چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386
براي علي بي دين
خبر مثل پتكي بر سرم نشست. البته اينروزها از اين نوع اخبار زياد مي شنويم. اخبار دانشجوياني كه نه توسط لباس شخصي ها و نه توسط انصار حزب ا... و نه توسط افراد نقابدار كه توسط حراست رسمي دانشگاه و در جلوي ديدگان همگان كتك مي خورند، ضرب و شتم مي شوند و مورد توهين و فحاشي قرار مي گيرند. اما ديگر باور نمي كردم باعلي نيز اينچنين كنند.
"ادوارنیوز: در جريان برگزاري همايش دانش آموختگان دانشگاه صنعت آب وبرق در حالي كه به دستور
مسئول حراست دانشگاه درهاي ورودي دانشگاه بسته شده و دانشجويان به دليلي نامعلوم حق ورود به دانشگاه را نداشتند، پرسنل حراست يكي از فعالين دانشجويي و عضو سابق شوراي مركزي انجمن اسلامي دانشجويان دانشگاه به نام علي سمواتيان كه قصد ورود به دانشگاه داشت را پس از ممانعت از ورود و فحاشي، مورد ضرب و شتم شديد قرار دادند.
شايان ذكر است كه در گذشته نه چندان دور نيز يكي از پرسنل حراست اين دانشجو را بي دين خوانده و نيز انجمن اسلامي اين دانشگاه را انجمن وهابي ها ناميده بود. اين در حالي است كه با وجود اعتراضات شديد دانشجويي، هيچ گونه عذر خواهي از طرف حراست دانشگاه انجام نشد."
متأسفم! متأسفم كه اخلاق، عدالت و انصاف چه متاع كميابي شده و نفاق و مزدوري چه تورم سرسام آوري يافته است.
نان به نرخ روز خوران، پوستين وارونه اي از دينداري پوشيده اند و همه را به چوب بي ديني مي رانند....
نمي دانم چه بايد گفت و مهم تر اينكه به كه بايد گفت كه گوشها ديري است نه سنگين كه كر شده اند و بلنداي صداي هيچ فريادي را نيز شنوا نيستند. دانستم! بهتر است با خودش بگويم با" علي بي دين" كه نماينده اي است از يك نسل بي دين يك نسل كافر و يك نسل عصيانگر!
با تو مي گويم اي علي ملحد اي علي بي دين! مي دانم كه كفر چو تويي گزاف و آسان نبود اما باور كن تو و من و ما و بسياري از مردمان اين ديار بي دينيم! باور كن كه مستحق چوب تكفير خوردنيم و آن مردكان حراستي كه ضرب و شتم ستم بر تو روا داشته اند، در حقيقت وظيفه خويش اجابت نموده اند و بس!
من با تو تجربه اي مشترك دارم. بسياري از آنانكه امروز تو را بي دين مي نامند خدم درگاه آنان هستند كه مرا نيز روزي جلال بي دين مي ناميدند و چه با مسما نيز نام مي بردند و چه درست مي گفتند: لكم دينكم ولي دين!
ما بي دينيم چرا كه دينمان دين ديگري است و بالتبع دينداريمان نيز هم. دين و دينداري كه در آن نمي توان دختر پزشكي را به بهانه امر به معروف به زندان برد و جنازه اش را تحويل داد و هيچ دينداري نيز از اين درد نميرد و ككش نيز نگزد! ديني كه نمي توان در آن قتل هزاران زنداني سياسي را شاهد بود و دم بر نياورد به سبب قدرتي كه از عطسه بز كم ارزش تر است و اما حفظ آن از هر واجبي واجب تر. ديني كه در آن نمي توان براي مردم خويش خفقان خواست و به راحتي دروغ گفت، درباره همه چيز حتي درباره دروغ.....نمي توان اصل را بر محكوميت و ناراستي انسانها گذاشت و برائت اوليه انسانها را سخني لغو و فاقد مبنا دانست. نمي توان زر خويش به زور و زور خويش به زر بدل نموده، تزوير نمود.
در دين تو بشارت بر كساني است كه همه سخنان را مي شنوند و بهترينشان را برمي گزينند و در پذيرفتنش هيچ اكراه و اجباري نيست!
در دين ما نمي توان بر بدن دختر جواني زخم شلاق خواست بدان دليل كه سخن از حق همواره تضييع شده خويش مي زند و به دنبال تحقق خواسته هايي است كه هر انساني به صرف انسان بودنش محق به داشتن آنها است.
نمي توان شكنجه را مجاز شمرد نمي توان اخلاق را صيغه طلاق خواند و.... و مي توان و بايد كه اخلاقي بود، گوهر اديان را پاس داشت و كرامت انسان را ارج نهاد. هيچ انساني را مستحق بي حرمتي ندانست و با انسان همانند حيوان برخورد نكرد حتي اگر آن انسان شروري باشد كه خويش پرورشش داده ايم به سبب ناداني هاي خويش و...
در آن وفاي به عهد بيش و پيش از هر چيزي ارزشمند است و كسي كه در عهد خويش استوار نيست، در حقيقت دين ندارد. و تأكيد همواره بر اوفوا بالعهود است. پس اگر در جمهوري اسلامي قرار بوده است همه حتي ماركسيستها آزاد باشند كه سخن بگويند و افكار خويش نشر دهند، از سخن گفتن و محلي براي تدريس داشتن يك مرجع تقليد، يك استاد دانشگاه مسلمان و هر شهروند ديگري جلوگيري به عمل نمي آيد و هيچ كس از حق زندگي و تدريس محروم نمي شود.
در دين ما براي محكوم كردن سه آذر اهورايي دربند كه نام و نان خويش را در كف آزادگي و مردانگي نهاده اند، به مقدسات خويش توهين نمي كنند. و هر عمل غير انساني و غير شرعي را روا نمي دانند.
در دين ما آن عرب 1400 سال پيش شمشير آخته خويش را بر روي خليفه دوم مي كشد و ياد مي آوردش كه كج رفتنش را اين شمشير راست خواهد نمود و به توهين به مقامات عاليه و خليفه مسلمين نيز محكوم نمي شود و امام اولش در مسجد هر ناسزايي را تاب مي آورد و اما تاب از كف نمي دهد و تا دست به خون كس آلوده نكرده اند دست به خونشان آلوده نمي كند و زندان و دربندي انسانها برايش بي مفهوم است و حق نقد را براي مخالفينش مي خواهد نه براي مجيز گويان احمق و ستايش گران بي مغز و چاپلوسان كلبي صفت.
در آن شعار بي شعور لقلقه زبان و فريب مردم كار هر روزه مان و هر روزه شان نيست. مردم سواري و پوپوليسم جاي مردم داري و مردم سالاري نمي نشيند. در آن، چون فقر از دري بيايد از در ديگر ايمان رهسپار ديار ديگر خواهد شد، دياري كه در آن اسلام نيست و مسلمان هست!
علي! اگر تو بدينها عامل هستي، مطمئن باش كه براي اين دين فروشان ديندار قطعاً كافري و اما براي صادقين، چون پروردگار خويش كه غايت آمال العارفين است محبوب قلوبي....
من اكنون تنها يك سخن مي توانم بگويم و آن هم عذر است، تقصير يا قصورش را نمي دانم....
بايد عذر بطلبم از طرف آن برادر رييسي كه براي ورود دانشجو به دانشگاه نيز از حراست اجازه مي گيرد. بايد عذر بطلبم از طرف همه دانشجويان دانشگاهت كه قفل هاي بسته را ديدند و بر قفلهاي بسته قفل سكوت را نيز افزودند.
عذر بطلبم از طرف خودم كه آنروز در دانشگاه بودم و لاجرم در بند و مشغول حل نمودن محدوديتها و تنگ نظري هايي كه كوته فكراني اينچنين براي يك همايش دانش آموختگي گذاشته بودند و در قيد مصلحت سنجي هايي كه اربابان قدرت و روحيه پذيرفتن نظر جمع، بر من تحميل كرده بودند ورنه پشيمانشان مي كردم از آنچه مرتكب شده بودند....
علي!از طرف صدر تا ذيل اين مملكت از تو عذر مي طلبم و از آن عزيز شهيد شاهدت كه انقلابش امروز به دست اين نااهلان افتاده است كه چشم و چراغ اين ملت را اينگونه پاس داشته اند و چه چشم و چراغي
كه يكي به زندان رهسپار مي شود و سرانجام مهر سكوتش بر لبان مي زنند، ديگري محروم از فعاليتهاي اجتماعي مي شود، آن ديگر به اعدام محكوم مي گردد، ديگري در كنج عزلت و بي خبري و پس از سالهاي زندان در جمهوري اسلامي روزهاي آخر زندگي پر شيميايي اش را سر مي كند تا آنزمان كه شربت شيرين را نوشيد و آن يك نيز مورد ضرب و شتم شديد قرار مي گيرد... چند مدتي است اين حديث هر روزه ما شده است....
....چند روزي است كه از غربت باغ
علف هرزه صنوبر شده است
لاله آهسته در گوش گل نرگس گفت
پاي چشم شهدا تر شده است.....
پس از پایان:
خبر مسرت بخشی بود خبر تبرئه سه دانشجوی بی گناه در بند احمد قصابان، احسان منصوری و مجید توکلی! استقامت و پایداری شان را قدر می دانیم و آزادیشان را تبریک می گوییم. به امید آزادی علی عزیزی، سعید حبیبی عزیز و سایر دانشجویان چپ ، علی درخشندی و همه بی گناهان دربند! این وبلاگ از امروز پس از چهار ماه به عنوان اصلی یعنی مرد نایی بر خواهد گشت.
چهارشنبه چهاردهم آذر 1386
لطفاً كمي شرم داشته باشيد همين!
باقی در نامه به پنج مقام مسؤول تاکید کرد؛ راهی جز اعتصاب غذا ندارم
توهين شنيع به دختران عماد الدين باقي!
نوروز: خانواده «عمادالدین باقی»، رییس دربند انجمن دفاع از حقوق زندانیان، روز دوشنبه بعد از گذشت 45 روز موفق به ملاقات وی شدند. باقی در این ملاقات كه نحوه انجام آن، اعتراض خانوادهاش را به دنبال داشت، اعلام كرده كه تاكنون پنج نامه به رییس قوه قضاییه، رییس دادگستری استان تهران، وزیر اطلاعات، رییس مجلس و قاضی پرونده نوشته است و ضمن توضیح سیر پرونده و نقض حقوق خود به روش بازداشت و نگهداری اعتراض كرده است. او در نامههایش اعلام كرده كه به دنبال جنجال و هیاهو نیست، اما اگر این بیقانونیها و شكنجههای روحی و روانی كه در موردش اعمال میشود ادامه یابد، برای او راهی جز اعتصاب غذا باقی نمیماند. خبرنگار نوروز در گفتوگویی با خانم «فاطمه كمالی احمدسرایی» همسر باقی، از این ملاقات و آخرین وضعیت این زندانی سیاسی جویا شده است.
- خانم كمالی! ملاقات شما با آقای باقی در چه شرایطی انجام شد؟
وكیل آقای باقی بسیار زحمت كشید و تقاضای ملاقات حضوری داد و دختران من بعد از 45 روز توانستند پدرشان را در آغوش بگیرند اما بغضهایشان را از تكیده شدن پدرشان در گلو شكستند.آقای باقی به شدت لاغر شده بود، او با دو مأمور وارد سالن ملاقات شد. ما گمان میكردیم كه او را تا سالن همراهی میكنند و كنار میایستند، اما با كمال تعجب به همه خانواده گفتند كه دور میز بنشینید و بعد یكی از آنها بالای سر آقای باقی ایستاد و دیگری بالای سر خانواده.
آقای باقی از این رقتار شدیدا دلخور شده بود وگفت:«ما مثل تمامی زندگیمان شفاف هستیم و این رفتار شما توهینآمیز است». اما با تقاضای خانواده، آقای باقی حضور آنها را نادیده گرفت. اما با اینكه این دو مامور یكسره بالای سر ما بودند، متاسفانه هنگام خروج از سالن ملاقات، من و دخترانم را به سمت اتاقی هدایت كردند تا بازدید بدنی كنند.
این كار بسیار مورد تعجب و سؤال ما بود؛ زیرا اگر قبل از رفتن به ملاقات بازدید بدنی میكردند، شاید كمی قابل توجیه بود مثلا اینكه آنها با نگاه منفی و توهم توطئهای كه نسبت به ما دارند، بخواهند جلوی خبررسانی مكتوب به آقای باقی را بگیرند اما گشتن به هنگام خروج چه منطقی به جز این میتواند داشته باشد كه مبادا ما مكتوبی از باقی به بیرون زندان منتقل كنیم، آن هم در شرایطی كه باقی كاغذ و قلم در اختیار ندارد؟
وضع طوری بود كه دختر كوچكم به من گفت: «مادر! با این ملاقات من بیشتر نگران شدم. ببین چه فشارو شكنجه روانی به بابا تحمیل میكنند كه با آن همه مراقبت هراس دارند از این كه بابا به ما گزارش مكتوبی از وضعیت خود را بدهد».
ما درباره این بازرسی از مسؤولان زندان توضیح خواستیم اما خانمی كه ما را به سمت اتاق راهنمایی كرده بود، با تحكم از ما خواست به صف شویم رفتار تند او با مادر باقی برای به صف شدن موجب رنجش دخترانم شد و بعد از آنكه كیف دخترم را گشت و بازرسی بدنی كرد، دستكش به دست كرد و از او خواست كه لباس زیرش را هم در بیاورد. دخترم كه باور نمیكرد، با تعجب به من نگاه كرد و به آن مامور گفت:«تو گفتی چه كار كنم؟» و وقتی مامور با جسارت و خشونت تكرار كرد، دخترم ناگاه به هم ریخت و شروع به گریه و اعتراض كرد. او بهشدت اعتراض میكرد و میگفت:«من اجازه این كار شنیع را به شما نمیدهم. مگر شما قاچاقچی را ملاقات دادهاید؟ شما از چه میترسید كه حتی چند سانتیمتر كاغذ را از پدرم دریغ كردهاید؟ مدام با لای سر ما چشم به دهان ما دوخته بودید و دست و پای ما را میپاییدید. ما با حضور دو مأمور مرد چه طور میتوانستیم چیزی را آن هم این چنین، جاسازی كنیم؟ من هرگز به شما اجازه نمیدهم به من این همه توهین كنید. چرا در شأن افراد با آنها رفتار نمیكنید؟ آیا اینكه بنا را بر آزار روحی پدر من گذاشتهاید، كافی نیست؟».
گریه و بغض دخترم به گونهای بود كه خواهرانش و همه را متأثر كرد. فضا به گونهای بود كه من بهسختی توانستم آرامشم را حفظ كنم؛ بهخصوص اینكه برادر باقی به تازگی دچار سكته مغزی شده و عصبیت و هیجان برایشان خوب نیست. ایشان چون نگران حال آقای باقی بودند به سختی به ملاقات آمده بودند تا شاید با دیدن برادر خود، آرامش بگیرند اما متاسفانه دیدن باقی و منقلب شدن برادرزادههایش وضعیت او را به گونهای دگرگون كرد ه بود كه من فكر میكنم خدا او را برای ما نگه داشت.
من بسیار متأسفم از این همه ظلمی كه در یك ملاقات 20 دقیقهای به بچهها و خانواده او روا داشتند. من نمیفهمم چرا اینقدر حرمتشكنی میكنند؟ كاش یكی بود و به این سوال پاسخ میداد. با توجه به اینكه باقی قلم و كاغذ ندارد و حتی چند سانتیمتر كاغذ را برای نوشتن شمارههای آیات قرآنی كه تلاوت میكند، از او دریغ كردهاند، چگونه میتواند به ما چیزی بدهد؟ این بازرسی چه به وسیله وزارت اطلاعات و چه به وسیله زندان صورت گرفته باشد، چه معنایی جز اذیت روانی خانواده میتواند داشته باشد.
- وضعیت روحی و جسمی آقای باقی چگونه بود؟
وضعیت روحی باقی خیلی عالی بود. فكر میكردیم وقتی ایشان را میبینیم، با توجه به اینكه 45 روز در سلول بسته بوده است باید به ایشان روحیه دهیم اما جالب بود كه بعد از ملاقات با تمام مسائل ناخوشایندی كه بود، روحیه گرفتیم اما این منجر به نادیده گرفتن اجحافی كه در حق ایشان میشود، نیست. ایشان 45 روز است كه در سلول بسته هستند. باقی آنقدر از اخبار دور بود كه تازه دیروز یك روزنامه قدیمی به دست آورده بود و از درگذشت مرحوم قیصرامینپور باخبر شده بود. بسیار متاثر بود و میگفت كه كاش زودتر میفهمید و میتوانست برای خانوادهاش پیام تسلیت بفرستد. از قیصر در روزهای قبل از زندانی شدنش یاد میكرد و اینكه بنا بود شعری در مورد «حق حیات» بگوید. به آقای باقی گفتهاند كه از فردا روزنامه در اختیارش قرار میدهند، اما ما نمیدانیم چه روزنامهای خواهند داد.
مساله مهم دیگری كه در ملاقات مطرح شد، این بود كه ایشان گفت درخواست قلم و كاغذ كرده است تا به مسئولان نامه بنویسد. اول گفتهاند خودكار ممنوع است. اما بعد از اعتراض باقی به غیرقانونی بودن این رفتار، تنها برای نوشتن نامه قلم و كاغذ دادهاند و بعد از نوشتن، از باقی گرفتهاند. باقی پنج نامه به برخی از مسئولان نوشته است كه عبارتند از رییس قوه قضاییه، رییس دادگستری استان تهران، وزیر اطلاعات، رییس مجلس و قاضی پرونده. در این نامهها با توضیح سیر پرونده و نقض حقوق خود به روش بازداشت و نگهداری اعتراض و اعلام كرده است كه به دنبال جنجال و هیاهو نیست؛ اما اگر این بی قانونیها و شكنجههای روحی و روانی كه در موردش اعمال میشود ادامه یابد، برای او راهی جز اعتصاب غذا باقی نمیماند.
- آیا در این ملاقات توانستید كتاب یا وسیلهای به آقای باقی بدهید؟
خیر از دادن لباسها و مقداری خوراكی كه برده بودیم، خودداری كردند و دو سه كتابی كه برای ایشان برده بودیم را تحویل نگرفتند. البته اگر به فرض تمام امكانات را هم در اختیار ایشان قرار دهند، باز هم سلول ایشان از حالت سلول بسته خارج نمیشود. ما نمیدانیم این همه اصرار برای بلاتكلیف نگه داشتن باقی در چنین وضعیتی بعد از اتمام بازجوییها برای چیست؟
باقی ممنوعالملاقات شد؛ خانوادهاش متهم!
نوروز:«عمادالدین باقی» رييس دربند انجمن دفاع از حقوق زندانیان، ممنوعالملاقات شد. این در حالی است که باقی در آخرین ملاقات خود با خانوادهاش گفته بود که در مورد روند بازجویی و پرونده خود به پنج نفر از مسئولان نامه نوشته و اعلام کرده است که در صورت تداوم روند کنونی چارهای جز اعتصاب غذا نخواهد داشت. «فاطمه کمالی احمد سرایی» همسر باقی، روز دوشنبه در گفتگو با خبرنگار نوروز از حضور خود در زندان و باخبر شدن از ممنوعالملاقات شدن باقی گفته است.
- خانم کمالی! امروز در زمانی که برای ملاقات با آقای باقی به زندان رفتید، چه برخوردی با شما شد و چگونه از ممنوعالملاقات شدن ایشان مطلع شدید؟
بعد از ملاقات نامناسب قبلی که داشتیم و به خاطر نگرانی بیش از اندازه خانواده درباره سلامت باقی، عليرغم اینکه به هیچوجه نه تمایل به ملاقات کابینی و نه توان جسمی لازم برای این کار را داشتم، عزم جزم این دیدار کردم. به همراه فرزند ارشدم و مادر و خواهر باقی به ملاقات رفتیم. اسامی ما نوشته شد و بعد از طی قریب به 50 پله به طبقه ملاقات کابینی رسیدیم. این در صورتی بود که قبلا بیماری زانوی خود را به وسیله وکیل محترممان به شعبه یکم دادگاه امنیت گزارش کرده و حتی گواهی پزشک متخصص را برای ارائه به دادگاه آماده کرده بودم.
متاسفانه در سالن ملاقات کابینی جز رنجی که از مسائل و مشکلات ملاقاتکنندگان شنیدیم و دیدیم چیزی نصیبمان نشد، سه بار هر بار 20 دقیقه پردهها بالا و پایین رفت و باقی را نیاوردند وبعد از سؤال کردن از اینکه «چرا ما را معطل گذاشتهاید؟»، گفتند:«به پایین بروید، باقی ممنوعالملاقات است». وقتی از مسئول مربوطه در سالن پایین سؤال کردیم:«چرا باقی ممنوع الملاقات است؟»، گفت:«به خاطر مسالهای که در ملاقات قبلی پیش آمد، با مسئول شعبه یکم امنیت تلفنی صحبت کردیم و ایشان گفتند که ملاقات ندهید و بگویید به شعبه مراجعه کنند» و وقتی پرسیدیم:«چرا؟» گفتند: «از اینجا به دادگاه شکایت بردهاند و امضا کردهاند و در نتیجه ملاقات شما را قطع نمودهاند».
شگفتزده شده بودیم. در برخورد نامناسبی که در جلسه ملاقات قبلی با ما شده بود یکی از آن مامور امنیتی مدام به خواهر باقی میگفت:«از ما شکایت نکنید. ببینید! ما شما را تا ایجا همراهی کردهایم (منظور مکان ترک سالن ملاقات) و از اینجا به بعد با ماموران زندان است و آنها اینگونه رفتار میکنند». ما هم شکایت نکردیم، چون مرجعی برای رسیدگی عادلانه نمیشناختیم اما زودتر از ما همان کسانی که ما را تشویق به شکایت نکردن از خود میکردند، علیه ما شکایت بردند. وااسفا!از این همه مظلومیت و از آن همه بیداد. ما انتظار دلجویی از آنها را نداشتیم، اما شکایت و پروندهسازی علیه دختران باقی دیگر آن روی سکه است.
قطع ممنوعیت دیدار ما با باقی این مثل را به یاد میآورد که هرکس زودتر به قاضی رود، راضی بر میگردد. جالب است در زمان گشتن و بازدید بدنی از فرزندان من و اسائه ادب به آنها، چهار پنج نفر بیشتر حضور نداشتند و بعد با فراخواندن چند سرباز باتوم به دست آنها ما را تا بیرون در زندان همراهی کردند. چگونه است که گفته میشود شکایتی که تنظیم شده، با تعداد زیادی امضا همراه بوده است. لطفا کسی به ما بگوید باید به چه کسی شکایت کنیم و از طرف چه کسی برای رسیدگی مدد بخواهیم؟، مایلم بدانم جرم همسر من چیست که اکنون به خاطر یک ملاقات فرزندان با پدرشان برای آنها نیز جک ساخته میشود؟ آیا اینکه دختری نگذاشت او را به شکل فجیعی بگردند و اعتراض خود را با صدای بلند برای مظلومیت بلند کرد، جرم است؟
ما نگرانی عمیق خود را نسبت به وضعیت سلامت آقای باقی اعلام میکنیم و با توجه به اینکه ایشان بسیار ضعیف و لاغر شده بودند و در ملاقات پیشین اشاره به شکنجه سفید در مورد خود داشتند، قطع ملاقات را هیچ چیزی جز جلوگيري از اطلاعرسانی به وسیله خانواده نمیدانیم. آقای باقی خود با اعتصاب غذا هرگز موافق نبود؛ چه راهی بر او گشوده شده است که این نقض آشکار از اعتقاد خود را تنها راه ممکن دیده است؟ در وضعیت بیخبری ما هر اتفاقی برای او بیفتد، از نظر ما همه مسئولان متهمند. زیرا همه فشار روحی برای یک زندانی و خانوادهاش و بیتفاوت از کنار موضوع گذشتن را شایسته مسئولانی که باقی برای آنها نامه نوشت و مسئولان دیگری که مورد خطاب قرار نگرفتهاند اما واقف به موضوع هستند، نمیدانیم. هرچند همیشه به خدا پناه بردهایم و این شایستهترین کار است اما این شایسته کشوری اسلامی نیست که از دست نهادهای حکومتی آن مدام به خدا پناه ببرند.
- آیا تاکنون مسئولان به نامه آقای باقی پاسخ دادهاند؟
تا حالا به نامههای باقی پاسخ داده نشده چرا که ایشان هنوز در سلول بسته وتحت بازجویی به سر میبرد.
عاليجنابان لطفاً كمي شرم داشته باشيد همين!!!....

