تبليغاتX
مرد نایی

پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388

افسوس

 -     آقا ما چند دفعه ديگه هم تماس گرفتيم اما اقدامي نشد. نزديك خونه ما يه فضاي سبزي هست كه عملا شده مكان تزريقات. همين الان يه آقا و خانمي نشستند دارند تزريق مي كنند جلو چشم زن و بچه مردم...

-          يعني چي تزريقات؟ يعني الان دارند مواد تزريق مي كنند؟

-          بله، الان يه ساعته كه اينجان....

-          آدرس رو بگين

-          .....

-          منتظر باشين، اعلام شد  سريع مي آن!!

  ***********************************

يك ساعت بعد:

 -          الو 110

-          بوق بوق بوق بوق بوق

-          الو

-          بوق بوق بوق

-          الو.....

-          الو....

-          الو، آقا ما چندين دفعه تماس گرفتيم ، اعلام كرديم،  چرا اقدام نمي كنند. اينجا شده مواد فروشي!...

-          ......

-          آدرس رو بفرماييد

-          .....

-          منتظر باشين اعلام كرديم سريع مي آند...

 ***********************************

 نيم ساعت بعد از غروب آفتاب

 -     آقا ببخشيد نزديك خونه ما يه پاركي هست كه يه آقا و خانمي دارند يه كارهايي مي كنند. خانمه روسري سبز پوشيده، روي سبزه نشسته، درخت بالاي سرشون سبزه هنوز، پسره هم  يه كم سبزه ست!! تازه چند بار هم دستانشون رو مثل حالت پيروزي بالا برده اند. اگه ممكنه بياييد جمعشون كنيد... ممكنه لطفاً زودتر تا آسيبي به روح و روان و امنيت مردم نزدند، جمعشون كنيد....

 مي خواست زنگ بزنه  به نيروهاي تأمين كننده امنيت مردم و اينها رو بگه،  اما حيف كه ديگه پاسخش فقط بوق وبوق و بوق بود. مطمئن بود اگر مي گفت حتماً اكي ثانيه مي آمدند، آن هم با چماق و درفش و احتمالا درجا ريشه ناامني را مي كندند....

 ***********************************

  رفت پايين و صدايش زد. (زن روسري پس رفته اش را روي سرش مي كشد و مي گويد اوا خاك بر سرم!)

-          آقا ببخشيد يه لحظه تشريف مي آوريد.

-          بله

-          .......

 معذرت خواست، چشمي گفت و بعد رفتند ....

 ***********************************

 نقل است كه يكي از سربازان گمنام، دزدي را در حال بالا رفتن از ديوار خانه اي ديد. از او پرسيد كه چه مي كني، گفت: معلومه دزدي. گفت: اشكالي نداره! اما يه وقت شعار ننويسي ها.... وااسفا بر اين دیار كه عنانش در كف نابخردان است....

 

...افسوس، که این مزرعه را آب گرفته

دهقانِ مصیبت‌زده را خواب گرفته

خون دل ما رنگِ میِ ناب گرفته

وز سوزشِ تب پیکرمان تاب گرفته

رخسارِ هنر گونه‌ی مهتاب گرفته

چشمانِ خرد پرده ز خوناب گرفته...

 

(اديب الممالك فراهاني)

نوشته شده توسط جلال الدین در 12:34 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388

یزید کلمه نبود...

....مرگ در پنجه ی تو
زبون تر از مگسی ست
که کودکان به شیطنت در مشت می گیرند

و یزید ، بهانه ای
دستمال کثیفی
که خلط ستم را در آن تف کردند
و در زباله ی تاریخ افکندند

یزید کلمه نبود
دروغ بود
زالویی درشت
که اکسیژن هوا را می مکید

مخنثی که تهمت مردی بود
بوزینه ای با گناهی درشت:
"سرقت نام انسان"

و سلام بر تو
که مظلوم ترینی
نه از آن جهت که عطشانت شهید کردند
بل از این رو که دشمنت این است....

«بخشی از شعر خط خون»

نوشته شده توسط جلال الدین در 15:37 |  لینک ثابت   • 

جمعه شانزدهم مرداد 1388

آدینه وند و آدینه ای که می آید

انتظار یعنی روزشماری برای سقوط  ظالم و ظلم و پایان جائر و جور!

منتظران! معنای واقعی انتظار را درست درک کنیم....

می گویند جشن میلاد غیرتمند عدالت گستر جهان است. غیرتمندان این دیار، سخنان فاطمه آدینه وند همسر عبدالله را پس از ملاقات با او در زندان  بخوانند،اگر جشنی در دلشان باقی ماند به منتظر بودن خویش شک کنند و اگر نماند روزشمار خویش بکار اندازند برای یک پایان شیرین به جای این همه تلخ بی پایان در آدینه ای که قطعاْ توسط ما تحقق یافتنی است!

این ها سحنان یک همسر شهید است و البته تأییدی بر آنچه در مطلب سابق آورده بودم (و همچنان قابل خواندن است)

به راستی شرم باد بر کسانی که دل یک زن زچر دیده، هزینه داده و دل شکسته را اینچنین به درد آورده و حال و احوالش را چنین مشوش نموده اند. بترسند، بترسند از این دلهای شکسته،  بترسند از ستم، بترسند از آه کسانی که دلی پاک و سبز و روحی خدایی دارند و جرمی جز حق خواهی و حق گویی ندارند، بترسند...البته اگر می فهمند....

نوشته شده توسط جلال الدین در 16:2 |  لینک ثابت   • 

جمعه دوم مرداد 1388

آه ای سبز سرخ

در جنت الشهدا قدم می زنم و از لابه لای این همه لاله در خون خفته گذر می کنم. دیدن این چهره های معصوم و اکثرا کم سن و سال مرا به یاد شهدای قربانی شده در پای خودکامگی می اندازد. با خود می گویم به راستی "بای ذنب قتلت" به کدامین گناه گلهای نورسیده مادرانی زجر کشیده را در پای  خودکامگی و استبداد قربانی کردند.بغضی عجیب سخت راه گلویم را می فشارد. ناخودآگاه کبوتر افکار به روزهایی دور و روزهایی نزدیک پر می کشد...

۱- سالهای 77-78 بود.در پی یک سخنرانی اعتراضی توسط کسی که به گواهی تاریخ محوری ترین نقش را در مبارزات با مستبد پیش از انقلاب اسلامی سال 57 داشته است، عوامل زور حصری خانگی را بر فقیه عالیقدر تحمیل نموده بودند و این مسأله اعتراض،اعتصاب و تعطیلی های  مستمری را در این شهر شهیدان به دنبال داشت. بسیاری از زجر دیدگان جنگ و زندانیان پیش از انقلاب را دستگیر و ..... کردند. به بسیاری از خانواده های آنان لطمات روحی و روانی بسیار وارد کردند و .... و آنروز پس از اینهمه قرار بود داغ خانواده های شهدا را تازه کنند. استخوان ها و باقی مانده پیکر مطهر شهدایشان را آورده بودند تا تحویل مادران داغدارشان بدهند و لابد از قبلش غبایی نیز برای خود تدارک ببینند. نمی دانم شاید بیش از 30 شهید در همان یک بار برای  این شهر آورده بودند. می خواستند با استخوانهای شهدا یک نمایش مضحک از آنگونه که در این روزها به راه می اندازند، اجرا کنند. اما این خانواده شهیدان بودند که صبح علی الطلوع  بر در ورزشگاهی که تابوتهای یک اندازه در آن چیده شده بود، حاضر بودند و پیکرهای شهدایشان را طلب می کردند چرا که نمی خواستند امام جمعه اجباری بر فرزندانشان نماز ریا و تزویر بخواند. مدتی نگذشت که درب ورودی ورزشگاه شکسته شد و این تابوتهای گلگون کفنان بود که بر دوش مردم حمل می شد و چه مظلومانه این شعار در فضا می پیچید که " یا حجه ابن الحسن   ریشه ظلمو بکن" یا  "عزا عزاست امروز روز عزاست امروز..." براستی کی بناست این مردم از شر سیاهی ظلم و عزا خلاصی یابند؟! خانواده شهیدان داغدار آنچنان در کف خیابانهای شهر و به یاد غربت و مظلومیت سید الشهدا و به یاد بی کسی خویش سینه می زدند که دل هر سنگدلی را به درد می آورد آنروز هم این مردم چون امروز کسی را نداشتند جز خدا..... مداحی که اتفاقاً تازه از زندان آزاد شده بود، می خواند: ای شهدای ما به اباعبدالله سلام ما را برسانید و بگویید آقا جان ما هم مثل شما مظلومیم، بی کسیم، شهدا بگویید که مرجعیت ما مظلوم است بگویید.... و شاید دیگر اشک امانش را بریده بود....

آنروز عصر قرار بود که برای شهیدان تازه دفن شده در همین سالن شهدا مراسمی رسمی بگیرند.تعدادی از خانواده ها در حالی که  عکس های فرزندانشان را به دست  داشتند، می خواستند که وارد سالن برگزاری مراسم شوند اما به دلیل اینکه در کنار عکس های فرزندانشان عکسی نیز از مرجعیت مردم گذاشته بودند، به داخل سالن محل برگزاری مراسم فرزندانشان، راهشان نمی دهند  و درگیری شدیدی ایجاد می شود. اینجاست که چماق به دستان مزدور سر و کله شان پیدا می شود. چماقیانی که از شهرهای دیگر گسیل شده بودند که برای همیشه به این مردم بفهمانند که  تنها وظیفه شان کشته شدن است و ایثار نمودن. فعلا دورانشان تمام شده است و باید که خفقانی بگیرند سخت.... آنروز حرمت مزار شهیدان را هم شکستند، حرمت خانواده هایشان را که سالها پیش شکسته بودند....

2- سالها قبل یک هم دانشگاهی داشتم که می گفت: من برای انسان ها به اندازه ای که برای اهدافم مفید باشند، ارزش قائلم و از آنها بهره می گیرم. آنزمان ها ما به این باور به عنوان باوری غیر اخلاقی می نگریستیم و همواره هم و غم خویش بر نقد آن می نهادیم. اکنون اما وقتی که نگاه می کنیم به اصولی که تصمیم گیران فعلی بدان معتقدند، شاید بارزترین چیزی که می توان استنباط کرد، همین باور آن هم دانشگاهی ما باشد که در رفتارها به خوبی هویداست. از نظر اینان مردم تا زمانی خوبند که برای ما بجنگند، کشته شوند، شیمیایی شوند، گرسنگی بخورند و تحمل کنند و .... اما پس از آن، این با ماست که چه کسی حرف بزند هر خزعبلی که خواست و چه کسی باید خفقان بگیرد، چه کسی درحصر باشد  و چه کسی مبسوط الید در هر کار و هر امری، چه کسی در همه ایام بخورد و کام از دنیا برگیرد و چه کسی خوراکش خون دل از زخم جگر باشد. حتی تشخیص اینکه چه موقع مردم باید پیامک بزنند، چه زمانی باید بدانند‌،چه زمانی بخوابند، چه زمانی خرید کنند  و چه زمانهایی خیر نیز با ایشان است.اینان قیمان همیشگی مردمند! 

تا زمانی که کسی شکنجه می شود و فرزندش تکه پاره می گردد و هزینه می دهد تا مردم را به سوی انقلاب و حفظ آن سوق دهد،لایق همه القاب نیک و بهترین فرد و آگاه ترین فرد روی زمین است اما کافی است که در ایام خوشه چینی نکته ای انتقادی و مشفقانه بیان نماید مثلا بگوید ملت را در زندانها شکنجه ندهید، آنوقت است که احتمالا ساده لوح می شود، خائن می شود،فریب خورده می شود و لایق بسیاری ازصفات دیگر.

این ایدئولوژی تقریبا به بخش زیادی از باورهای تصمیم گیران فعلی تبدیل شده است. انتخابات اخیر ایران نیز چیزی مستثنا از این قاعده نبوده و نیست. تا زمانی که ما رأی مردم را می خواهیم و احتیاج به  مشروعیت گرفتن از مردم داریم، مردم ملت بزرگ ایرانند و ما خدمت گذارانی کوچک، اما پس از آن خس و خاشاک می شوند و مشتی اغتشاشگر و ما می شویم نمایندگان خدا بر روی زمین! میر حسین موسوی تا لب فروبسته باشد، نخست وزیر محبوب  امام است و اما اگر از ناکارآمدی و دروغ و تزویر نقاب برکشید و بر سر حقوق و رأی پایمال شده مردم معامله نکرد، مستتحق سخیف ترین کلمات می شود، باید محاکمه شود و مجازات، مسوول خون مردمانی است که ما بدانها شلیک کرده ایم و... اگر محتاج مهدی کروبی باشیم صد البته  نیرویی است ارزشی و یار وفادار امام اما خدای نکند که لب به افشای دروغ و تقلب بنماید، چنان مغضوب می شود که انگار دشمن درجه یک این انقلاب بوده و هست.  کسانی که روزی هیچ کس از آنها مقرب تر به پیشگاهمان نبود و برایمان هیچ کس بمانند ایشان نمی شد، تا آنگاه که برای کسب و حفظ سمتهای دنیایی محتاجشانیم، سرور و سردارند اما اگر اندک زاویه ای پیدا کنند و از اضمحلال کشور بیمناکمان سازند و اندک جانبداری از نظر  مردم نمایند، یکباره در لبه پرتگاه قرار می گیرند و عن قریب است که به پایین نزول نمایند.

 این اسلوب فکری و این منش سیاسی که خاصتاً حصول اهداف را با هر وسیله ای طالب است،  در طول تاریخ در نقاط مختلف جهان قربانیان زیادی گرفته است اما آیا این تنها قربانیان بی دفاعند که قربانی می شوند؟ آیا  این شتری است که تنها درب خانه بی پناهان و حق جویان دست خالی، می خسبد؟ به گواهی تاریخ اینگونه نیست! حتی به گواهی همین تاریخ 30 ساله اخیرنیز می توان پاسخی منفی بدین سوال داد. اگر اصول اخلاقی و بنیانهای ارزشی در جامعه ای متزلزل شد و اگر نگاه ابزاری به انسان در صدر نظر  عناصر جامعه ای نشست هیچ خونی رنگین تر از دیگری نخواهد بود. آیا کسی هست که فکر کند در مسیر تیرهای رها شده از کمان تفکرات  حذفی و یکدست ساز و منش های انحصار طلبانه ، تن سردبیر اتهام زن ترین جریده این کشور یا قاضی القضاتی که خود حذف کننده ای قهار بوده است، از جنس اسفندیار رویین تن است؟ آنان که چنین می کنند با زنان و مردان هموطنشان در خیابانها و در زندانها نمی دانند که تمامی این فرمولها و خشونت ورزی ها می تواند برای خودشان نیز به اجرا در آید و می آید؟ آیا نمی دانند که دست خدا در هیچ زمانی صدا نداشته است. دستی که با جماعت است و ظالمان را سخت محاکمه خواهد نمود...

3- جنبش سبز مردم ایران که راهی و هدفی جز تحقق آرمانهای فراموش شده انقلابنداشته است، می توانست با درایت دیگرانی که زور در دستانشان است تبدیل به پتانسیلی شود که برای یکبار هم که شده این کشتی نشسته به گل را تحرکی دوباره بخشد و حتی به سود حاکمان فعلي عمل نماید، اما انگار قدرت،  خوب اندیشیدن رامجال نمی دهد!! مشکل به نظر اینجاست که بسیاری از آنها که اکنون میوه چین درختی شده اند که با خون هزاران انسان آزاده و پاک آبیاری شده است،حتی یک تلنگر هم در راه پیروزی و حفظ انقلاب اسلامی سال ۵۷، به جان نخریده اند و پر واضح است که "هر که او آسان برد آسان دهد/گوهری طفلی به قرصی نان دهد" آنانی که پنجه بی ادبی و هتاکی بر صورت بازماندگان شهیدان بنام (که باکری ها يكي از خيل عظيم آنانند) می کشند در زمان آتش و خون در بسترهای گرمشان خفته بودند و در خون خفتن فرزندان این ملت را در خواب هم نمی دیدند. آنان هيچ گاه پدر يا مادر جواني چهارده يا پانزده يا هجده ساله نبوده اند كه استخوانهاي جمجمه يا تكه پاره هاي پيراهنش را بعد از ده سال به يادگار برايشان  آورده باشند...بگذریم... به هر حال آیا حاکمان فعلی فکر می کنند این حرکت سبز با این سرکوبها تمام شدنی است؟ آنانکه این روزها در جاده های شمالی کشور رفته باشند، دیده اند خيل بسيار مردمی را که از هیچ وسیله سبزی برای ابراز نظر خود دریغ نمی کنند فرقي نمي كند شيشه نوشابه باشد يا برگ سبز درختان. مردمی که رسانه ای جز دو انگشت دستانشان ندارند و پشتيباني جز خدا.

 

آیا بزرگان قوم فکر نمی کنند که بهتر است اندکی اندیشیده و راهکاری معقولانه  و درست  و منصفانه برای وضعیت فعلی بیابند؟ آنچه مسلم است از سرکوب هیچ گاه وفاق و آرامش تحصیل نمی شود.

4- این روزها مصادف با اعیاد شعبانیه و بالاخص میلاد ابا عبدالله است. (هر چند مصیبتهای اینروزها عیدی برای مردم داغدار نگذاشته است) حسین (ع) را همواره دوست داشته ام  و به او عشق می ورزیده ام (شاید از همین رو  تحریفهایی که در مورد راه و هدف و مقامش می شود، اینچنین عذابم می دهد)اما این روزها نمی دانم چرا بیش از همیشه نامش در ذهن و خونش در رگانم جریان دارد. اینروزها هرگاه  بی کسی اسیران آزاده مان چون عبدالله(مؤمني)، احمد(زيدآبادي)،تاجزاده، نبوی، امام و ....آتش به سرتا پایم می زند، یاد اسیری سید الساجدین می افتم و مناجات سجادیه برایم ملموس تر می شود و چون مظلومیت پر پر شدگان بی گناه خون را در رگانم به جوشش وامی دارد به یاد خون جوشان حسین می افتم كه  همواره و همیشه ایام در بستر تاریخ جریان داشته و دارد و هر زمان از گلوی آزاده ای یا قلب پر پر شده لاله نورسی غلیان می کند. اینروزها بسیار به او می اندیشم.... با خودم می گویم شاید از این به بعد باید این شعر استاد موسوی گرمارودی را اینگونه خواند:

خونی که از گلوی تو بر زمین چکید و از حلقوم ندا تراوید

همه چیز و هرچیز را در کائنات به دوپاره کرد!

در رنگ!

اینک هر چیز یا سبز است یا حسینی نیست!....


آه ای سبز

ای سبز سرخ...

 

پس از پایان:

رخداد خوبی بود آزادی دوست خوبم علی ملازمی از اعضای شورای مرکزی انجمن اسلامی عباسپور که در تاریخ ۲۵ خردادماه دستگیر شده بود. به امید آزادی همه آزادگان در بند و دربندی .....

  

نوشته شده توسط جلال الدین در 22:46 |  لینک ثابت   •