تبليغاتX
مرد نایی

پنجشنبه یکم فروردین 1387

به آر

انسان ها گاه به گاه آرزوها و آمال متفاوتی دارند. گاه هایی هست که انسان سرشار از شوق کشانده می شود به سوی یک هدف، یک صدف یا یک طرف و بی آنکه خود بداند در راههایی پای می گذارد ناشناخته و حیرت بر انگیز.....

گاه هایی می شود که سرشار از یقین می شوی و گاهی دیگرش سرشار از تردید و نمی دانی کدامیک عین حقیقت وجودی تواند!؟ آنگاه است که از صمیم جانت طلب می کنی مسیحی را که با معجزی دل در حال میرانده شدنت را جان تازه ای بخشد.

دلت هوای مریمی می کند که معجز مسیح در بطن او متجلی شود و تجدید گردد.

انسانها، گاه به گاه آمال و آرزوهای متفاوتی دارند! گاهی عاشقی (امروز البته در بند) طلب روح عیسوی می کند برای احیاء جسم بی جان معشوقی که از مصیبت خویش همگان را حنان نمود و اکنون این داغش سه ساله شده و برای من حالتی نوستالژیک یافته است! و گاهی هم طلب مریمی که گوهر مقصود یقین را در طینت پاک خویش داشته باشد و مسیح یقین را با معجزی از درون خویش به تمام وجودت اهدا کند و روزگار این وسوسه های آزاردهنده را پایانی نیکو بخشد....

و اینجاهاست که دوباره یقین از تو به صد هزار فرسخ متواری می شود...نه در لحظات سال نو باید یقینی بود باید یقین داشت که این یقین به گفته پیشینیان سازنده  یک سال آینده ات است باید یقینی بود آن هم در یک سالگی مرد نایی و آن هم در انتهای ماهی که همه تولدهای دیگر مرد نایی در آن اتفاق افتاده است. باید شاید سرشار از یقین بود! آیا حافظ این را نمی گوید:

 

من همان به که از او نیک نگهدارم دل

که بد و نیک ندیده است و ندارد نگهش

از پی آن گل نورسته دل ما یا رب

خود کجا شد که ندیدیم در این چند گهش

جان به شکرانه کنم صرف که بر آن دانه در

صدف سینه حافظ بود آرامگهش

و....

دیدار شد میسر و بوس و کنار هم

از بخت شکر دارم و از روزگار هم

زاهد برو که طالع اگر طالع نیست

جامم به دست باشد و زلف و نگار هم

ما عیب کس به مستی و رندی نمی کنیم

لعل بتان خوشست و می خوشگوار هم

ای دل بشارتی دهمت محتسب نماند

وز می جهان پرست و بت می گسار هم

خاطر به دست تفرفه دادن نه زیرکیست

مجموعه ای بخواه صراحی بیار هم...

آن شد که چشم بد نگران بودی از کمین

خصم از میان برفت و سرشک از کنار هم

چون کاینات جمله به بوی تو زنده اند

ای آفتاب، سایه زما بر مدار هم...

عزم سبک عنان تو در جنبش آورد

این پایدار مرکز عالی مدار هم

تا از نتیجه فلک و طور دور اوست

تبدیل ماه و سال و خزان و بهار هم

خالی مباد کاخ جلالش ز سروران

وز ساقیان سرو قد گلعذار هم

 

و دیگر اینکه:

عشق دردانه است و من صیاد و دریا میکده

سر فرو کردم در آنجا تا کجا سر بر کنم....

 

نوروزتان نوروزتان همواره پیروز و همراه با بهترین آورده ها (به آر معنای واقعی بهار) باد...

 

نوشته شده توسط جلال الدین در 9:0 |  لینک ثابت   •