها را نكردي در كدام جهت تقصير با منست تا مستوجب عذاب باشم؟!

مدتها بود كه مي خواستم سخني از يك دغدغه دروني به ميان بياورم و اما فرصتي نبود تا به امروز كه مناسبتهاي تقويمي مرا بر آن داشت (نمي دانم چرا اين مناسبتهاي تقويمي "بر آن دارنده" ي ما شده است؟)كه گوشه اي را بيان كنم و اين حكايت، سر مطلع خوبي بود براي آن!

روزهاي بسياري بود كه چون به اوراق تاريخ و به نزديكترين هايم مي نگريستم انسانهايي وارسته و فداكاري را مي ديدم كه مي توانستم عناصر صداقت و جديت را در درونشان با تمام وجود حس كنم. انسانهاي صادقي كه از همه زندگي و خان و مانشان مي گذشتند به عشق آرماني و هدفي متعالي كه خود صادقانه و مجدانه كسبش كرده بودند. اما و صد اما كه برخي از اين بزرگواران افكار و اعتقاداتي داشتند كه نمي توانيستم آن اعتقاداتشان را بپذيرم. آرمانهايي داشتند كه آرمان من نبود اما شخصيت و منش و رفتاري داشتند كه مجذوبم مي كرد. در درياي بزرگ دلهايشان غوطه ور مي شدم، با يادشان مي زيستم و به يادشان مي گريستم و عشقشان سر تاسر وجودم را مالامال مي كرد.

روزان و شبان بسياري در اين تناقضات مي گذشت گو اينكه زندگي انسان بايد بر تناقض و حل تناقض و تضاد باشد! اما اكنون كه مي نگرم و تصور مي كنم شايد از اول هم تناقضي نبود! من بايستي چشمها را مي شستم و به گونه اي ديگر مي نگريستم. هيچ گاه از خود نپرسيده بودم كه آيا اساساً انسانها عقيده خويش را انتخاب مي كنند يا اسباب و عللي است كه دست به دست هم مي دهند و انسان را باور مند به عقيده اي خاص مي كنند؟ اما فارغ از اينكه به اين سؤال چه جوابي بدهم به اين نتيجه رسيدم كه ملاكها، ملاكهايي ديگر است ؛ صداقت و جديت؛ و رسيدم به پلوراليزم نجات! يعني اينكه اگر كسي در زندگي صادق باشد و اهل كاهلي نباشد حال در نتيجه جد و جهد خويش به هر عقيده اي برسد و بدان عامل باشد، قطعاً از نجات يافتگان است . آنزمان بود كه فهميدم مي توان در درياي بي كران وجود مردان مرد غرقه شد و صداقتشان و شجاعتشان و اخلاق نيكوشان را الگوي خويش قرار داد و از آب افكارشان به يك موي هم تر نشد! از آنجا بود كه براي باورم به تساهل و تسامح توضيحي ملموس يافتم و براي دغدغه هميشگي زندگي ام نيز هم«زندگي مؤمنانه»....

و اكنون؛ سخن از مردان مرد دفاع است دفاع از مرز اعتقاد اگر چه اين دفاع به دفاع از مرز زميني نيز آميخته شده باشد. مردان و زناني  كه بي ريا و بي تزوير و بي رنگ، خالصانه از همه چيزشان كه اتفاقاً با ارزش تر از جانشان بود گذشتند، از زن از فرزند از تعلقات! و راهي ميدان قماري شدند كه اگر جان و زندگي را متاعي ارزشمند بدانيم از پيش همه را در آن باخته بودند!! اما اين راه را صادقانه و خالصانه و با جديت و جهد بر گزيده بودند...

 لب كلام و خلاصه سخنم اينست: يك چنين افرادي كه با هر اعتقاد و براي دفاع از هر ايده و هر عقيده در برابر هجمه اي ناجوانمردانه كشته شده باشند، قطعاً اهل نجاتند! آري شهيدان اگر نگوييم كه اهل فلاحند قطعاً اهل نجاتند!...

نوشته شده توسط جلال الدین در 18:24 |  لینک ثابت   •