چهارشنبه ششم آبان 1388
دست از سر نوستالژی هایمان بردارید...
دوستی لینک مطلبی را به همراه عکس برایم گذاشته بود که خواندنش برایم سخت دشوار می نمود. کامنت به بخش کودتا از سایت موج سبز آزادی رهنمونم می کرد. خبر را بخوانید:
"جمعی از خانوادههای شهدای نجفآباد طی نامهای به حذف عکس آیتالله منتظری به بهانه بازسازی قبور شهدا و همچنین بیحرمتی به مزار شهیدان و خاکریزی بر روی سنگ مزار آنها اعتراض کردند.
به گزارش موج سبز آزادی، این خانوادهها در نامه خود آوردهاند: "گمان نمیکردیم افرادی که پرونده پروندهسازی و حذف نمودنهایشان چندان سیاه و تیره است، پس از حذف شخصیتهای کلیدی انقلاب و دست یازیدن مضبوحانه و ناجوانمردانه به ترور شخصیت، عکس کوچکی از ایشان بر مزار شهدای شهری چون نجفآباد را هم تاب نیاورده و بدون دریافت کوچکترین مجوزی از خانواده شهدا اقدام به کندن تابلوی عکس شهیدان کنند. اما انگار گویی عدهای میخواهند فعال لما یشا بودن خویش را به اثبات رسانند."
گفتنی است که در نجف آباد برای سالیان طولانی در کنار عکس شهدای دفاع مقدس، عکسی نیز از امام خمینی و آیتالله منتظری به کار برده میشده است که حتی در سالهای پس از فوت رهبر انقلاب و علیرغم سانسور و فشار شدید اقتدارگرایان، این تصاویر همچنان برقرار مانده است. اما در روزهای اخیر عوامل کودتاچیان به منظور حذف کامل تصاویر و به بهانه بازسازی مزار شهیدان، تابلوهای تصاویر شهدا را با دستگاه فرز بریده و سنگهای قبور را به طور کامل با خاک پوشاندهاند که با اعتراض شدید وابستگان شهدا مواجه شده است..."
حکایت، حکایت اکثر انقلابات و حرکات تحول خواهانه است. انگار این جبر تاریخ و سنتی الهی است.( چه می گویم جهل مردمان و ظلم ظالمان را چه ارتباطی به سنت الهی است) 1400 سال پیش واکنون ندارد! حاکمانی مستقر برای تثبیت حاکمیت انحصار طلبانه خود تمامی افرادی که نقش های مستقیم داشته اند و برای پیروزی انقلابها زجر و درد فراوان کشیده اند، هر یک را به بهانه ای از صحنه بیرون می کنند. اگر بشود و اقتضائات زمانه اجازه دهد، به بیابانی چون ربذه راهی می شوند و اگر نشود دفاتر و منافذ ارتباطی شان مسدود و محدود می شود و مستحق انواع و اقسام هتک حیثیتها و بی حرمتی ها می شوند. امروز هم قضایا چنین اشکالی به خود گرفته است.فقط مانده بود که عمله محدود استبداد به سمت نیروی ارزشی و انقلابی دیروز لنگه کفش مزدوری و مواجب بگیری پرتاب کنند، که آن هم انجام شد... اما در ادامه راه بر مسند نشستگان باید تمامی مظاهری که رنگ و بوی دوران پیش از ایشان دارد را از بین ببرند. اینجاست که باید کروبیان جای خویش را به زرشماران و تزویربافان دهند تا به جای همه سادگی های پیشین که رنگ و بوی معنویت، اخلاص و صداقت می داد، تشریفات بی محتوا و رنگ و لعابهای همه پست بنشانند. همه چیز را باید که از محتوا خالی کرد. شهید را از یک پیامبر خونین که پیام آزادگی می دهد و بوی رشادت، بدل نمود به یک سنگ قبر زیبا که فقط باید بر سر آن بایستی و فاتحه ای بخوانی که ثوابی برده باشی و تجدید پیمانی نموده باشی با آرمانهایی که معلوم نیست چیست و معمولا به تداوم استیلای عده ای قدرت طلب تأویل می شود که هر سه ابزار زر و زور و تزویر را دارند. حرکت جنبشی دیروز را چنان باید زمین گیر کرد که از آن تنها منجلاب و باتلاق فاسد اقتدار طلبی حاصل شود و ...
این حرفها را آنقدر گفته ایم که همه حفظمان شده و حتی گاهی باورمان شده است که :رنج آن گر چه قسمت ما بود/گنج این انقلاب مال شما! اما امروز (یا بهتر بگویم امشب) آنچه دستانم را به حرکت درمی آورد برای زنده نمودن این کلمات، چیزی بیش از یک کلام تکراری است. چیزی از جنس نوستالژی های یک نسل است نسبت به تعدادی سنگ پربها و تعدادی تابلو که برای هم کیشان من بدل به یک حسی ویژه شده است. برای نسلی که کودکی اش با مراسم های تشییع پیکر و سوم و هفتم و چهلم و سالگرد گلگون کفنان آمیخته بوده است. نسلی که علی کوچولویش هم پدری دارد که به جبهه رفته و معلوم نیست که برگشته باشد. نسلی که هرشب خواب بابا رو می بیند دوباره. نسلی که دلش همچنان قصه بابا رو می خواهد و نسلی که گلبرگ سرخ لاله ها در کوچه های شهرش بوی شقایق می دهد...
می دانم اگر چند سالی پیش تر بود، مدفون نمودن قبر جان باخته شهیدی در شهر من مساوی با اعتراضات بسیاری بود و برچیدن تابلوهای عکس شهدا آن هم با دستگاه برش عقوبتی سخت در پیش داشت اما امروز تنها یک اعتراض مختصر به گوش می رسد،اما اینها چنانچه گفتم، حرف من نیست. حرف من چیز دیگری است. من امشب می نویسم چرا که دارند یکی از آخرین نوستالژی هایم را از من می ستانند (و چه کسی چنین حقی به آنها داده است؟) در تمام دنیا برای آثار به جا مانده از یک برهه خاص تاریخی که ذهنیت ها و نوستالژی ها و علقه های مردم را می سازند یا یادآور می شوند، ارزشی ویژه قائلند و برای حفظ آن می کوشند نه تخریب آن، اما در اینجا ظاهرا همه چیز با خط کش حفظ قدرت سنجیده می شود.
می خواهم بگویم آقایان مطلق و پر قدرت و مبسوط الید بر هر کار! باور کنید یک قاب عکس در گوشه ای از شهری کویری بر خاکی که لاله هایی خفته دارد که زبان گویایی نیز در کام ندارند، ضربه ای به تخت و باروی شمایان وارد نمی آورد. بگذارید دل این مادران داغدیده به همین یک قاب عکس یادگاری خوش باشد و این شبهای جمعه، سر بر این سنگ ها بگذارند شاید کمی از آزارتان آسایشی به دست آرند. ملیتمان را، غرورمان را، اعتبارمان را، شخصیت مان را، دینمان را، ارزشهایمان را و هر چیزی که برایمان ارزشمند بوده است را ستانده اید و به بازی گرفته اید(هر چند همه را باز پسشان خواهیم گرفت و دوباره اعتبارشان خواهیم بخشید) دیگر دست از سر نوستالژی هایمان بردارید. باور کنید این چیزی از شما کم نمی کند...
(عکسها را در ادامه مطلب ببینید)
ادامه مطلب

