تبليغاتX
مرد نایی

دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386

چراغ محبت آدم ها

دوستي اينچنين نقل مي كرد: چند وقت پيش به واسطه فوت يكي از بستگان كه شديداً متأثرم كرده بود، ياد جمله یا کاریکلماتوري افتادم كه سالها پيش از نويسنده اي خوانده بودم....

مي گفت: من فعاليت عمده ام در دو جاست. يكي در محل كارم كه ارتباطاتم عمدتاً كاري و طبعاً مالي است و ديگر در محل فعاليتهاي جانبي ام كه گاه اين فعاليتهاي جانبي بر آن كاري كه بابتش حقوق مي گيرم، مي چربد. بسيار شده است كه من يا فشار كاري بيشتري را تحمل كنم و يا مقداري از كار اصلي ام بزنم و به كارهاي مجاني و رايگان و مثلاً عام المنفعه بپردازم. البته اين علاوه بر 4، 5 سالي است كه در دوران دانشجويي كار رايگان انجام داده ام.....

خلاصه دوست ما چند روز بعد از آن واقعه تأسف انگيز از شهرستان بر مي گردد و اول مي رود تا به امورات فعاليتهاي جنبي اش رسيدگي كند. خوب آنجا همه چيز مثل هميشه بوده، چيزي عوض نشده و اين شايد چيز عحيب و غريبي نبوده، اتفاقاً‌ كسي هم متأثر نشده است الحمدلله! پس از ساعتي به محل كارش مي رود. به جايي كه مناسبات نه مناسبات مفت و مجاني و عاطفي كه مناسبات كاري و مالي است. چيز عجيب و غريبي مي بيند. صغير و كبير برايش اطلاعيه تسليت زده اند و ابراز همدردي نموده اند. مي گفت: "ظاهراً‌چراغ محبت بعضي ها احتياج به شارژ مالي دارد" و من به او گفتم: " و شايد چراغ محبت آدم ها..."

 

نوشته شده توسط جلال الدین در 10:35 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیستم آبان 1386

برزخ

الف: نمي دانم چرا!؟ اما چيزي است كه هست! انگار به تقدير تاريخي ما بدل شده است. يا شايد هم سنتي است الهي براي نسل انسان يا حداقل براي انسانهايي كه مي خواهند بفهمند! مي خواهند كاشف حقيقت باشند! مي خواهند يكرنگ باشند. مي خواهند آنگونه باشند كه مي خواهند نه آنگونه كه مي خواهند! آنگونه كه مي دانند درست است و ....و.....و

اينها همه، گفتن از برزخ است. يا در حقيقت در برزخ بودن! در برزخ سنت و مدرنيته، برزخ عرف و عقل، برزخ سنتهاي اجتماعي و حقيقت! و برزخ هايي از اين دست كه همواره دغدغه فكر بسياري روشنفكران و بالاخص از نوع مذهبي بوده است.

گاهي با خودم فكر مي كنم واقعاً خوشبخت آنست كه فرزند الاغ آْمد و الاغي بالغ رفت كه فهميدن و ادراك لاجرم آبستن درد است و رنج....

مي گويم:خدايا آيا من اشتباه مي كنم يا آنها كه با چشمان از حدقه برون زده تمامي حرفهاي به زعم خودم منطقي را نظاره گرند!؟ نمي دانم! چه سخت شده است مطابق آنچه فكر مي كني زندگي كردن و انديشيدن و عمل كردن و انتخاب كردن! چقدر سخت شده است ايده هاي ذهني را پاس داشتن و سرلوحه عمل خويش قرار دادن... و چه برزخي شده است مدرنيته امروز بدون سنت و سنت امروز بي تجدد و دين بي همه اينها! برزخي كه سرانجام و انتهايش نه به اعتبار تمامي وعده ها و وعيدها بهشتي برين كه هرم سوزان دوزخي زجر آور مي نمايد.

 اينها تكلمه اي بود از حال امروز من (و شايد ما!) حال امروز كسي كه در جامعه اي سنتي مي خواهد تجدد خويش از كف ندهد و در جامعه اي مدرن سنتهاي راز آلوده خويش را! و اين او را در چند راهي هاي زندگي دچار سردر گمي هاي طاقت فرسا و عجيبي مي كند كه البته اجتناب ناپذيرند. و دشواري وظيفه را ياد آوري اش مي كند و البته دشواري انتخابهاي بزرگ را.

ب: در متن گذشته از انتخابهاي بزرگ گفتيم و گفتيم كه انسانهاي بزرگ چون مولانا مرد انتخابهاي بزرگند. آْن متن سؤالات و انتقاداتي را برانگيخته بود كه آنقدر مهم هستند كه در اين متن ارائه توضيحاتي لازم آيد:

1- من جلال الدين هستم!

فئودور داستايوسكي نويسنده مشهور روسي روزي در خيابان قدم مي زد. خانمي از مقابل با عجله گام بر مي داشت و ناگهان به داستايوسكي برخورد كرد. خانم كه او را نشناخته بود شروع  به ناسزا گفتن كرد. پس از اينكه به طور كامل از خجالت آن مرد شهير در آمد داستايوسكي به او گفت : ببخشيد خانم بنده داستايوسكي هستم! زن بسيار خجالت زده شد و شروع به عذر خواهي نمود. داستايوسكي گفت: نه موردي ندارد! شما خودتان را معرفي كرديد، گفتم شرط ادب است كه من نيز خودم را معرفي كنم!!

حال لازم دانستم خطاب به خانم يا آقاي محترمي كه خويش را در نظرات مطلب سابق فوضول ناميده اند ( و شرم دارم كه من اين اسم را برايشان به كار برم!) خويش را در ابتداي اين بند معرفي كرده باشم....

2- پرسيده بودند به چه حقي مرد زرگر را به ازدواج كنيزك اجبار نمودند!؟ در حالي كه در داستان هيچ قرينه اي نيست كه او را مجبور كرده باشند و احتمالاً او نيز دلي در گرو كنيزك داشته است البته دلي رنگين!به هر حال دليلي بر اجبار نبوده است.

3- به راستي اين هم يك استدلال است كه اگر مرد زرگر آن شربت را از دست حكيم نمي خورد و رويش بر نمي گشت آيا كنيزك تا پايان عمر در خوشي و شادي با او نمي زيست! مي گويم آري شايد اينچنين مي بود  و از پايه اي سست درختي استوار پديد مي آمد  و شايد هم نه (من خوشبختانه علم غيب ندارم!)، اما چنانكه گفتم حكيم در اينجا مصداق حكمت الهي و نمادي از اراده جاري خداوند در جهان است. گاهي اراده الهي به انسان شربتي تلخ را مي چشاند تا هوشيار گردد و به راه تجربه هاي زيباي زندگي و عشقهايي كه از سينه هايي نه چون ساغر خالي بر مي آيد، رهنمون گردد. در حقيقت مطابق آنچه ذكر شد نه چنانچه در نظرات گفته اند خوراندن شربت تلخ نه نظر شاه كه اراده خداوندي بوده است كه در اينجا به صورت حكيمي متجسم شده است. مي تواند اين خوراندن شربت از باب مثال حادث شدن بيماري پيل افگني باشد از آن نوع كه هر روزه انسانهاي بسياري را در خاك خوابانده است. نهان پادشاه را نيز تنها خداي مي داند و سراينده شعر كه مولاناست نيز ظاهراً‌ از آن با خبرست اما انگار كه عشقي بوده است نه از نوع عاشقي هاي رنگين شده با سرمه و سرخاب بل عشقي كه تمام درون مخاطب خويش را اقناع مي كند و چنانچه گفتيم اين درون را محتوا تنها آن كسي داند كه خالق اوست.... و من چه گويم كه او خود داند نهان!!

4- گفته اند هر چه مي كشيم از انسانهايي خضر صفت است و اي كاش مي گفتند كه منظورشان كيانند تا كاشف به عمل مي آمد كه دليل اين افغان و اين عصبيت چيست؟ باري خضر اگر خضر باشد، كدام عاقل است كه سر در فرمانش ننهد؟ به راستي كدامين انسان سليمي است كه درستي راهي را اطمينان صد در صدي يافته باشد و اما سر در آن راه نگذارد. البته مشكل اينجاست كه ديگر دوران پيغامبري و خضر صفتي گذشته است و رسولي اگر هست آن رسول باطني است.  لذا اگر امروز كسي ادعاي خضر صفتي نمود پيغامبري كاذب است و چه بسيار شده اند اين كذابان مردم فريب كه دروغين رسالتي از خداي دارند و ظلم بر انسان و انسانيت مي كنند و بي ارزش ترين چيز نزدشان همان گوهر اديان و لب و لباب پيغام پيامبران يعني اخلاق است....

 

سخن آخر اينكه مولوي شايد همراهي مناسب براي در آمدن از برزخ باشد برزخ برگزيدن و انتخاب! برزخي كه آن سويش بهشت برين است و نه دوزخ هاي خود ساخته...

 

 

پس از پايان :

اخبار نگران كننده اي از برخورد با فعالين دانشجويي و زنان به گوش مي رسد كه البته متأسفانه گوشهايمان ديگر كمتر آزار دلخراشي اش را حس مي كند. در مطلب آينده در اين مورد خواهم نوشت. اخبار مرتبط را در ادامه مطلب بخوانيد.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط جلال الدین در 8:40 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه نهم آبان 1386

چه زود دير شد

قيصر امين پور درگذشت! خبر به همين كوتاهي و به كوتاهي همه خبرهاي ناگوار و دل آزار بود...

حرفهايش ناتمام ماند و وقت رفتنش رسيد و لحظه عزيمتش ناگزير شد و «اي دريغ و حسرت هميشگي     ناگهان چه زود دير مي شود»

و عجبا كه برگريزانش منطبق بر پاييزي زرد رنگ در پاييزي ترين دوران اين كشور شد كه تيشه برداشته اند بر نابودي و بيابان نمودن هر چه جنگل نام دارد! اما او هرگز دل به پاييز نسپرده بود:

 

سراپا اگر زرد و پژمرده ايم

 

ولي دل به پاييز نسپرده ايم

 

چو گلدان خالي، لب پنجره

 

پر از خاطرات ترك خورده ايم

 

اگر داغ دل بود، ما دیده ایم

 

اگر خون دل بود، ما خورده ايم

 

اگر دل دليل است، آورده ايم

 

اگر داغ شرط است، ما برده ايم

 

اگر دشنه دشمنان، گردنيم!

 

اگر خنجر دوستان، گرده ايم؟!

 

گواهي بخواهيد، اينك گواه:

 

همين زخمهايي كه نشمرده ايم!

 

دلي سربلند و سري سر به زير

 

از اين دست، عمري به سر برده ايم

 

شايد هنوز نوجوان بودم كه اين شعر را بدون اينكه بدانم شاعرش كيست، زمزمه مي كردم زمزمه كسي كه زخمهاي پاييز بد گونه او را و اطرافيانش را آزار مي داد! امين پور درست شرح حال او را گفته بود و آنانكه داغي بر دلشان نشسته بود! داغي  تازه شده با خنجر نشستگان ديروز و بر مسند نشستگان امروز!!...

روحش قرين درياي رحمت بي كران الهي باد.

 

نوشته شده توسط جلال الدین در 15:5 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه ششم آبان 1386

انتخاب بزرگ

مدتي اين مثنوي تأخير شد                    مهلتي بايست تا خون شير شد

تا نزايد بخت تو فرزند نو                         خون نگردد شير شيرين خوش شنو

چند مدتي را مهلت سخن گفتن نبود از فرط شلوغي ايام يا كاهلي احوال! رمضان گذشت و پاييز نيز سر رسيد هم چون پار و ما باز هم بازمانديم از بهار!! رمضان شايد بسيار موقعيت خوبي بود كه در آن ايام زيبا سخني را باز گويم از نوع نگاه خويش به مقوله هايي چون سنت و تجدد و دينداري و ارتباط همه اينها با يكديگر و بگويم كه از هر يك از اينها بي ديگري چقدر هراسناكم اما چنانكه گفته شد خون شير نشد و مطلب ماند تا به امروز (يا بهتر بگويم امشب!) تا بگويم از انتخابهاي بزرگ انسانهاي بزرگ در زندگي با نقبي بر نقلي زيبا از مولانا جلال الدين كه اينروزها هشتصدمين سالروز زاده شدنش را سپري مي نماييم.مولانا جلال الدين محمد بلخي

مولانا دو اثر گرانبها دارد كه پر از معاني زيباي عرفاني و ادبي اند يكي ديوان پر مغز شمس و ديگر مثثوي معنوي! كه اين دومي شهرتي بيشتر البته يافته است. آغازين حكايت مثنوي اما حكايت عاشق شدن پادشاهي بر كنيزكي زيبا روي است كه درست پس از ني نامه مولانا در مثنوي آورده شده است. مولوي پس از اينكه با سوز درون  از جداييها شكايت مي كند و مي گويد كه :

در غم ما روزها بيگاه شد        روزها با سوزها همراه شد

و حال و احوال خويش را اينگونه شرح مي دهد كه :

هر كه او از هم زباني شد جدا  

بي زبان شد گر چه دارد صد نوا

و اين آرزوي قلبي خويش را براي محبوبي جدا گشته از عاشق مي كند:

شاد باش اي عشق خوش سوداي ما      

اي طبيب جمله علتهاي ما

اي دواي نخوت و ناموس ما                     

اي تو افلاطون و جالينوس ما

آنگاه به نزديكترين (شايد) حكايت به خويش و اثر بخش ترين سرگذشت در زندگي اش مي پردازد. سرگذشت دلدادگي يك پادشاه بر كنيزكي رنجور...

بشنويد اي دوستان اين داستان        خود حقيقت نقد حال ماست، آن

پادشاهي بوده است مالك بر ملك دنيا و ملك دين. روزي از بهر شكار پادشاه با اعوان و خواص  خويش عزم جايي كرد و گويي نه او از بهر شكار كردن رفته بود بلكه شكار شدن مقصودش بوده است. ديدن كنيزكي زيبا روي او را سخت دلداده كرد و مرغ جانش در قفس تنش تپيدن آغاز نمود. پادشاه  دلبرده شده  مبلغي پرداخت و آن كنيز را خريد. اما نه انگار كه مرغ جان را در جانهاي نا آرام آرامشي مقدر است. آن كنيز بيمار گشت و رنجور! و دل پادشاه رنجور تر از او... شاه همه طبيبان را جمع كرد و درمان هر دو جان را طلب نمود يكي جان معشوقه و ديگر جان خويش كه در پاي معشوقه قربان كردني است...

پزشكان گفتند كه تمام فهم خويش را گرد خواهند آورد و چاره اي خواهند انديشيد اما دست بر قضا هر چه بيشتر فهم گرد آوردند و دانش و عقل  در ميان نهادند، كمتر ثمر يافتند:

از قضا سر كنگبين صفرا فزود                 روغن بادام خشكي مي نمود

پادشاه آگاه شد از عجز حكيمان و رو سوي خداوندگار هستي نهاد و سجده گاه مسجد را از اشك خويش پر آب نمود و گفت آنچه از درون هر عاشق پاكباخته اي گفتني است:

كاي كمينه بخششت ملك جهان            من چه گويم؟ چون تو مي داني نهان

اي هميشه حاجت ما را پناه                  بار ديگر ما غلط كرديم راه

در اين ميان خواب بر چشمان پادشاه مستولي گشت.  در خواب پيري را مشاهده نمود كه مژده بر آورده شدن حاجتش را مي داد. او از آمدن طبيب غريبي كه حاذق است و البته صادق در فردا روز خبر مي داد...

روز موعود و مرد وعده داده شده سر رسيدند و پادشاه  را مشتاقانه با استقبال خويش كشاندند با ادبي سر شار و احترامي لبريز

از خدا جوييم توفيق ادب                       بي ادب محروم ماند از لطف رب

باري؛ پادشاه آن منجي غيبي را به پيش آن چشمان بيمار برد. گرفتن نبضي از بيمار طبيب را مكفي بود كه بداند او نه تن بيمار كه زار دل است كه:

علت عاشق ز علتها جداست                عشق اسطرلاب اسرار خداست

عاشقي گر زين سر و گر زان سر است   عاقبت ما را بدان سر رهبر است

هر چه گويم عشق را شرح و بيان          چون به عشق آيم خجل باشم از آن

گر چه تفسير زبان روشنگرست              ليك عشق بي زبان روشنترست

در اينجاي داستان مولانا به ناگاه دلش هواي يار سفر كرده  مي كند و انگار مرغ نا آرام درونش كه دنبال بهانه اي براي هوايي شدن مجدد است دوباره تپيدن آغاز مي كند.

چون حديث روي شمس الدين رسيد       شمس چارم آسمان سر در كشيد

واجب آيد چونكه آمد نام او                     شرح كردن رمزي از انعام او

اين نفس، جان دامنم بر تافته است        بوي پيراهان يوسف يافته است

كز براي حق صحبت سالها                    باز گو حالي از آن خوش حالها

تا زمين و آسمان خندان شود                عقل و روح و ديده صد چندان شود....

من چه گويم يك رگم هشيار نيست        شرح آن ياري كه او را يار نيست

شرح  اين هجران و اين خون جگر            اين زمان بگذار تا وقت دگر....

فتنه و آشوب و خونريزي مجوي               بيش از اين از شمس تبريزي مگوي

 

مرد طبيب خانه را خلوتي نمود تا چيزهايي را از كنيزك بپرسد در آن هنگام كه نبض او در دستانش است. يك به يك شهرها و ديارهايي را از او پرس و جو نمود و آشناياني كه در گوشه و كنارهاي گونه گون مي شناسد و در همان هنگام نبض جهنده اش را مي شمرد تا دانست كه زرگري سمرقندي دل و دين آن كنيز را در ربوده است و اينچنين رويش زرد نموده است پس گفت:

شاد باش و فارغ و آمن كه من                آن كنم با تو كه باران با چمن!

و انگار كه هر انساني چمنزاري است كه محتاج و مشتاق باريدن باران حضور انسانهاي ديگرگونه بر سر و روي خويش و درك تجربه هايي از حضور انسانهاي معنوي و البته خود تجربه هايي معنوي  است كه اگر اينها همه نباشند تازگي و طراوت را ا از كف خواهد داد  و علفي خشك و پلاسيده خواهد شد.

پس حكيم عزم پادشاه نمود و از را از سِر درون معشوقه ي دل در ربوده اش آگاه نمود و او را در راه انتخابي بزرگ نهاد. داشتن محبوبي رنجور اما موصول يا بودن و راحتي خيال معشوقه اي شاهد نازك عذار عيسي دم اما نه در كف وصال او كه در وصلت رقيب....

شاملو مي گويد انسان دشواري وظيفه است و من مي گويم كه انسان دشواري انتخابهاي بزرگ است. دشواري انتخابهايي كه گاه كمر بر كمان كردن كمر آدمي بسته اند و چه سخت انتخابهايي هستند.همچون انتخاب انساني كه در دو راهي اخلاق يا شاهد قدرت، اخلاق را بر مي گزيند و از شاهد وسوسه انگيز سلطه در مي گذرد يا انساني كه در دو راهي يك عمر دوست داشتن و دوستي آن يارترين يار اما با حسرت و رنج يا جدايي راحت طلبانه آن اولي را انتخاب مي كند و قدم خويش ثابت مي كند...يا انتخاب انساني كه از حقيقت يا منفعت، حق را سر لوحه عمل خويش قرار مي دهد و چه كمند آنها كه بزرگند و با انتخابهاي بزرگ، در دنيايي كه اينجايي و اكنوني شده است و لاغير!

به هر حال پادشاه نيز انتخاب بزرگ خويش را نمود:

چونك سلطان از حكيم آنرا شنيد            پند او را از دل و جان در شنيد

شاه رسولاني را به سمرقند فرستاد به دنبال مرد زرگر تا او را به زرگري پادشاه مژده  دهند و خلعت فراوان به تن كنند و وعده خاص بودن به او دهند و او را به سر سراي پادشاه رهنمون شوند. فرستادگان رفتند و رسالت پادشاه به جاي آوردند! مرد زرگر كه غره ي مال و منال فراوان شده بود، پذيرفت و به همراه رسولان پادشاه سر در راه ملك ملك نهاد و به حضورش رسيد. پادشاه او را مكرمت بسيار نمود و به سفارش حكيم كنيزك معشوقه را جفت مرد زرگري كرد كه از شهر و فرزندان بريده بود...

بعد از شش ماه كه كامراني كردند، كنيزك كه به وصال معشوقي رنگين رسيده بود صحت يافت و دوباره همان شاهد سيمين بدن شد. بعد از آن حكيم كه در كلام مولانا به نظر عاملي غيبي و ماورايي است شربتي براي زرگر ساخت كه او را رنجور و ضعيف كرد و جمال از او ستاند. معشوقه كه دل در عشقي رنگين داشت، پس از اينكه مرد زشت و ناخوش و رخ زرد شد او نيز از وصالش سرد شد كه :

عشقهايي كز پي رنگي بود                    عشق نبود عاقبت ننگي بود....

 

اين داستان در همين جا تمام مي شود مولانا حتي از رسيدن يا نرسيدن دوباره پادشاه به معشوق سخني نمي گويد اما نكته اي در اين ميان هست كه قابل تأمل است و آن اينكه مولانا در ابتداي اين داستان آنرا شرح حال و حكايت درون خويش عنوان مي كند و اين سؤال را در ذهن ايجاد مي كند كه چه قرابتي هست بين مولاناي شمس از دست داده و پادشاهي در هجر معشوق زيباروي؟! پيش از هر نظري بايد گفت كه اين نظر، تنها نظر كسي است هم اسم مولانا جلال الدين كه به سبب اين قرابت اسم به خود اجازه مي دهد كه چنين تفسير كند پس در صورت خطاي كلام بر او خرده اي نيست!!

مولوي ذهني نماد گرا دارد و توانسته است در مثنوي يك نظام سمبوليستي ويژه را طراحي و پياده كند. در اين نظام شاعر واژگاني را در نقش نماد به كار مي برد و در جريان يك داستان به هر كدام از اين واژگان نوعي شناوري معنايي مي دهد.نمودار سير معنا پس از همه اوجها و فرودها نشانگر حركت از داني به عالي، از زمين به آسمان و از ماده به معناست.همان سيري كه در سلوك و زندگي او نيز "پله پله تا ملاقات خدا" طي شده است.اين جاست كه مي بينيم زندگي شاعر با روح اثر او منطبق است و اتفاقا اين تطابق و همساني عينيت و ذهنيت نشانه اي بر اصالت و صداقت شعر و شخصيت اوست.به هر حال موارد بسيار از به كار گيري نماد يا سمبل (Symbol) به معناي به كار گيري واژه اي كه علاوه بر معناي حقيقي خود يك يا چند معناي غير حقيقي و سمبوليك را نيز نمايندگي مي كنند، در مثنوي يافت مي شود به گونه اي كه معنا همچون ماهي لغزان از چنگ آدمي مي گريزد!!(1) به نظر در اين كلام مولانا نيز مرد زرگر نمادي از همه عوامل طبيعي و ماوراء طبيعي است  كه مولوي را از محبوب و معشوق خويش مهجور كرده است و او را دچار حديث مشتاقي و مهجوري نموده است كه البته تمامي اين عوامل كه به لحاظ تاريخي مشخص و دقيق هم نيستند(2)، رقيب او محسوب مي شوند. رقيبي كه محبوب وصال را رخ زرد و رنجور كرده است و مولانا همواره در سجده گاه مسجد عشق سر تا پا اشك مي شود تا عامل و شاهدي از غيب دواي دردش كند و با هر تدبير و حكمت غيبي كه مي شود او را با يار جفت نمايد. به قول حافظ شيرازي " باشد كه از خزانه غيبم دوا كنند"  و البته برايش تفاوت نمي كند كه اين عامل چه يا كه باشد مهم وصال است چرا كه:

آن درختي كاو شود با يار جفت               از هواي خوش ز سر تا پا شكفت

مولانا سر تا پا رويش و جوشش و جنبش است نه اگر با يار كه با ياد يار و با خاطر و خاطره ياري كه مرده اي را زنده و گريه اي را خنده مي كند و تمامي سهمي است از دنيا كه يك انسان واله و شيفته طلب مي كند...

مولانا به دنبال رخ زرد شدن و زنجوري و از ميان رفتن هر عامل  از جمله خود است كه مانع جفت شدن و همنشيني اش با يار غار شده است و در اين راه انتخابهايي بزرگ شايد كرده است آنجا كه شايد به دليل تمامي واقعيات اينجايي و اين دنيايي، زجر هجران شمس تبريزي را پذيرفته است لاجرم با تحمل  خارهاي بسياري كه در دلش خليده مي شد، به اميد امدادي غيبي كه در كف خويش سند نيل به جانان را داشته باشد. و البته چه درد بار انتخابي است:

آن كسي را خار در پايش جهد                پاي خود را بر سر زانو نهد

وز سر سوزن همي جويد سرش             ور نيابد مي كند با لب ترش

خار در پا اينچنين دشوار ياب                  خار در دل چون بود واده جواب

 

باري مولانا نيز مانند تمامي مردان بزرگ تاريخ مرد انتخابهاي بزرگ است. انتخابهايي شايد از جنس ايثار!...

 

پي نوشت:

1)نماد پردازي مولوي در مثنوي – دكتر حسين خسروي

2)براي دانستن اخباري از سرگذشت محبوب مولانا ادامه مطلب را بخوانيد.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط جلال الدین در 17:38 |  لینک ثابت   •