تبليغاتX
مرد نایی - نوبهار است....

جمعه سی ام اسفند 1387

نوبهار است....

لحظاتی بیشتر تا تحویل سال نمانده است یا در حقیقت همان تحول سال! تحولی که البته سالهاست در حد یک شعار زیبا باقی مانده است.

سال گذشته برای مرد نایی و مخاطبینش سال پر باری نبود، می دانم، اما از این رو نبوده است که حرفی یادگاری خویش را بر روی دیواره های دل مرد نایی ننوشته باشد. از سر بی دردی و بی حرفی نبوده است!از سر بی خیالی و رفاه زدگی نبوده است. چه بسیار حرفها که خود را بر در و دیوار این سینه زخمی می کوبیدند تا نافذی برای سرشار شدن بیابند و اما قلمی شدنشان حالی نسبتا ثبات یافته می خواست و البته می خواهد! از خصوصیات دنیای امروز یکی هم همین است که انسانها را بیش از پیش تنها کرده است. البته پر واضح است که این چیزی نیست که  تو خودت انتخاب نکرده باشی شاید اینگونه بیشتر می پسندی و وقتی چیزی را می پسندی همه خوبها وبدهایش را با هم پسندیده ای! ما امسال زندگی جدیدی را آغازیدیم و این، اقتضائات خودش را دارد. همواره تأسیس و پدید آوردن خلاق چیزی، سخت تر و دشوار تر از خلاقیت به خرج دادن در جایی پدید آورده شده، است.

آری سخنها بسیار بود در این سالی که گذشت. آنها که دستی در نوشتن دارند می دانند که چه طاقت فرساست ننوشتن برای کسی که دغدغه ای درونی دارد و راهی جز نوشتن برای بیان حال درون نمی داند.در این سال بارها سرشار از تنفر بوده ام و دلم می خواسته که فریاد بزنم این تنفر را بر سر کسانی که قدرت خواهی و قدرت پرستی شان حرمت تکه استخوانهای سربازشاهدی  بی سر شده را نیز پلکان خود می شمارد! دلم می خواست دروغ های این دولت بی شوکت را فریاد کنم. دلم می خواست از راههای دیگر بگویم، بگویم از دیگر گونه بودن و... .و....وچه بسیار حرفهایی که نوشته شد اما در میانه، رفیق نیمه راه ایشان شدم! نه که من رفیق نیمه راه باشم، این درون زایش خویش از من می ستاند از بس که بر او تکلیف مالایطاق بار کرده ام. چه بسیار اشکها که سرازیر شد و فرصتی برای بیان شدن نیافت همانند امروز در جنت الشهدا نجف آباد! باور کنید نمی دانم چرا اینقدر حسرت آلود شده اند لحظات حسرت آلوده ام که نقش خویش بر جان سفید کاغذ نمی نگارند....

باری؛ ساعاتی دیگر سال جدید آغاز می شود و نمی دانم که بناست جدید نیز باشد و یا تکرار مکررات است  و تحصیل حصولات!بناست وجوه اخلاق را نظاره گر باشیم یا چهره زشت و کریه دروغ و عوامفریبی و بی تقوایی را تجدید نظاره کنیم. اما در لحظات سال جدید باید از امید گفت و از پایان تیره شبی که به سرنوشت محتوم ما می ماند.

امروز بناگاه این شعر ملک الشعرای بهار تمام ذهن و روح و تنم را فرا گرفت. این شعر را چهار سالی پیش بارها به یاد آن سفر کرده ی حنان بخش خوانده بودم و پیش و پس از آن نیز بارها ظرف وجودم را مملو کرده است. این شعر بیان گویایی از حال دورن منست و البته  معنای دقیقی از حال وجودی یکصد سال اخیر ما، سالهایی سوخته شده در هجران محبوبه عدالت و آزادی، سالهایی سرشار بیم و امید:

 

نوبهار است، گل به بار است ابر چشمم ژاله بار است

این قفس، چون دلم، تنگ و تار است

شعله فکن در قفس ای آه آتشین

دست طبیعت گل عمر مرا مچین

جانب عاشق نِگَه ‌ای تازه گل از این، بیشتر کن

مرغ بی دل شرح هجران مختصر مختصر کن

 

امیدوارم امسال سالی دیگر برای ایران و ایرانی باشد، سالی  سرشار از سرفرازی، سربلندی و اخلاق! مرد نایی نیز این سال دیگر گونه خواهد بود! اگر خدا بخواهد ...

نوشته شده توسط جلال الدین در 14:26 |  لینک ثابت   •