تبليغاتX
مرد نایی

شنبه بیست و نهم دی 1386

بدون عنوان با تو

بدون عنوان

انسانی که یک هدف بزرگ دارد با همه مشکلات و حوادث می سازد و می ایستد.می ایستد تا به هدف برسد....

باید اهل مبارزه باشید، اهل دفاع از حق باشید، حمایت از حق بکنید. اگر هم یک وقت شکست خوردید، میدان را خالی نکنید. مثل امام حسین (ع) که تا آخر ایستاد تا خودش را، اهل بیتش را و حتی طفل شیر خوارش را هم در این راه داد.

مهم انجام وظیفه است. 

فقیه همیشه عالیقدر

با تو

وقتی می گوید بنویس، خاطرم جمع می شود که خاطر جمع کرده است برای کشیدن شیره جان!

نوشته ها بسیارند و نویسندگان هم بسیار! در این دور و زمان دست بر قضا در مورد تو هم بسیار نوشته اند و می نویسند که دیگر نانی و نامی و جانی بابت از تو گفتن از هیچ کسی نمی ستانند! نان در از تو گفتن است! باورت می شود؟! آری ما هم باورمان نمی شد، اما اکنون به بخشی از روزمرگی خویش بدل کرده ایم این حرفها را و این دردها را! باورمان شده است که تو همانی که می گویند و چقدر بیش ار هر ماده مخدره ای، مخدره شده ای و چه شور توهم برانگیزی برپا نموده ای......

می گفت:«این حاج خانم رو می بینی؟این دو تا دختر داره یکی 16 و اون یکی 18 ساله که یک تنه تمام منطقه رو پوشش می دهند.» زنی چاق و کوتاه قد را نشانم می داد که چادری رنگی به سر کرده بود و در کنار جاده راه می رفت. منظورش را نفهمیدم و او تعجب کرده بود و متوجه نشدن مرا متوجه نمی شد. گفتم: یعنی...! گفت:«یعنی تمام منطقه و ویلانشین های اینجا را پوشش می دهند!خودش هم ...»می گفت پدرشان یک بیکاره یا از کار افتاده است که زندگی را در خانه سر می کند و تحت پوشش هیچ مرکز و نهادی نیز قرار نگرفته اند.... شگفتی سر تا پایم را فراگرفت. نمی فهمیدم این حرف یعنی چه؟ نمی دانم شاید تو هم نفهمیده باشی که روسپیگری دختر 16 ساله در منطقه ای چنین کوچک و در ام القرای جهان اسلام! به چه معناست؟ اما این مهم نیست! مهم اینست که این نباید باشد که هست...

من مطمئنم که ابن زن بمانند همه مردمان این منطقه و بمانند حکومت گران شجاع و صادقش!!!! در مراسم عزایت شرکت می کند، شاید برایت و برای بدبختی های خودش بسیار هم اشک بریزد. مطمئنم از تو طلب شفاعت هم می کند. شاید هم نه بمانند مداحان بازاری قبله و کتاب و بل خدای خویش هم پنداردت.... اما امیدوارم تو هم مانند من این زن را سرزنش نکنی. اگر کاری از دستت برایش ساخته است دریغ نکن ( این دعای من است از صمیم جان!) او و فرزندانش تنها چند قربانی اند! قربانی سیستمی که شعار دفاع از مستضعفین و اینچنین نعل وارونه اش، فلک را نیز به شرمساری واداشته است.قربانی احساس آگاهی مردمانی ناآگاه و حاکمانی که ای کاش ناآگاه بودند و احمق نبودند، نا آگاه بودند و مزور نبودند نا آگاه بودند و اما گفتن دروغ برایشان به آسانی سر کشیدن جرعه ای دوغ نبود.

نمی دانم کجایی! نمی دانم حرفهایم و اعمالم را می شنوی و می بینی؟ بگذار ستار العیوبی خدا را با دید اغماض بنگرم و فرض کنم که می بینی و می شنوی هر آنچه می کنم. پس بنگر این رنگ سیاهی که بر در و دیوار مکتبت زده اند...

می دانی دلم می خواهد  یک روز و حتی یک روز در روز عاشورایت این جعبه سیاه جادویی را باز کنم و به جای اینهمه تزویر گر که یکی شان بدانچه می گوید باورمند نیست و به جای اینهمه رنگ سیاه،  ببینم که در روز عزایت برای آنانکه عزادارت نیستند موسیقی شاد و ترانه و آواز گذاشته اند و آنگاه من خاموشش کنم و به گرد این شهر ناکجا بگردم و بگردم و بگردم تا نوار عزایت بیابم، آنگاه بیایم و در خلوت خویش گوش کنم و های های بگریم و بگریم و بگریم بر مظلومیت که نه (تو نه یگانه مظلوم که یگانه ظلم ستیز عالمی) بر زجرها و رنجهای تو  و بر دردهای خویش! اما...

می دانی؟من درمانده ام! به استیصال رسیده ام در میان اینهمه تناقض که هست اصلاً

بهل که دار کنم رشته کلامم را

بلندتر بزنم حرف ناتمامم را(1)

من زجر می برم از اینهمه تناقض! من مردمانی را می شناسم که بر شجاعت تو فخر می فروشند دو ماه تمام را عزادار می شوند و تمامی مجالس شادی شان به حالت تعلیق در می آید.  بر مظلومیتت بر سر  و سینه می زنند، نوحه خوانی می کنند، از صمیم جان اشک می ریزند و آن اشک را با شیر خویش در می آمیزند و به فرزندانشان می نوشانند که حسینی شوند و اما چون وقت حسینی شدن فرا می رسد خط قرمز زندگی فرزندانشان شجاع بودن و جبان نبودن است. می گویم مگر نه پاک باختن و راست باختن مکتب اوست؟ می گویند آری هست و اما او دیگر گونه مردی بود و من چون آن معلم بزرگ در عجب می شوم از مردمی که در زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند و بر چون تویی می گریند که آزاد زیسته ای...

نه! زود قضاوت نکن. این مردمان هم قربانی اند و سرخورده سالیان دراز ناکامی! این مردمان را اینگونه عادت داده اند. اینگونه بار آورده اند. گفته اند که تو مظهر شجاعت و آزادگی هستی و اینان مظهر تو! گفته اند: مردمان اینرا باور دارید و اعتقاد که صلاح و مصلحتتان در این است و چه چیز در این زمانه از مصلحت واجب تر و اولی تر؟ بدیشان باورانده اند شجاعت در عین جبانی را!

چیزهایی که می گویم شاید باورت نشود اما من حکومتگرانی را می شناسم که اگر هزاران نفر در سرما و یخبندان نابود شوند و زجر ببینند اما دروغ و تکذیب از زبان ایشان محو نمی شود همچنان که نام تو نیز هم!

من کسانی را می شناسم که از توهین و بی شرم خواندن محترم ترین انسانها و ملکوک نمودن تجسم های آزادگی هیچ ابایی ندارند به سبب مخالفت اصلاح گرایانه ای که با سیاستهای شرمسارانه شان کرده اند که انگار بدترین جرم در این زمان و آن زمانه ات همان " ان ارید الاالاصلاح" است.

باورت می شود؟ من کسانی را می شناسم که چون بدن انسانی را کارد آجین می کنند و یا آن هنگام که دانشجوی بی گناهی را با فحاشی و ضرب و شتم از طبقه نمی دانم چندم کوی دانشگاه تهران به پایین پرتاب می کنند، نام تو را فریاد می کنند....

و همنامی برایت می شناسم که از شریعت مداری اش انگار اخلاق نداری تنها محصولی است که بر مکتوبه وهن و افترا نقش می بندد و باور کن که خود را روزی هزار بار رهرو راه تو قالب کرده است...

من کسانی را می شناسم که اگر دین ندارند و لا تخافون المعاد و اگر لااقل آزاده نیستند، حداقل شرمندگی هم ندارند! شرمنده چشمان مادرانی در تشویش نمی شوند که روزهاست در انتظار آزادی فرزندان بی گناهشان دل نگران نشسته اند و دیگر نمی دانند باید شکایت به که برند. مادر دانشجویان در بند را می گویم، مادر سعید، مادر علی و ... و.....

من کسی را می شناسم که اگر چه روضه خوانی مجالس عزایت شغل اصلی او بوده و از اینراه به جایگاهی البته پست نیز رسیده است که می خواهد انسانها را به زور رهسپار جنت دروغین کند، اما امروز و روزهاست که به آسانی هر چه راحت ترین می پنداری، انسانها را از حق انسانی و خدادادی خویش محروم می کند و هیچ کس از تیغ تهمت و افترا و قلع و قمش مصون نیست! انگار نه انگار که به نام تو انقلابی شده و چه خونها که خون بهایش نبوده است! آنها که زیر بار ستم نمی کردند زندگی، نمی دانی اکنون خود چه ستمگران قهاری شده اند....

من معلم اخلاقی را می شناختم که تنها عیب اخلاقی اش این بود که معلوم نبود به کدام اخلاقی که می گوید پای بند است ؟ هر روز روایات جدیدی از تأییدات غیبی می آورد و نمی دانم در نظرش کی زمان بلند کردن صدا بر ظلم بود؟ کی عمل غیر اخلاقی انجام شده بود؟ آنزمان که  چندین هزار زندانی بی گناه در زندان اعدام شدند یا  آنزمان که  السابقون السابقون مبارزه ملکوک می شدند، مورد توهین و افترا قرار می گرفتند در نظامی که او جایگاه ویژه ای در آن داشت ؟... او نیز در همه جا تو یعنی مظهر ظلم ستیزی را می خواند...

اینها همه تو را می خواندند و می خوانند،آیا نمی شنوی؟ پس چرا جوابشان را نمی دهی ؟!چرا خود را مبرا نمی کنی؟....

باورت می شود مفهوم امر به معروف در عصر حکومت اسلامی ما به چه منکر واژه ای بدل شده است؟ با خبر شده ای که آمران به معروف چگونه زن و فرزند مردمان تحت حمایت حکومت اسلام را در خیابان گوش نوازی می کنند؟ باورت می شود دختری را ناهیان از منکر دستگیر کنند و فردا روز پیکر بی جانش را تحویل خانواده اش دهند؟ می دانی در زندانهای نظام حسینی چه خبر است؟ چه بر سر فرزندان شجاع این مردم می رود؟می دانی مردم این سرزمین پر گهر در چه چاه فقر و تبعیضی فرو رفته اند؟ ، ون جامعه شان را چه فسادی احاطه کرده است؟ آنچه می گویم باورت می شود؟

نه من مطمئنم که باور نکرده ای! آخر تو سالهاست که از میان ما رفته ای! و من چقدر دلم هوایت را کرده است چقدر دلم در هوایت پر می کشد...من تو را در زمزمه آن 14 ساله ای  می دیدم (که پدرم امروز می گفت دست کودکانه اش را رضا(ع) ی تو شفا داده بود) آن هنگام که یا حسین گویان به امداد همرزمی شتافت و مظلومانه با تیر عداوت سوراخ سوراخ شد. در زمزمه او که خون چکیده شده  از گلوی تو همه چیز و هر چیز را برایش به دو قسمت کرد در رنگ، که دیگر همه چیز یا سرخ است یا حسینی نیست!

من تو را در وجود آن پیرمردی می دیدم که پس از فدا کردن آنهمه  عصاره های جان خویش باز رضایش به رضای خدای تو بود و او وظیفه اش پس دادن امانت! من تو را در آن شهید منتظر می دیدم که در روز زفافش نیز سلاح مبارزه از کف نمی داد. تو را در .....

آنها که رفتند انگار تو هم رفتی و ما ماندیم تنها با یک تن و اکنون چه باید بکنیم با اینهمه تزویری که چهره مکتبت را پوشانده است؟

ای حسین علی! من در مانده ام در میان اینهمه تناقض! و اکنون در میان اینهمه رنگ و دورویی و ریا و تزویر تنها از ایمان تو برایم مانده ای، ای تنها تجسم انسان در عصر من! فاجعه کشتار عاشورایت هر روز و  هر روز داغ های دلم را تازه می کند نه از آن روی که همه روزها عاشورا و همه زمینها کربلاست که واقعاً هر روز فجایعی از این دست تکرار می شود.....

ای حسین! بخوان با ما که نایت خوش حکایت می کند، قصه ما را روایت می کند! یاری مان کن که اکنون بیش از هر زمان دیگری فریاد هل من ناصر مان به گوش می رسد در زمانه ای که نه تو که حقیقت نیز مظلوم و مهجور مانده است! بخوان که شام غریبان حقیقت جویان غریبانه تر شده است....

 

شب شام غریبان

  

1- بخشی از شعر اصغر حاج حیدری(خاسته)

...بهل که دار کنم رشته کلامم را

بلندتر بزنم حرف ناتمامم را

بسیجیان پس از جنگ مسلمین حنین

چه شد که کمر بسته اید بهر قتل حسین

چه گشته که دیگر ولی نمی خواهید

چو خلق کوفه حسین و علی نمی خواهید...

نوشته شده توسط جلال الدین در 1:28 |  لینک ثابت   •